-شیرینی زندگیم رفت پس منم به تلخیش عادت میکنم.
بالاخره یهروز باید چای رو تلخ خورد.
عـطرنـعـنــٰــاع
و دوباره، خلق یه شاهکار حقیقی توسط بچهیهروزه. باید اعتراف کنم واقعا تمام ِحرفها از اعماق وجودم بود. چیزهایی که میخواستم فریادشون بزنم ولی صدام درنمیومد.
هر که بپرسد «ای فلان! حال دلت چگونه شد؟»
خون شد و دم به دم همی از مژه میچکانمش.
+تو اصلا نقطهضعفی هم داری؟
-اره، هر روز هم بهش خیره میشم.
+ها؟
-چشمهات. اونا خیلی وقته شدن نقطهضعفم.
هیچچیز وحشتناکتر از این نیست که انسان جایی زندگی کند که به آن تعلق ندارد.