میدونم داستان، عاشقانه بود. خیلی سعی کردم بهش فکر نکنم ولی نشد. تمام تلاشم رو کردم که بغض لعنتیم رو کنترل کنم ولی نشد. نتونستم برای بارهزارم، امروز، تموم نشم.
خدایا جدی از 24ساعت روز، سهم من ثانیهای نیست که بغضی توی گلوم جای نگرفته باشه؟
هدایت شده از رآدیو سکوت ؛
و عزیزم، امیدوارم غمت هنگامی نگذشته باشه که آرزو و رویا، حسِ زیستن و خندههای بلند هم از سرت گذشته باشند.
هدایت شده از رآدیو سکوت ؛
به مو میرسه و پاره هم میشه عزیزم، لیکن با دستهای زخمی سریع دو سویه نخ رو میگیریم و یه گره شل و وا رفته میزنیم روش. باز پاره میشه، بازهم و باز هم. اینه قصهٔ آدم بودن.