eitaa logo
دیلی شرلی.
71 دنبال‌کننده
1.5هزار عکس
319 ویدیو
50 فایل
احساسم این بود که شِکوه‌کردن نزد انسان‌ها کاملا بیهوده است، پس بی‌آنکه از واقعیات جیزی بگویم، تنها تحمل کردم و دلقک بازی را ادامه دادم. زوال‌بشری|دازای‌اوسامو
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از 人間失格
خودشان از همه ناامید ترند . نه امیدی در آنان یافت میشود نه اراده ای . آنچه بیشتر از همه نیاز دارند. اما کسی هم که خالی از اینها نیست دلیلی برای زندگی و یا حتی تلاش کردن ندارد . چنین کسانی هستند که با تمام وجودشان "هیولا " نامیده میشوند و نمیشود آنها را در زمره انسان ها جای داد.
هدایت شده از 人間失格
آنها همه چیز دارند ، بیش از همه میفهمند و بیش از همه هم آسیب می‌بینند . انسان دیده میشوند اما نیستند .
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
نویس! بنویس! قلم در دستم میلرزید. ترسیده بودم، مردمک چشمانم ریز شده بود و کم مانده بود اشکم دربیاید. "احمق! اینهمه درس خوندی که آخرش این بشه!؟ بازنده ی بدبخت" همان صدای مسخره. باز هم چشمان همان که فقط در دیده ی من پیدا بود را خیره دیدم؛ خیره در چشمان خودم، با برق عجیب و همیشگی‌اش. جرمش چه بود؟ اوه بله ، باید تا فراموش نکرده ام هر آنچه اتفاق افتاده را برایتان شرح دهم. او سازمان های دولتی و غیر دولتی را به جان هم انداخته و آتشی بی پایان بر پا کرده بود که جان صد ها نفر را نیز گرفت. سزای اعمالش چه بود؟ قطعا باید اعدام می‌بود، اما به لطف برادر فداکار و مهربانش به ۶۰۰ ضربه شلاق محکوم شد. فکر میکنید او خودش را به پلیس تحویل داد؟ اوه، معلوم است که نه. همان برادر عزیزش، به جای او کفاره ی گناهانش را پرداخت؛ میپرسید چگونه؟ برایتان خواهم گفت. همانطور که این دو برادر همسان اند، تشخیص آنها از یکدیگر بسیار سخت است و همین امر باعث شده است تا نقشه ی برادرش عملی شود. برادرش به جای او ۶۰۰ ضربه شلاق را تحمل کرد و بعد، به کما رفت؛ چند روز همینگونه گذشت و بعد از آن، برادرش با چهره ای خندان به سراغ او آمد. در مورد این قضایا کلمه ی بر زبان نیاورد و هیچ چیز نگفت؛ او میدانست، و من همه چیز را گفتم. حوصله ام سر رفته بود، با صدای سوتی عجیب در گوش‌هایم به خود آمدم. ورقه ی امتحان را در حد توانم، در حدی که نمره‌ی قبولی را بگیرم، پر کردم؛ آن را با بی حوصلگی تحویل دادم و به استاد ناظر خسته نباشیدی گفتم و ادای احترام کردم. از سالن امتحانات خارج شدم و به محوطه‌ی مدرسه رفتم؛ نفستم بالا نمی‌آمد، چشمانم تار میدیدند. دستم را روی قفسه‌‌ی‌سینه ام گذاشتم و... تنها چیزی که یادم می‌آید، صورت آسمان بود؛ صورتش در هم بود، شاید هم غمگین بود، آخر به رنگ خاکستری در آمده بود و از چشم هایش، اشکی غمناک سرازیر بود. -gust
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
هدایت شده از Letters from "iran"*
من نصف شب در حالی که قرار بود دو ساعت پیش بخوابم:
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
کپریکورن، کمتر کسی میدونه تو چقدر دلقک و بامزه ای.