احساسم این بود که شِکوهکردن نزد انسانها کاملا بیهوده است، پس بیآنکه از واقعیات جیزی بگویم، تنها تحمل کردم و دلقک بازی را ادامه دادم.
زوالبشری|دازایاوسامو
زمانی که در عمق پوچی و دره ی نا امیدی فرو میروم، قلمم را به دست میگیرم و آن را بر صفحه ی سفید دفتر که همچون دل کودکی پاک است به رقص در میآورم و آن را با خط ها و در هم شکستگی ها سیاه و تیره میسازم...
آن زمان است که من..."من" میشود...
-gust