eitaa logo
دیلی شرلی.
71 دنبال‌کننده
1.6هزار عکس
333 ویدیو
53 فایل
احساسم این بود که شِکوه‌کردن نزد انسان‌ها کاملا بیهوده است، پس بی‌آنکه از واقعیات جیزی بگویم، تنها تحمل کردم و دلقک بازی را ادامه دادم. زوال‌بشری|دازای‌اوسامو
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از 𝓯𝓪𝓷 𝓯𝓲𝓬𝓽𝓲𝓸𝓷
نگاهت فقط به جلوی پایت بود، جرعت نداشتی سرت را بلند و اطراف را ورانداز کنی. البته، شاید هرگز وقت نکنی اینکار را انجام بدهی... اضطراب مثل یک لایه سنگین مخملی روی پوستت افتاده و نفس هایت را کند و سنگین میکرد سنگین و سنگین تر... با انگشت هایت لبه طناب را ساییدی و کمی سرت را بالا گرفتی. مثل یک دالان طولانی و بی انتها بنظر میرسید. نفس هایت حتی لرزان تر از قبل شد خدایا بخاطر کدوم گناه؟؟ بخاطر کدوم کار اشتباه پایت به اینجا باز شده؟؟؟ مرگ بهترین آرزوییه که میتونی داشته باشی...؟ آه کاش فقط میتوانستی مغز ات را خفه کنی، قبل از اینکه خودت خفه شوی. قدم هایت را کمی آرام تر برداشتی، خستگی عضلاتت آنقدر شدید بود که میدانی اگر کمی بیشتر به این پاها فشار بیاوری زمین میخوری. و تو میخواهی جلوی یکی از قدرتمند ترین پادشاهان مثل یک احمق پخش زمین شوی؟ نه نه نه!! پس به خودت فشار بیار لعنتی! چند قدم بیشتر رو هم میتونی تحمل کنی! تو فقط یک چیز از دلیل حضور ات در اینجا میدانی، آن هم این است که همتا های این اسکلت خیلی کنجکاوند یک انسان را از نزدیک ببیند و چه کسی بهتر از آدم فلک زده ای مثل تو؟؟ حواس ات را جمع و روی چیزی که جلوی پایت میدیدی تمرکز کردی، پله هایی که به سمت تاریکی جهنمی زیرزمین منتهی میشند سرمایش از اینجا بازو هایت را میلرزاند. لب گزیدی و به آرامی پایین رفتی، نیاز نبود سر بچرخانی تا بفهمی نایتمر همچنان پشت سر ات قد علم کرده و منتظر است پایت را در غلمرویش کج بزاری... به شاخک هایی که از پشت بدنش بیرون آمده و به اطراف تاب میخوردند فکر کردی، فقط کافی بود با یکی از آنها انقدر بدنت را بفشارد تا استخوان دنده ات خورد شود و تکه هایش در قلب ات فرو بروند. سری تکان دادی و اینها را از ذهن ات دور کردی، با قدم قدم پایین رفتن سعی کردی هرچه در انتظار ات بود را عقب بیندازی. البته طولی نکشید تا به درون سیاهچال رسیدید
هدایت شده از 𝓯𝓪𝓷 𝓯𝓲𝓬𝓽𝓲𝓸𝓷
خدایا اینجا دیگر چجور جهنمی است؟ بوی تند و زننده خون باعث شد بینی ات را کمی جمع کنی. چشم هایت در تاریکی نسبتا کور کننده اطراف چرخید و سعی کردی جز آهن قدیمی و سنگ های تیره چیز های دیگری را ببینی "هارور، داست!" اسکلت پشت سر ات با آن صدای بم و عمیقش صدا زد، این بار دومی بود که صدایش را میشنیدی. نگاهش قدرتمند و تمسخر آمیز بود و کلمات زیادی را بر زبان نمی آورد. در حقیقت نیاز چندانی به حرف زدن نداشت چیزی کمتر از این نمیتوان از قدرتمند ترین پادشاه انتظار داشت. تازه ذهن ات به سمت اسم هایی که صدا زده بود چرخید، هارور و... داست؟ در یک چشم بهم زدن، با سوسوی ضعیفی از نور دو قامت بلند در تاریکی رو به رویتان ظاهر شدند. آمدند اینجا به زندگی کوتاهت پایان بدهند درست است؟؟ این آخرش است مگر نه؟ تو حتی نمیتوانی از ذهن آشفته ات بخواهی توضیح بدهد چرا این اسامی آشنا هستند! همه چیز مثل یک گرداب آشفته از بدبختی و ترس دور چشم هایت میپیچید. "ووه!! پس آدم اینه؟" صدای تند و تیزی داشت، بیش از حد هیجان زده. خز های کرمی رنگ دور گردنش را گرفته بودند و چشم راستش مثل یک چراغ سرخ در تاریکی مطلق برق میزد. و فقط با یک نگاه میتوانستی متوجه شکاف و ترک بزرگ بالای سرش بشوی، خیلی عجیب بود که چطور با وجود آن روی سرش همچنان زنده است... لبخند پهن روی صورتش انگار آنجا ماسیده بود. آب دهانت را غورت دادی و به آنطرف نگاه کردی. مشخصا شخص دیگری هم آنجا بود اما فقط نمیتوانستی قیافه اش را تشخیص بدهی. اسکلتی که سرش سوراخ بود نزدیک تر آمد و مثل یک کودک کنجکاو دور هیکل کوچک ات چرخید "از کجا گیرش آوردی رئیس؟؟" نایتمر سرش را با بی اعتنایی چرخاند "به اینش کار نداشته باش، مگه نگفتید میخواید یدونه ببینید؟ مسئولیتش دست خودتون" "چشم رئیس~" و با حس اینکه آن نیروی عظیم و منفی نایتمر دور میشود هوا حتی سردتر بنظر رسید. آه حالا با دوتا هیولا که طوری رفتار میکنند انگار اسباب بازی گیر آورده اند تنهایی؟ "من هارور ام آدم کوچولو! اسم تو چیه؟؟" صدایت در گلو گیر کرده بود. او دورت چرخید و موهایت را بو کشید، باعث شد مورمور شوی "بوی گل میدی!" بوی گل-؟ قبل از اینکه بفهمی طناب های دور دستت شل شدند و پایین لغزیدند. به تبر براقی که لکه های زرشکی و مسی رنگی رویش داشت خیره شدی. لعنتی طناب ها رو مثل کره برید... بریدن گلوی تو نباید برایش سخت باشد.
هدایت شده از 𝓯𝓪𝓷 𝓯𝓲𝓬𝓽𝓲𝓸𝓷
مچ دست های دردناک ات را مالیدی، رد طناب مثل یک علامت منفور روی پوستت جا خوش کرده بود. دلیلی برای باز کردن طناب هایت داشت؟ اوه این یک فکر مسخره است، تو که بهرحال نمیتوانی فرار کنی... "خب نگفتی اسم ات چیه؟" طوری با این اوضاع برخورد میکرد انگار با حیوان خانگی اش حرف میزند، مشخص است که وضعیت اسفناک تو را درک نمیکند. "y/n..." صدایت به طرزی خشک و گرفته از گلویت بیرون خزید. هارور کمر اش را صاف کرد و از تو فاصله گرفت. "چقدر بامزه! داست بیا بهش یه نگاهی بنداز، خیلی کوچولوعه!" داست؟ شخصی که تمام مدت در تاریکی فقط تماشا میکرد به آرامی زیر نور سوسو زن نزدیک آمد. کلاه هودی آبی تیره روی نیمی از صورتش سایه انداخته بود و به جای آن لبخند غیرقابل اعتمادی که هارور داشت، هیچ احساسی در چهره اش نمایان نبود. دست هایش را در جیب هایش فرو برده و کمی خمور بنظر میرسید، اما بجای اینکه خجالتی باشد؟ بیشتر انگار حوصله هیچ چیز و هیچ کس در این دنیا را نداشت. سرش را به آرامی بالا گرفت آه لعنتی... نور سرخ و آبی براق چشم هایش در آن تاریکی مطلق باعث شد لرزشی از ستون فقراتت بالا برود لعنتی لعنتی لعنتی!! اگر هارور کمی کنجکاو باشد داست بی برو برگشت سر از تن ات جدا خواهد کرد ناگهان پوزخندی روی آن چهره سرد و بی روح اش شکل گرفت "چرا انقدر میلرزی؟" جمله اش سوالی نبود، با خیال راحت میتوانستی آن علامت سوال تمسخر آمیز انتهایش را حذف کنی. سر ات را پایین انداختی و لب گزیدی، اگر این دو تو را نکشند یا از سرما خواهی مرد یا گرسنگی. یا شاید قبل از همه اینها خودت به این فلاکت پایان بدهی... فکر کردن درموردش آزار دهنده بود، مغز ات خسته تر از بدنت بود، نیاز به چندین ساعت خواب در سکوت داشتی. اصلا برایت مهم نیست اگر قرار باشد روی سنگ بخوابی یا چنین چیزی. "همه آدم ها انقدر کوچیکن؟" داست سرش را سمت هارور که در پاسخ به سوال فقط شانه هایش را بالا می انداخت چرخاند. آنها واقعا هیچ انسانی ندیده بودند...؟ البته حق دارند، تعداد شما خیلی کمتر از چیزی شده که باید باشد.
،،،،،،
اه، منو از دست ایتا نجات بدید.
فقط همونجوری که خودش حرف زد جواب ناشناس رو دادم، هر حرفی که میزنم که نباید به مذاق شما خوش بیاد دوست عزیز🌊🌊🌊
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا