گفت: زنده ماندی؟
گفتم: زنده ماندم، اما زندگی در آنروزها متوقف شده بود. زمان میگذشت بی آنکه واقعاً بگذرد، نه داغ را سرد میکرد و نه درد را التیام میبخشید.
شلیک غم.
+چی شده تهیونگ، کی این بلا رو سرت آورده؟
-زخمهارو میگی؟ خودم. یعنی واضحتر بخوام بگم، افکارم؛ صداهای توی سرم.
+چی میگی؟ دیوونه شدی؟
-نه هیونگ؛ فقط اینبار علاوه بر سرم، جسمم رو هم بهش دادم. گذاشتم همون بلایی که سر شیارهای مغزم میاره روی تنم هم هک کنه.
+ته، خودتو جمعوجور کن.
-نمیشه هیونگ. این زخمها هیچ درمانی ندارن. تا ابد موندگارن. هم ردشون، هم دردشون.