هدایت شده از واغ واغ
وقتی به جلوی دروازه های آهنی باغ بهشتی میرسی با تردید در رو باز میکنی. همه جا ساکته. حتی پرنده ها هم صدایی نمیدن. گل ها تکان نمیخورن و حتی صدای چمن زیر کفش های آبیت هم به گوش نمیرسه انگار همه چیز خوابع اما...الان ظهرع مگه نه؟ باید همه چیز در اوج جنب و جوش باشه! تا اینکه به معبد دیونا میرسی. وارد که میشی فضا ساکت است. هیچ شیپور یا تبل یا حتی صدایی ورودت رو اعلام نمیکنه. وقتی به سمت تخت دیونا حرکت میکنی اونجا هیچی نمیبینی به جز یه خمیر سفید که روی زمین افتاده و وول میخوره. شیشه های نوشیدنی روی زمین اطراف ولو شدن. ناگهان صدای ناله ای از خمیر روبهرویت بلند میشود و به سمتت میخزد تا اینکه با قدرتی که معلوم نیست از کجاس رو هوا معلق میشه و خود به خود شکل میگیره و در یک چشم به هم زدن یه موجود با پاهای سوکسی و یه چشم خسته بهت خیره شده و نماد روی سینه اش مثل چشم زنده ای تکان میخورد و روی چهره ات متوقف میشود. خدمتکارت حالا بهت نزدیک میشه و میگه: صبح بخیر بانوی من. حتی صدایی هم که ازش شنیده میشه خستس. به ارامی دست چنگال دارش رو به جلو میاره و گردنبند در دستانش رو بهت میده
برای>گوست