هدایت شده از 𝖠𝗌𝗍𝗋𝗈𝗍𝗐𝖾𝖾𝗍𝗒
⠀ོ ׄ⭒❟ 𓏲 𑁍 هفته آینده چطور میگذره ࣪ ִֶ
برایِ تورس، ویرگو، کپریکورن ﹙📆﹚
• یه مسئلهای که پیچیده بود، یهو برات روشن میشه و میفهمی راه حلش چقدر ساده بوده.
• یه اتفاق کوچیک و باحال از طرف یکی میافته که کلاً روزتو میسازه.
• یه پول کوچیک یا یه پسانداز غیرمنتظره داری.
• توی یه رابطه، یه چیزیو تازه میفهمی که قبلاً نمیدیدیش و این خیلی خوبه.
• یه لحظه خیلی خودمونی و دنج با کسی که دوسش داری، حسابی حالتونو جا میاره.
• یه چیزی که فکر میکردی گم شده یا از دست رفته، دوباره برمیگرده.
• یه مهارت قدیمی رو که حتی یادت رفته بود، دوباره به کار میگیری و مشکلتو حل میکنه.
• امروز خیلی چیزای کوچیک ولی مهمو میبینی که قبلاً نادیده میگرفتی.
دیلی شرلی.
⠀ོ ׄ⭒❟ 𓏲 𑁍 هفته آینده چطور میگذره ࣪ ִֶ برایِ تورس، ویرگو، کپریکورن ﹙📆﹚ • یه مسئلهای که پ
حاجی پشمام مهارت قدیمی داره بافت کیف با نخ ماهیگیری و مهره واسه تکلیف فناوری رو میگه
هدایت شده از 人間失格
فقط فکر میکنید در جهان بعضی ها فقط دلقک اند ؟ شما هم به آنان اهمیت نمیدهید و میگویید که باید خوش رفتار بود و با قوانین پیش رفت و فلان و فلان؟ مسخره ام میکنید؟ تمام این جهان پر شده از دلقک بازی و جدیت های بیخود که برای کارهایی به کار میبریم که گاهی حتی سرگرم کننده و هیجان انگیز هم نیستند.
دیلی شرلی.
فقط فکر میکنید در جهان بعضی ها فقط دلقک اند ؟ شما هم به آنان اهمیت نمیدهید و میگویید که باید خوش رف
متنایی که مینویسی تا ابد 🛐>>>>>
هدایت شده از ˏุ 𝓐f𝖺𝗅𝗅𝖾𝗇 𝖺𝗇𝗀𝖾꯭𝗅:𝟥 ˎ˗
وای انقدر دلم میخواد متن بنویسم ولی تنبلیم میاد
دوست داشتم خودم میبودم، یعنی خود اصلیام میبودم. بدون نقاب، بدون ماسک، بدون هرآن چیزی که بتوان نامش را "تظاهر" گذاشت.
دوست داشتم آنها را با چشم هایی ترسان و قلب هایی لرزان که به درون چشم های بی احساسم مینگرند، ببینم.
آه، آه که این دنیا مهمانیِ شادی برای آنها و بستر غمی برای من است...
زندگی مثل صحنه ایست که بازیگرانِ آن با چهره ی واقعی خود روی آن میروند و نه نقش، بلکه داستانِ خود را ایفا میکنند و من، نقابی بر چهره میزنم و مانند دلقکان میخندم و داستانم را بازی میکنم. آنها مانند سادهلوحان میخندند و گاهی، حتی برای یک لحظه هم به واقعیت آنچه که هست شک نمیکنند. آخر من تبدیل به بازیگری شدهام که جهان تابهحال نديده و انسان هایش نشنیده اند.
خنده بر لب میزنم و هر روز بیآنکه کسی از درد درونم، از بیماریهایم و از راز هایم سر در بیاورد، میخندم و میخندانم...
زندگی، آه این تحفه ی حزنانگیز که خود را گویی لایق آن میدانم و نه شاید پسندیده و آراسته آن را سپری کنم، اما احد میبندم تا پایان همهی اینها، بخندم، بخندانم و هیچکس از رازهای پنهانِ من چیزی نفهمد...
شاید کار دلقکای دیگه خندوندن مردم و نمایش بازی کردن باشه ولی کار من این نیست. شاید منم دلقک باشم، اما برای موقعیت خودم و نه برای مردم.
من از دلقک بودنم برای تظاهر استفاده میکنم.
یه قانون تو کتاب دلقکا هست که میگه:« دلقکا باید همیشه خودشون باشن و نباید در هیچ صورتی از قدرتهای دلقکیِ نداشتهشون برای تظاهر استفاده کنن.»
اون برای من یه تیکه کاغذ بیشتر نبود و نیست، و به اون عمل نمیکنم، ولی اگر جای من بودید، از دستورات کتاب مثل یه سگِ وفادار اطاعت میکردید.
چرا؟ چون مجازات وحشتناکی داره. حالا شاید بگین: چطور ممکنه!؟ مگه میشه دلقکا بد باشن!؟
باید بگم دلقکا بر خلاف ظاهر مسخره و مهربونشون، خیلی وحشی هستن و با قانونشکن ها به شکل غیرانسانیای برخورد میکنن.