میدونید، درواقع آدمی ادم امن و پاره ای از وجودم میشه که شبای منو هم ببینه. شبای من .. واقعا داغونن.
( Oh boy there is a lot of mess and crying here )
بنظرم شب های هر آدمی واقعیت های اون آدمه، فکر اون آدمه، غم های اون آدمه. کسی که بتونه شب های منو ببینه و بازم پیشم باشه و درکم کنه، اون آدم قطعا یکی از بهترین هاست. کسی که با وجود بدبختیای خودش، حال بدی خودش، بتونه شب های منو تحمل کنه و در واقع درد شب های منو بچشه و هنوزم کنارم باشه، دوستم داشته باشه. (کاری که من برای خیلیا انجام دادم)
شب های آدمارو پیدا کنید و سعی کنید کنارشون دراز بکشید تا باهم اون شب رو بگذرونید. شب های آدما گاهی خیلی تلخ و دردناکه و در واقع اونا کامبکی از کل گذشته خودشون و درد هاشون رو مرور و تجربه میکنند و دوباره و دوباره همراه اون درد ها و تکه های وجودشون میشکنن .
بآمن بمان
میدونید، درواقع آدمی ادم امن و پاره ای از وجودم میشه که شبای منو هم ببینه. شبای من .. واقعا داغونن.
بعضی شبا انقدر عمیقن که میتونن تورو تو خودشون ببلعن
نمیدونم. شاید برای تایین تکلیف با خودم شروع کردم اینو بنویسم و بزارمش اینجا که نگام بش بیوفته هربار. شایدم یه متنیو توی چنلی دیدم و دوباره برای تایین تکلیف با خودم خواستم که منم بفهمم با خودم چند چندم و چی میخوام و چی دارم و چی از دست دادم و برای چی حاضرم بجنگم تا به دست بیارم. خیلی چیزا رو از دست دادم امسال و خیلی چیز های دیگه رو هم به دست آوردم و با خیلی چیزا آشنا شدم.
چیزایی که از دست دادم بخوایم رو راست باشیم خیلی برام غمگین تموم شد و برای هر نوجوونی آرزو بود داشتنش و من خودم با پای خودم لگد زدم به هر چیزی که تا اون موقع برای ساختنش سختی کشیده بودم و پسر! من واقعا خوشحال بودم با اون زندگی و الان واقعا نمیدونم چیشد که من نخواستم و ترک کردم. شاید بریم جلوتر دلیل منطقی داشتم. رفیق، دوست، اکیپ، حس خوب گروهی که باهاشون عمیقا راحتی، خنده، مسخره بازی، احساس امنیت توی مدرسه، و دوباره رفیقی که فقط رفیق نبود، همه چیز بود و من فقط از دست دادم، و اون موقع هیچ ذهنیتی از اینکه چی رو دارم از دست میدم نداشتم و مطمئنا درد و غم زیادی رو اون روز ها تجربه کردم. بیخیال نمیخوام دوباره درباره یه آدم، طومار بنویسم از اونجایی که به این جمله «آدما لیاقت طومار طومار نوشتن از احساستو ندارن» باور عمیق دارم. میخوام یه بار منطقی نگاه کنم به دور از اون احساس ناشی از دوپامینی که از مغزم ازاد میشه.
من میتونم شجاعانه و قاطعانه و بدون هیچ چاشنی احساسی این حرفو بزنم که من، بزرگ ترین و با ارزش ترین چیزی که تا سن ۱۶ سالگی تجربش کرده بودم رو از دست دادم. چیزی که از وقتی یادم میاد آرزوشو داشتم رو از دست دادم و خودم رو تحمیل به تحمل این احساس تهی و پوچی کردم. واقعا الان با خودم میگم چه احمقی بودی ولی خب الان، الانه و گذشته هم، گذشته بوده و من الان آدم گذشته نیستم. بیاین صادق باشیم. آدم الان، احساس تنهایی شدیدی رو تجربه میکنه و دلتنگ همهی اون روزای خوب گذشته شده ( چرا نشه؟) آدم الان دلش تنگ چیزای از دست رفته شده و خواستار اون احساس امنیت و محبت و آرامش و هیجانیه که داشت. ولی آدم الان، اگر باز اون شرایط پیش بیاد، آیا به اندازه کافی، اون آدم گذشتهای هست که بتونه همه چیز رو دوباره از جنبه سالمش تکرار کنه؟ خودمم نمیدونم.
آدم گذشته ، من واقعا نمیتونم آدم گذشته رو بخاطر بیارم و احساساتش رو داشته باشم فقط میتونم درک کنم که چقدر احساس ترس و تنهایی و رهاشدگی میکرد و میخواست تنها چیز با ارزششو کنار خودش نگه داره که اون آدم گذشته، به دلیل هر احساسی که تو اون روزها داشت، کار های اشتباهی کرد. حرف های اشتباهی زد. اینو نمیتونم توجیه کنم با هیچ حرفی. پس آیا من واقعا متاسفم هستم درباره کاری که کردم؟ آیا باور دارم که حرفام و کارام کارهای اشتباهی بوده بدون اینکه بخوام همه چیز رو گردن خودم بندازم و بگم همه چیز تقصیر خودم بوده؟! البته که باید باور داشته باشم همه چیز تقصیر من نبوده و نخوام با احساس گناه، خودم رو حقیر کنم و عذاب بدم که باز فرقی با شرایط گذشته نمیکنه این رفتار.
تفاوت خیلی بزرگی بین متاسف بودن و احساس گناه کردن هست که برای منِ کوچک، درک این تفاوت چیز خیلی بزرگیه. آدم گذشته، آدم سالمی نبود. الانم نیست. ولی حداقل با فاصله گرفتن از موضوع و از دور نگاه کردن، آدم عاقل تری شده. ولی من باید با قاطعیت بگم، بله من کار های اشتباه و بدی کردم و حرف های بسیار بسیار اشتباهی و زننده ای زدم که شاید هیچوقت فراموش نشه و ردش باقی بمونه و شاید همین کافی باشه برای سند تموم شدن یه آدم برای آدمی دیگر. من بابت کار ها و حرف های انجام شده و زده شده متاسفم و این فقط یه حرف نیست، یه احساسه از عمیق ترین قسمت وجودم.
من ترک کردم دوستانم رو( نه رفیق!) چون احساس میکردم دیگه متعلق به اون جمع و مسخره بازیاشون و خوش گذرانیاشون نیستم. دیگه وقتی اونا میخندیدن، من نمیخندیدم و چیز خنده داری برای من وجود نداشت. خودم رو ازشون جدا میدونستم و دیگه نقطه مشترکی بین من و اونا پیدا نکردم. اون دختر بزرگ تر شده بود و نقطه اشتراکی با چیزای سطحی و بامزه سن ۱۴ ۱۵سالگی نداشت. بله درسته من دوستانم رو ترک کردم نه فقط و مطلقا بخاطر اینکه من تغییر کرده بودم و با جمعشون که داشت تغییر میکرد و خیلی قبل تر هم تغییر کرده بود، نمیخوندم، ولی پارت بزرگی از دلایل ترک کردنم همین بود. درسته من چیز بزرگی رو از دست دادم ولی نه چندان بزرگ که نشه دیگه بهترشو پیدا کرد و از این بابت کاملا مطمئنم. (There is many more fish in the sea)
ولی یه قسمت بزرگتری باقی میمونه به اسم ...
بهتره که از خیر این قسمت بزرگتر بگذریم به اندازه کافی هست همه جا.
و اینکه من چی میخوام. من نمیدونم واقعا. شایدم باید بدونم به اون اندازهای که من میخوام، ایا اون هم منو میخواد؟ نمیدونم. واقعا نمیدونم. گیج شدم.
شاید اصلا نباید همچین چیزی نوشته میشد. ولی به هر حال خیلی چیز ها برای خودم روشن شد و ممنونم از اون آدمی که این ایده رو به من داد.