eitaa logo
دیلی شرلی.
70 دنبال‌کننده
1.5هزار عکس
319 ویدیو
50 فایل
احساسم این بود که شِکوه‌کردن نزد انسان‌ها کاملا بیهوده است، پس بی‌آنکه از واقعیات جیزی بگویم، تنها تحمل کردم و دلقک بازی را ادامه دادم. زوال‌بشری|دازای‌اوسامو
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از 人間失格
فقط فکر میکنید در جهان بعضی ها فقط دلقک اند ؟ شما هم به آنان اهمیت نمی‌دهید و میگویید که باید خوش رفتار بود و با قوانین پیش رفت و فلان و فلان؟ مسخره ام میکنید؟ تمام این جهان پر شده از دلقک بازی و جدیت های بیخود که برای کارهایی به کار می‌بریم که گاهی حتی سرگرم کننده و هیجان انگیز هم نیستند.
وای انقدر دلم میخواد متن بنویسم ولی تنبلیم میاد
یسری از متنام هستن که فقط هلن خوندتشون
دوست داشتم خودم می‌بودم، یعنی خود اصلی‌ام می‌بودم. بدون نقاب، بدون ماسک، بدون هرآن چیزی که بتوان نامش را "تظاهر" گذاشت. دوست داشتم آنها را با چشم هایی ترسان و قلب هایی لرزان که به درون چشم های بی احساسم می‌نگرند، ببینم. آه، آه که این دنیا مهمانیِ شادی برای آنها و بستر غمی برای من است... زندگی مثل صحنه ایست که بازیگرانِ آن با چهره ی واقعی خود روی آن می‌روند و نه نقش، بلکه داستانِ خود را ایفا میکنند‌ و من، نقابی بر چهره می‌زنم و مانند دلقکان می‌خندم و داستانم را بازی می‌کنم. آنها مانند ساده‌لوحان می‌خندند و گاهی، حتی برای یک لحظه هم به واقعیت آنچه که هست شک نمی‌کنند. آخر من تبدیل به بازیگری شده‌ام که جهان تابه‌حال نديده و انسان هایش نشنیده اند. خنده بر لب می‌زنم و هر روز بی‌آنکه کسی از درد درونم، از بیماری‌هایم و از راز هایم سر در بیاورد، می‌خندم و می‌خندانم... زندگی، آه این تحفه ی حزن‌انگیز که خود را گویی لایق آن میدانم و نه شاید پسندیده و آراسته آن را سپری کنم، اما احد می‌بندم تا پایان همه‌ی این‌ها، بخندم، بخندانم و هیچ‌کس از رازهای پنهانِ من چیزی نفهمد...
شاید کار دلقکای دیگه خندوندن مردم و نمایش بازی کردن باشه ولی کار من این نیست. شاید منم دلقک باشم، اما برای موقعیت خودم و نه برای مردم. من از دلقک بودنم برای تظاهر استفاده می‌کنم. یه قانون تو کتاب دلقکا هست که میگه:« دلقکا باید همیشه خودشون باشن و نباید در هیچ صورتی از قدرت‌های دلقکیِ نداشته‌شون برای تظاهر استفاده کنن.» اون برای من یه تیکه کاغذ بیشتر نبود و نیست، و به اون عمل نمی‌کنم، ولی اگر جای من بودید، از دستورات کتاب مثل یه سگِ وفادار اطاعت می‌کردید. چرا؟ چون مجازات وحشتناکی داره. حالا شاید بگین: چطور ممکنه!؟ مگه میشه دلقکا بد باشن!؟ باید بگم دلقکا بر خلاف ظاهر مسخره و مهربونشون، خیلی وحشی هستن و با قانون‌شکن ها به شکل غیرانسانی‌ای برخورد میکنن.
آنها از دوردست به ستاره‌ها نگاه می‌کنند و مجذوب نور آن می‌شوند و خب، کسانی که پایشان را از گلیمشان درازتر، سعی می‌کنند ستاره‌ها را برای خودشان بردارند، دست دراز می‌کنند و به نور خیره‌کننده‌ی ستاره می‌نگرند، آنها را به خود جذب و از تمام جهات ممکن می‌سوزاند...
از فرو کردن تک تک کلمات آن کتاب در مغزم متنفرم، آه، از این حس، از این احساس احمقانه، حسادت، کاش این احساس احمقانه وجود نداشتند و کسی مرا به نداشتن آنان متهم نمی‌نمود. فقط و فقط فکر احمقانه ی کافی نبودن میتواند چنین افتضاحی به بار آورد، شاید کتاب خواندن و فرو کردن آن حرف های به ظاهر فیلسوفانه و به ظاهر پر حجم و باوقار اما دیوانه کننده و احمقانه یک هدف برای من باشد، کسی که در طول عمرش به دنبال هدف بوده و میتوان گفت هدفش نجات دادن و زنده نگه داشتن کسی است که یک پایش لب مرز مرگ است و پای دیگرش لب چیزی که زندگی خطابش میکنند؛ کسی که ذره ای امید درونش موج نمیزند و دست از این دنیا و آن دنیا شسته است، دیگران او را ضعیف خطاب میکنند و برای او دل میسوزانند، و در همان حال، برای او ارزش زیادی قائل هستند و او را تحسین میکنند، با این حال او به دنبال تحسین است و از زندگی میگریزد، بر رنج دیگران میخندد و خود همواره در مشقت و رنج به سر میبرد، از احساس تهیست و به گفته ی خودش، به واسطه ی کسی که جانش برای او در میرود، زنده است، برای او زندگی میکند و در تلاش است او را شاد کند، به طوری که اگر زیر خاک هم باشد، صدای خنده ی عزیزش را بشنود، درک نمیکنم، شاید...هم میفهمم، من هم عزیزی دارم که جانم به قربانش، شیرین است و مثل زهر، برای کسی که تشنه ی مرگ است، وسوسه انگیز. از بحث دور نشویم، حوصله ی نطق کردن و بالای منبر رفتن ندارم و همین جا تمامش میکنم، من، کسی که حاضر است هم برای زجر کسانی که ازشان متنفر است سرش بالای دار برود و هم از زجر دیدن و عذاب دیگران متنفر است و برای شادی دیگران جان بر کف است، کسی هستم که که بر مرگ و قتل خود راضی و بر خراش دیدن دیگران آزرده ام، اینجا، منتظر مینشینم و در آرزوی کسی که "میخواستم" باشم می مانم.
اینا قدیمین جدیدا چیزی ننوشتم............