بادش بخیر؛ سهسال پیش دوازده میخوابیدم چهار صبح بیدار میشدم از خونه میزدم بیرون که برسم.
یک ف اکینگ سال روزانه فقط 4ساعت خوابیدم ولی انرژی ِاون سالم از همهی سالهای زندگیم بیشتر بود.
بعد الان شبا واقعا نمیتونم بخوابم. انقدر فکر میکنم، انقدر اشک میریزم که سردرد میگیرم بعدشم هیچغلطی نمیتونم بکنم.
شلیک غم.
بعد الان شبا واقعا نمیتونم بخوابم. انقدر فکر میکنم، انقدر اشک میریزم که سردرد میگیرم بعدشم هیچغ
دیروز کلا سهساعت خوابیده بودم و توقع داشتم شب بیهوش شم. و سو وات؟ تا هفت صبح بیدار بودم.
بعدشم که خوابیدم راس دهونیم بیدار شدم.
یعنی سهونیم ساعت. بعد الان هیچ خستگیای احساس نمیکنم که کاری کنه شب سرتایم کپهی مرگم رو بزارم.
قبلا از شر زندگی به خواب پناه میبردم. الان واقعا بیپناهترینم. حتی خواب هم دیگه بهم کابوس تقدیم میکنه.
امروز نمرات چندتا از امتحانات قبلیم اومد.
تو درسی 15 شدم که تا به حال زیر 19.5 نداشتم نمره ازش.
در حدی گند زدم که استادم بهم پیام داده که حالتون خوبه خانم فلانی؟ نمرهی ازمونتون بیسابقه بود برام.
از یه طرف میگم به درک. به جهنم که دارم میبازم. اصلا میخوام ببازم. خستهم برای برد و جنگیدن.
از یه طرف اینجوریام که لعنتی، این همه سال خودت رو آب نکردی که تهش بگی به جهنم. این همه سال تلاش نکرد برات که تهش ببازی. این همه سال بهت اعتماد نکرد که الان بگی خستهای.
نه بدنم، نه ذهنم و نه حتی روحم باهام هنکاری نمیکنن.
مغزم حقیقتهارو میکوبه تو صورتم و مدام جملهی "گند زدی" رو تکرار میکنه.
بارها تلاش میکنم که لااقل جسمم رو به کار بگیرم تا یکمم که شده به خودم بیام. ولی یه روز، دو روز، یه هفته بعد دوباره همون آش همون کاسه.