هدایت شده از 𝖣𝖺𝗋𝗄𝖾𝗌𝗍 𝖲𝗇𝗈𝗐𝖿𝗅𝖺𝗄𝖾
- چشمات مثل دریاست!
+ دریا؟ اون وقت چرا؟
- دریا چیزای زیادی رو داخل خودش پنهان میکنه. چیزایی که شاید هیچکس متوجهش نشه. دیدی یه زمان هایی سمت ساحل که میری حس میکنی دریا سنگین شده؟ چون باز یه چیزی رو داخل خودش قائم کرده. ولی تو نمی فهمی. دریا نمی زاره که بفهمی! تورو توی اولویتش قرار میده و برات فضای آرامش بخش ایجاد میکنه تا حالت خوب بشه. خودش هم مشکلش رو با خودش حل میکنه و میریزه توی خودش. چشم های تو یه همچین تعریفی داره:)
+ یعنی چشمام گنجینهس؟
- شاید... چشمات دریایی از غمه.
+ ازش بدت میاد؟
- مگه اقیانوس از دریایی که باعث جون گرفتش شده میتونه بدش بیاد؟ غم چشمات مثل دریا به چشم های اقیانوسم میریزه. ما این غمو با هم زندگی میکنیم. غم دریاییت هم بخشی از زندگیمون شده. اصلا اگر نباشه انگار یه چیزی کمه. پس نه. از دریام بدم نمیاد.
+تموم شد.
-چی میگی؟
+نقطه. اما بدون سرخط رفتن.
-درست حرف بزن بفهمم چی داری میگی.
+تا حالا به چشمهاش خیره شدی؟ پوچه. هیچی نداره. نه برقی، نه رویایی، نه امیدی، نه حسی.
اگه سیثانیه بهشون خیره شی صدای فریادهایی رو میشنوی که کمک میخوان. درخواست میکنن از این بند لعنتشده رها بشن.
-اینا فقط توهمات خودته.
+جسمش چی؟ تا حالا به نحوهی راهرفتنش دقت کردی؟ انگار که سنگینترین بار دنیا رو داره حمل میکنه.
-مسخرهست.
+مرده. انقدر خودش رو غرق کرد که حالا دیگه واقعا نفس نمیکشه.
+از چی حرف میزنی؟
-همهی نورها خاموش شدن براش. حالا دیگه هیچ شمعی روشن نیست. خودش هم تو یه اتاقک زندانیه. دستوپاهاش قلوزنجیر شدن. نه کسی میتونه وارد اونجا بشه نه اون دیگه تلاشی برای رهایی میکنه.
اون توسط سیاهچالهی تاریکی بلعیده شده و حالا زندهست چون دستهاش بستهست. زندهست چون محدوده. زندهست چون جوری بستنش که نتونه بلایی سر خودش بیاره.
+بس کن.
-متاسفم. فرماندهت خیلی وقته باخته. امیدوارم زندگی بابت دردهایی که بهش داده لااقل مرگ راحتی رو براش رقم بزنه. آمین.
شلیک غم.
بدون ِتو دارم میمیرم. نمیتونن اینا جاتو بگیرن.
میخوام بمیرم.
برم یهجای دیگه که دوباره چشمهات رو ببینم.