باشگاه نویسندگی.
این بازی خیلی خوب پیروی کورکورانه از یک تفکر رو، با وعدهی رسیدن به آرامش بهم نشون داد.
نشونم داد که تو یه وقت درگیر عقیدهای- فرقهای- گروهی و مذهبی میشی، بیاینکه بفهمی حقیقت اون باوری که داری چیه، و آیا این باور داشتن قراره کمکی بهت کنه، یا فقط ذلیلت کنه؟
من به عنوان شخصیت اصلی داستان، چنگ انداختم به هرچیزی که میتونست جون عزیزم رو نجات بده؛ اما مسیر همین چنگ انداختنها، آخرش رسید به گرفتن جون کسی که میخواستم نجاتش بدم.
من چیزایی که داشتم رو از خودم گرفتم
تا کاری رو کنم که پاسخ داشت(!)
اما چون از پاسخش راضی نبودم،
رفتم جایی که بتونه من رو راضی کنه.
اسپویل: توضیح پارگراف آخر این هست که من حاضر نبودم بپذیرم که مسبب مشکلات روانی دخترم( پنیک کردنهاش، اضطرابهای شدیدش، ترسیدن و بدخلقیهاش) خودم هستم( فضای خونه متشنج بود).
وقتی بهم گفتن دخترم بیماری جسمی نداره، بلکه از لحاظ روانی تحت فشاره و بهتره ببرمش پیش روانپزشک، فریاد زدم:" دختر من دیوونه نیست!"
-احتمالا- اگه فقط یک لحظه، بله، فقط یک لحظه این فکر رو از سرم میگذروندم که دختر من ضعف روانی پیدا کرده، اونم به خاطر من، مقصر میشدم. مقصر اذیت شدنهای عزیزِ خودم؛ چون این من بودم که خونه رو براش تبدیل به جهنم کرده بودم.
و ای وای عزیزم
کدوم پدری دوست داره باعث دردهای بچهش باشه؟ اونا میخوان قهرمان باشن، اما یه وقتهایی فقط شکست نمیخورن، بلکه بقیه رو هم میشکنن، حتی بچههاشون رو.
همون دختری که میخواست مراقبش باشه، درمانش کنه و نجاتش بده رو، توی وان حموم خفه میکنه.
و بازم میگم
اون میخواست قهرمان بچهاش باشه.
֙⋆ #دربارهیبازیها | پدرهایی که قهرمان نیستن
دوستان اگه بازی نکردین، بازی کنین و بعد بیاید بخونید.
اگر هم به هر دلیلی نمیخواید بازی کنید، این متن رو بخونید. جوری که من به این بازی فکر کردم برام مفید بود و نوشتمش تا برای شما هم باشه~
You turned my deepest misery into a comforting flower.
֙⋆ #GameExp | Devotion