eitaa logo
دیلی شرلی.
70 دنبال‌کننده
1.6هزار عکس
333 ویدیو
53 فایل
احساسم این بود که شِکوه‌کردن نزد انسان‌ها کاملا بیهوده است، پس بی‌آنکه از واقعیات جیزی بگویم، تنها تحمل کردم و دلقک بازی را ادامه دادم. زوال‌بشری|دازای‌اوسامو
مشاهده در ایتا
دانلود
یه مشت داستان کـشر قدیمی خود نوشته دارم میفرستم اینجا بمونه.
مثل همیشه پدر و مادرم به اجبار میخواستن ببرنم پیش روان پزشک چون از نظرشون یه چیزیم هست. عصبانی و پا کوبان به سمت اتاقم رفتم و در اتاقمو محکم کوبیدم. با خشم و بدعنقی لباس پوشیدم و سوار ماشین شدم. دست به سینه توی ماشین نشستم و با اخم به خیابونا و مغازه ها که سریع رد میشدن نگاه کردم. از بیرون رفتن و معاشرت با انسانا متنفرم. آخه همشون عین همدیگه هستن و همین باعث رو مخ بودنشون میشه، مثلا همشون یه جوری که مُد ـه لباس میپوشن، تقریبا همشون یه چیز رو میگن و همشون هم فکر میکنن با بقیه فرق دارن، حالا بقیه کیه؟ یکی مثل خودشون. توی همین فکرا بودم که ماشین جلوی مطب روان پزشکی وایساد. مامانم گفت« پیاده شو عزیزم!» و اون لبخند رو مخش رو پرت کرد تو صورتم. پیاده شدیم و رفتیم داخل؛ هیشکی اونجا نبود، بجز یه خانوم با آرایش خیلی ضایع و زشت که داشت مثل بز آدامس می‌جوید و با ناخونای بلند و رنگی رنگی ـش تلق تلق میزد روی دکمه های کیبورد. به مامانم یه تیکه کاغذ داد و اونم لبخندش رو پرت کرد تو صورتم. نمیدونم چرا همه اینجوری هستن، لبخنداشون رو پرت میکنن که اگه نخوای هم تو صورتت میخورن. اگه نخوام بخندم چی؟ یه لبخند نصفه نیمه و کجکی زدم و پشت سر مامانم راه افتادم، مامانم دم در اتاق روان پزشک وایساد؛ با انگشتاش تق تق زد به در و کاغذ رو داد دستم و گفت«برو داخل»، مامانم خودش نیومد داخل، نمیدونم چرا. با کلافگی کاغذ رو از توی دست مامانم کشیدم و رفتم داخل.
دیلی شرلی.
مثل همیشه پدر و مادرم به اجبار میخواستن ببرنم پیش روان پزشک چون از نظرشون یه چیزیم هست. عصبانی و پا
بدون سلام کاغذ رو دادم دست خانمِ روان پزشک. خیلی عجیب بود، اون مثل بقیه لبخندش رو پرت نمیکرد. فقط یه لبخند یکم رو مخ زد و با صدای ملایمش گفت«بشین» عینکش رو با دست راستش درست کرد و یه نگاه گذرایی به کاغذ کرد. وراندازش کردم: یه خانوم تقریبا ۲۵،۲۶ ساله ی قد بلند و لاغر، با یه صورت گرد و با موهایی مشکی تا روی شونه. زیاد آرایش نکرده بود، چشمای درشت آبی و یه خال هم کنار چشم سمت راستش داشت. نگاهم رو از روش برداشتم و یه نگاهی به دور و اطراف کردم؛ مطبش هم فرق داشت، رنگ دیواراش خاکستری بود و کفپوش چوبیِ قهوه ایِ براقی داشت. مثل مطب روانشناس های دیگه عکس ها و تابلو های چرت و پرت روی دیواراش نبود. فقط یه تابلوی نسبتا بزرگ روی دیوارش بود که نقاشی یه چن تا گل سوسن عنکبوتی قرمز روش بود. جاهای دیگه که رفته بودم یه عالمه گل و گیاه و مجسمه های زشت و کلی خرت و پرتِ دیگه توی مطب هاشون بود، اما اونجا هیچی نداشت، حتی روی میزش هم گل نبود. روان پزشک که پشت میزش نشسته بود، سرش رو آورد بالا و بعد از ۲ ثانیه گفت:« خب، مشکلت چیه؟» به تندی گفتم«من مشکلی ندارم! و با خواست خودم هم نیومدم اینجا!» گفت«حالا تا آروم باش! کی چیزی گفت؟...و اینکه راحت باش و اینجا رو مثل خونه ی خودت بدون» با یکم مکث گفتم:«راحت نیستم و عمرا اینجا رو مثل خونه ی خودم بدونم!» یهو چهره ی روان پزشک باز شد و یه خنده ی صدادار کرد. گفتم«چیزی خنده داره؟» گفت«نه...! فقط برام جالبی!» باخودم فکر کردم چیِ من جالبه که این اینجوری میگه.
دیلی شرلی.
بدون سلام کاغذ رو دادم دست خانمِ روان پزشک. خیلی عجیب بود، اون مثل بقیه لبخندش رو پرت نمیکرد. فقط یه
روان پزشک یه نفس عمیق کشید و گفت« آم...من درکت میکنم...» حرفش رو قطع کردم گفتم« شما نمیتونین درکم کنین و نمیخوام هم درکم کنین!» روان پزشک، زیر لب، طوری که مثلا من نشنوم گفت:« مثل اینکه خانم از ادب هم بویی نبرده» با کنایه گفتم« فک کنم شنیدم چی گفتین» و یه پوزخند زدم. اونم خندید و بهم خیره شد؛ فقط خیره شد و لبخند زد. یه جوری شدم، ایش، این روان پزشکه چرا اینجوریه!!! زیاد خوشم نیومد. و اون همینجوری خیره بود. گفتم «چیزی شده؟!» با حالت متعجب گفت« اوه! نه!» و ادامه داد« کل مدت فقط میخوای بشینی اینجا و به در و دیوار نگاه کنی و به اینکه از من خوشت نمیاد فکر کنی؟ یکم جا خوردم. روان پزشکه میتونست ذهن بخونه؟! اما...نه، حتمی یه تکنیک روان شناسی ای چیزیه که من خبر ندارم! گفتم«حرفی برای گفتن ندارم و دلم هم نمیخواد حرفی بزنم!» روان پزشک با حالت عجیب صداش که حالا یکم تغییر کرده بود گفت« پس برای چی اومدی اینجا...؟» گفتم« گفتم که!! خودم به خواست خودم نیومدم اینجا!! پدر و مادرم مجبورم کردن!!» حالت چهره ی روان پزشکه یکم تغییر کرد، طوری که انگار یه فرشته ی پاک و ناراحت داره از گذشته ـش حرف میزنه گفت«...منم...مثل تو بودم...» چون خیلی از روان پزشکا و روان شناسای دیگه هم همین حرف رو بهم خورونده بودن، گفتم« چرت و پرت محضه!! هیچکس نه میتونه بفهمه چی میگم و نه میتونه درکم کنه و فکر نکنم کسی هم مثل من بوده باشه!!» با تردید گفت:« شاید...!» و به دستاش که روی میز گذاشته بودشون خیره شد. این خیره شدنش فرق داشت؛ یه جوری بود، انگار داشت به هیچی فکر میکرد و همزمان به همه چی. انگار یاد یه چیزی افتاده باشه. گفتم «چیزی شده...؟» گفت« اینو من باید از تو بپرسم...»
دیلی شرلی.
روان پزشک یه نفس عمیق کشید و گفت« آم...من درکت میکنم...» حرفش رو قطع کردم گفتم« شما نمیتونین درکم کن
این بار حالت چشاش فرق کرده کرده بود. توی چشماش خالی یود؛ یعنی نه برق میزد و نه حس دیگه ای مثل شوق، خوشحالی، خشم یا غم نبود. هیچیه هیچی. یه جورایی ترسناک بود؛ البته نه برای من، شاید برای بقیه. گفتم« حالا گیریم شما هم مثل من بوده باشی، الان این چه کمکی میکنه؟» دوباره با چشمای خالیش بهم نگاه کرد و آروم گفت «قرار نیست کمکی بکنه» یه نفس عمیق کشیدم و با صدا دادمش بیرون؛ شاید کار رو مخی باشه ولی اکثر اوقات برای عوض کردن حال آدم جواب میده. روان پزشکه همینجوری به یه گوشه خیره بود و انگاری توی افکارش غرق شده بود که یهو شروع کرد به نفس نفس زدن؛ با زحمت اسپری تنفسش رو از توی جیب لباسش در آورد و زد، بعدش هم یه نفس عمیق کشید. با کنایه گفتم« فک کنم شما بیشتر از من به مشاوره احتیاج داشته باشین!» سریع از جا ـش بلند شد و گفت«اونی که اومده پیش روان پزشک و نیاز به درمان داره تویی نه من!» و اومد و اونور میزی که کنار صندلی ای که روش نشسته بودم، بود، وایساد. خودمو جمع و جور کردم و گفتم « چن بار بگم من به خواست خودم نیومـ-...» حرفمو قطع کرد و گفت:«آه، میدونم!» و روی صندلیِ رو به روی من نشست. به لباساش دقت کردم، یه شلوار لگ سیاه با یه یقه اسکی خاکی رنگ پوشیده بود و روشم روپوش سفید کارش. کلافه گفت« خدایا کارم به جایی رسیده که دارم با یه بچه سر چیزای الکی بحث میکنم!» و دستشو گذاشت رو صورتش. کم کم داشت ازش خوشم میومد، انگار یکم درک میکرد. دستشو از رو صورتش برداشت و یه نگاه به ساعتش کرد، گفت« چیزی هست که بخواب درموردش حرف بزنی...؟»
دیلی شرلی.
این بار حالت چشاش فرق کرده کرده بود. توی چشماش خالی یود؛ یعنی نه برق میزد و نه حس دیگه ای مثل شوق، خ
خواستم بگم نه، اما همه ی فکرا و خاطره هام مثل مورچه از دهنم ریختن بیرون. موقعی که داشتم تعریف میکردم، توی چشمای بی احساسش یه برق خاصی دیدم؛ انگار که خیلی خوب میفهمه چی میگم و درک میکنه. اولش با خودم فکر کردم شاید خب چون روان پزشک هست، ولی بعد یه مدت یقین پیدا کردم که واقعا گذشته ـش مثل من بوده. خودم از خودم تعجب کردم؛ من جاهای دیگه اصلا حرف نمیزنم و کسی نمیتونه ازم حرف بِکِشِه، ولی اون لحظه فقط من حرف میزدم و اون با یه ذوق خاصی گوش میداد، انگار من اولین کسی هستم که اومده مطبش. ولی طبق گفته های مامانم ۲ سال تجربه ی حرفه ایِ کاری داره. راستش اون روز عحیب بود؛ تاحالا به عمرم همچین کسی رو ندیده بودم و اونقدر درک نشده بودم. بعد یه مدت به خودم اومدم و دیدم هرچی بوده و نبوده رو گفته ـم. اون یه جوری کِیف کرده بهم نگاه میکرد، ولی همش یه غم توی چشماش بود. حس کردم داره برام دلسوزی میکنه. من از ترحم متنفرم. تعریفی که بقیه از ترحم دارن همدردی ـه و چیزی که من بهش میگم ترحم یه دلسوزیِ الکیه. گفتم«نیازی نیست برام دل بسوزونیا» گفت« دل نسوزوندم، این واقعیته، چیزی که من باهاش کنار اومدم و تو هم باید باهاش کنار بیای.» اون لحظه هر دوتامون به این پی بردیم که چقدر از معنیِ واقعیِ حقیقت متنفر هستیم. اونقدر حرف زدیم و حرف زدیم که یک ساعت و نیم وقتم به زودی گذشت و متوجه نشدیم که کِی زمان رفتنم شد.
دیلی شرلی.
خواستم بگم نه، اما همه ی فکرا و خاطره هام مثل مورچه از دهنم ریختن بیرون. موقعی که داشتم تعریف میکرد
آخر حرف روان پزشکه به این ختم شد که« ببین، میدونم تو از اینکه کسی روانی خطابت کنه متنفری، پس من به پدر و مادرت چیزی نمیگم و تو هم قول میدی این که من اینجوری هستم رو به کسی نمیگی و جایی بازگو نمیکنی...» من از اینکه کسی بهم دستور بده خوشم نمیاد، البته مسلماً هیشکی خوشش نمیاد، ولی قبول کردم و گفتم باشه. راستش کلی با روان پزشکه رفیق شده بودم و برای اولین بار اینقد از حرف زدن با کسی لذت برده بودم و دلم نمیخواست برگردم خونه. از اتاق اومدم بیرون و روان پزشکه هم پشت سر ـم اومد. دستش رو گذاشت پشتم و رو به مامانم با لبخند گفت« دخترتون دختر خیلی خوبیه، اون سالمه و چیزیش نیست، نسبت به سنش این رفتارا عادی هستن و خودش کم کم درست میشه» و بعد یه کاغذ که شماره ـش رو روش نوشته بود رو داد دست مامانم و گفت« من میتونم دوست خوبی برای دخترتون باشم، و البته اگه خودش مایل باشه، میتونه هرموقع که دلش خواست بیاد خونه ـم و باهم حرف بزنیم، اونم بدون اینکه هزینه ای بابتش پرداخت کنه.» و گفت که خونه ـش داخل کوچه ی کناری ـه همین ساختمونه و خوشحال میشه که من یه سری بهش بزنم. منم چشمامو قلمبه کردم و خودمو واسه مامانم عسل کردم که بزاره برم خونه ی روان پزشکه. مامانم هم که انگار خوشش اومده بود و از خداش بود که یه چن ساعتی از دست غرغرای من در امون باشه، قبول کرد و به روان پزشکه گفت که «همین روزا اگه بشه مزاحمتون میشه» و راه افتاد و رفت توی ماشین، منم دنبالش رفتم و توی ماشینمون نشستم.
دیلی شرلی.
آخر حرف روان پزشکه به این ختم شد که« ببین، میدونم تو از اینکه کسی روانی خطابت کنه متنفری، پس من به پ
مامانم رو به بابام که داشت ایمیل هاش رو چک میکرد، گفت« چه خانم خوبی بود، هم خرج رو دستمون نزاشت که بخوایم دارو های گرون گرون با قیمتای نجومی بخریم، هم خیالمونو راحت کرد.هوف!» بابام هم سر تکون داد و به چک کردن ایمیل هاش ادامه داد، مامانم سوئیچ ماشین رو زد و به سمت خونه حرکت کردیم. *** چند روز بعد به خانوم روان پزشک زنگ زدیم و قرار شد عصر وقتی مامانم میخواد بره و کار های بانکی‌اش رو انجام بده، منم با خودش ببره و برسونه خونه ی روان پزشکه. یه هودی سیاه ساده با یه شلوار خاکستری پوشیدم و دم اسبیِ موهام رو باز کردم، وقتی آماده شدم، سوار ماشین شدم و راه افتادیم. وقتی رسیدیم یه نگاه به گوشیم کردم و آدرس رو یه دور دیگه خوندم. با اینکه آدرس رو بلد بودم باز آدرس رو کامل برام فرستاده بود:«خیابان اسکارلت، کوچه میلن، پلاک ۲۴...» پیاده که شدم، رفتم دم خونه و در زدم و صبر کردم؛ چند ثانیه بعد، روان پزشکه در رو باز کرد و گفت« سلام! خوش اومدی!» و دعوتم کرد داخل. منم دنبالش راه افتادم و مثل همیشه، کاری رو که وقتی یه جای جدید میبینم انجام میدم، انجام دادم: سر چرخوندم توی خونه ـش و یه دید کامل زدم. دیوارای خونه ـش مثل مطبش خاکستری بود، با تفاوت اینکه سقف خونه ـش به جای سفید، خاکستری بود.
دیلی شرلی.
مامانم رو به بابام که داشت ایمیل هاش رو چک میکرد، گفت« چه خانم خوبی بود، هم خرج رو دستمون نزاشت که ب
مبل های سیاهی داشت که روی یه فرش خاکستری چیده بودشون. تقریبا دور تا دور کل اتاق قفسه های کتاب بود، پر از کتاب های جور وا جور. گفت« راحت باش» و به سمت آشپز خونه رفت تا برای من و شاید خودش یه چیزی بیاره. اومد و یه استکان قهوه گذاشت جلوم؛ روبه‌روم روی مبل نشست و گفت « چه خبر؟» هر دوتامون از این جمله خوشمون نیومد. گفتم« هیچی» اونم گفت« خوبه!» بعدش یه سرفه ی ریز کرد و بلند شد:«یکم برای خودت توی کتابا بگرد تا حوصله ـت سر نره، میدونم کتاب دوست داری.» و به سمت اتاق خوابش راه افتاد. هنوز یه دقیقه هم نگذشته بود که کجکاویم گل کرد و بلند شدم تا به کتابای کتاب خونه ـش یه نگاهی بندازم. از روی مبل بلند شدم و به سمت یکی از قفسه ها رفتم. کتاب های جالبی داشت: یه قفسه ـش کتابای نیکلای گوگول بود و یه قفسه ی دیگه ـش دازای اوسامو. چشم چرخوندم و به کتابای دیگه ـش نگاه کردم، بعضیاش آلبر کامو بود و بعضیای دیگه ـش ادگار آلن پو. بیشترشون رنگ رو رفته بودن، انگار بارها و بارها ورق زده شده و خونده شده بودن. ولی چقد سلیقه ـمون توی کتابا شبیه هم بود! همینجوری داشتم بین کتاباش لول میخوردم که بینشون کتاب مورد علاقمو دیدم: جنایت و مکافات اثر فئودور داستایفسکی! با ذوق بر ـش داشتم و ورقش زدم؛ من این کتاب رو خیلی دوست داشتم و فقط تونسته بودم نسخه ی اکترونیکش رو بخونم؛ اونم دزدکی، چون مامانم از این کتابا خوشش نمیاد و میگه بچه باید یه چیز آموزنده بخونه که به دردش بخوره و هردفعه یه کتاب آشپزی یا یه کتاب بچگونه ی چرت تو پاچه ـم کرده بود، البته تا حدودی راست میگفت؛ ولی علاقه که این چیزا رو سَرِش نمیشه.
دیلی شرلی.
مبل های سیاهی داشت که روی یه فرش خاکستری چیده بودشون. تقریبا دور تا دور کل اتاق قفسه های کتاب بود، پ
کلّی گل گلی شدم و همینجوری کتاب رو ورق زدم. کتاب هنوز توی دستم بود و داشتم یه چرخی بین کتاباش میزدم که دیدم یه آینه ی قدی به دیوار وصله و خودمو برای اولین بار درست و حسابی توی آینه نگاه کردم: یه دختر لاغر مردنی با قد متوسط و موهای بلند سیاه و چشمای سیاه تر از اون. هیچ وقت از خودم خوشم نیومده و نمیاد. خوبه که روان پزشکه اینو درک میکنه و اونم میگه که از نظرش خودش زشته، اما از نظر من اون خوشگل ترین زن دنیاس. از جلوی آینه کنار رفتم و سر جا ـم نشستم، کتاب رو همونجوری ورق زدم و خوشحال بودم که اون این همه کتاب داره، و اصلا مثل بقیه به داشته های اون (کتاباش) حسادت نکردم؛ چون از نظر من حسادت چیز مزخرفیه. آخه چرا باید حسادت کنم؟ اصلا من از همون اول به هیچ چی و هیچ کس حسادت نکردم و هیچ وقت درست معنی حسادت رو درک نکردم. داشتم کتاب میخوندم که روان پزشکه با یه آلبوم عکس و چن تا دفتر اومد و کنارم روی مبل نشست. هنوز حرفی نزده بودم که گفت:« جنایت و مکافات دوست داری؟» با ذوق گفتم« آره!» و اونم گفت« منم وقتی هم سن تو بودم مامانم نمیزاشت این کتاب رو بخرم، میگفت که آموزنده نیست و به درد نمیخوره.» جا خوردم؛ اون از کجا میدونست که مامان منم نمیزاره این کتاب رو بخرم؟ آخه فکر میکردم فقط خدا اینو میدونه و برای یه لحظه فکر کردم واقعا میتونه ذهن بقیه رو بخونه، یا شاید فقط ذهن منو.
دیلی شرلی.
کلّی گل گلی شدم و همینجوری کتاب رو ورق زدم. کتاب هنوز توی دستم بود و داشتم یه چرخی بین کتاباش میزدم
گفت« قهوه ـت رو که نخوردی!؟ اَه، حتمی سرد شده، میخوای یکی دیگه واسه ـت بریزم؟» گفتم« نه! همین خوبه!» و قهوه رو تا ته سر کشیدم. کتاب رو گذاشتم روی میز و اون شروع کرد به نشون دادن عکس هایی که توی آلبومش بودن: توی همه ی عکسا یه قیافه ی سرد و بی روح داشت، تا عکس های دبیرستانش که همشون خندون و خوش رو بودن. یکم تعحب کردم؛ چطور یه همچین آدمی اون آدم بوده؟ فقط خدا میدونه. شاید اون تعداد زیادی از خاطراتش رو برام تعریف کرده باشه، ولی با کنار هم گذاشتن خاطره هاش نتیچه ای که نمیگیرید هیچ، تازه گیج هم میشید؛ و به همین دلیل گذشته ـش یکم زیادی نامعلومه و حتی خودش هم عجیب بوده و هست. عکس هاش که تموم شد، دفتر هاش رو باز کرد: خیلی هنرمند بود! تکنیک های نقاشی مختلفی بلد بود و نقاشیِ خیلی خوبی داشت. گفت« تو اینا رو ببین تا من برم شیرینی بیارم!» و دوباره به سمت آشپزخونه رفت. اول دفتر هاش چیزای عادی بودن؛ گل، درخت، خونه، منظره، اما بعد که جلوتر میرفتی، طبق چیزایی که من میدونم، نقاشی هایی با افکار سادیسمی، پارانوئیدی و دو قطبی بود. میتونم با قاطعیت بگم خودش هم یه پا روانی بوده و هست، بعد اومده روان پزشک هم شده! با این کارهاش چشم بازار رو کور کرده! روان پزشکه با ظرف شیرینی ـش اومد و افکارم و جر داد و نشست. یه شیرینی توی پیش دستی جلوم گذاشت و یه گاز از شیرینی خودش زد. یهو یه چیزی یادم اومد که از همون اول میخواستم ازش بپرسم، گفتم« ببینم تو افسرده ای؟» جواب داد« نه، فقط از رنگ خاکستری خوشم میاد! همین!» این بار هم دلیل سوالمو حدس زد. چند دقیقه بعد، نشستیم و درمورد نویسنده های مورد علاقمون صحبت کردیم. وسط بحث این بودیم که گوگول بهتره یا داستایفسکی که گوشیم زنگ خورد؛ مامانم بود.