وقتی آدم کسی را دوست دارد، همیشه چیزی برای گفتن یا نوشتن به او پیدا میکند؛
تا آخر عمر.
میدونی؟ حس میکنم این 100روز اندازهی هزارسال پیرم کرده. روحم شده شبیه کسایی که سالهاست تو یه زندان حبس شدن و برای ذرهای نور تقلا میکنن. ولی توی اعماق زمین، نور اصلا چه معنایی داره؟
جسمم خستهست بابا. جسمم تو این صدروز انقدر مریض شده که تو کل زندگیم تا بهحال انقدر درد نکشیده بود.
امروز میون حرفوخندهها یهو چشمم به ساعت خورد و به بچهها گفتم یکم دیگه دیرتر برم بابام رام نمیده خونه.
اکثریت غریبه بودن و صرفا خندیدن.
ولی رفیقام. یهلحظه جوری نگاهم کردن که انگار دیوونه شدم.
یهو به خودم اومدم. فهمیدم تو خونه فقط مامان هست. متوجه شدم وقتی برسم خونه قرار نیست با تو روبهرو بشم.
پودر شدم بابا. وقتی امروز برای بار نمیدونم چندم زندگی، زمان و آدمهاش بهم ثابت کردن نیستی؛ پودر شدم.