دیلی شرلی.
میخوای کپریکورن رو خوشحال کنی ؟ یه چیزی براش بخر.
++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++
کاش آیپد یا صفحه دیجیتال داشتم،،،،کاش حداقل یه قلم خشک و خالی داشتم خدایا دستم و کمرم دارن جون میدن
هدایت شده از 💬 ᷍⃝︪︩ ♱ζ꯭ᩘ᷎𑁁𝒔𝒉࿚ ᩼์𖫰۫𝒆𝒓ـ݂̫︪︩݃᷃͠𝒍𝒊*𓈒𝜗𝜚⃞⋆ ᩼์𖫰
دلنوشته های هیچکس
"حفره"
از سیاست اجتماعی متنفرم؛ از تعارف کردن، از لبخند زدن و از پشت خنجر فرو کردن، از لبخند اشک آلود، از ادعای علامه ی دهر بودن بدون ذره ای اطلاعات، از مرگ احساسات و ادامه ی زندگی، از حرف های کنایه آمیز و قیافه های تمسخر آمیز، از قهقهه های رو و درد های زیر ، از ظاهر بینی و طبقه بندی آنها به دلیل اسم، سن، خانواده، ثروت و فاصله طبقاتی، زیبایی و هزار چیز تهی و فانی دیگر.
خسته ام، خسته از چیزی که آن را نقاب میگویند و زندگی ام با همین خوار و ذلیل گشته است؛ روزهایم شب نمیشود و شب هایم روز، اشک هایم خنده نمیشوند و بلعکس.
من نمیخواستم چنین انسانی باشم؛ نمیخواستم با خنده ی کسی به گریه بیفتم و احساس خفگی کنم، نمیخواستم هنگامی که غذا میخورم به دهانم بی مزه آید و هنگامی که میخوابم، رؤیایم به کابوس بدل گردد.
نمیخواستم قلبم را، که سراسر محبت و نور بود، به تیکه ای گوشت مرده و سرد، چرکین و دردناک مبدل کنم.
نمیخواستم به ظاهر "بهترین روزهای زندگی" ام را با گریه ای خفه که از ناکجاآبادی تهی می آید سر کنم.
نمیخواستم وقتی در آشپزخانه ای تاریک، هنگامی که روی زمین خیس نشسته ام و نمیتوانم از خستگی جم بخورم و دار و ندارم دارد برای خودم و خودش قهوه درست میکند، چشم هایم آبدار شود و وقتی بچه ی همسایه خودش را داخل آشپزخانه پرت میکند، قهقهه بزنم.
من نمیخواستم...نمیخواستم دست هایم را خطخطی کنم و نمیخواستم با حال شیدایی سر در گریبان بگیرم و ناله کنم...نمیخواستم همه چیز انقد در هم و بر هم باشد...
دیده ام که مردم تا همه چیز بر وفق مرادشان بود زندگی را میپرستند و تا کمی با احوالشان ناسزگار شد، دست به ستایش مرگ زدند، اما اینها هیچ ربطی به ارزش زندگی ندارد، انسان های مضحک.
راستش هیچوقت نفهمیدم جزو کدام دسته بوده ام و تنها چیزی که میدانم، این است که این چیزی که در دست من ـست و آن را سپری میکنم، نامش را زندگی نهاده اند.
-gust