موج بیستم عملیات وعده صادقِ۴ با رمز یا مُعِزّالمؤمِنین
پ.ن : صرفا جهت اینکه برامون عادی نشه و حماسهوارانه اخبار رو دنبال کنیم
•| مَلْجَأ |•
اگر چَشمِ بصیر داشتیم میدیدیم فوج فوج ملائکه را که به کربلا میروند...
اگر چشم بصیر داشتیم میدیدیمشان ...
حالا باید گفت سیدنا و قائدنا سلامِما را به سیدالشهداء اباعبدالله الحسین علیه السلام برسان ..
اماما سلام !
بیگمان اگر این روزها بودید و تصویر منتشر شده از دیدار جدیدتان را میدیدم، زیرلب ولاحول ولا قوة الا بالله نثار قامتِ استوارتان میکردم و با غرور و افتخار میگفتم: علی به وقتِ حوادث عصا نمیگیرد .. بی آنکه پلک برهمنهم واژه به واژهی کلامتان را گوش میسپردم، مکثهای بامعنیتان را، کوبشِ بهموقع و لطافتِ صمیمانهتان را، بالا و پایین شدن طنینِ بم و گیرایتان را تا مباد کلمهای را جا بیندازم. اگر بودید آرامش را در دعای آخر سخنرانیتان مییافتم و همراه جمعیتی که در بیت بودند من هم آمین میگفتم تا در عالمِ معنا آمینِ من هم بیاید آنجا بپیچد میان صداها و ارتعاشِ نوتِ بلندش، مولکول های هوا را پس بزند و خود را به گوشهی عبایتان برساند و بوسه زند بر آن. اگر بودید سوال هایم را دغدغههایم را برمیداشتم و با همان دفتر و خودکارِ مارک کیان مینشستم مقابل تلویزیون تا ایدهی پاسخهایم را از میان در و گوهر سخنانتان برگیرم و با هر لبخندِ گرمابخش و اخمِ غیورتان قربان صدقه تان میرفتم و گوشه دفترم مینوشتم آیه آخر سوره فتح را آنجا که خدا میفرماید اشداء علی الکفار رحماء بینهم. فاش میگوییم؛ دلمان تنگ شده برایتان! راستی؛ اگر سلاممان را به سیدالشهدا رساندید از جانبِ کمینه نیز بگویید گرچه دوریم به یاد تو سخن میگوییم .. صادقانه بگویم، بینی و بین الله؛ دورم، فرسنگها دورم، طوری که هنوز اندر خمِ یک کوچه ام!
امضاء: خویشتَن
مورخه پانزدهم اسفندِ یکهزار و چهارصد و چهار هجری شمسی
اماما .. آخرین باری که گفته بودم "این همهلشکر آمده به عشقِ رهبر آمده" در بیت شما بود، وقتی که سر میکشیدم تا از بین جمعیت تماشایتان کنم. این روزهای فراقتان در مخیلهام هم نمیگنجید!
زهرا گفت : هر روز بیا از خودت خبر بده. باشه؟ پر کشیدم به صفحاتِ میانیِ کتابِ من زندهام. بوی باروت میآمد، بوی عطرِ یاس، بوی خاک و گوگردِ سوخته، بوی گرد و غبار بلوکهای آوارشده، بوی نم خاک، بوی گلدانِ سفالیِ حسنیوسف...
گفتم : نگرانی؟
گفت : نباشم؟
با لبخند گفتم : به عنوان یه دهه هشتادی که دومین تجربهی جنگ رو داره میبینه زیادی نگرانی! تا زندهایم، رزمندهایم. مگه نه؟
نگاهش میان نگاهم چرخید و با مکث لبخند زد.
•| مَلْجَأ |•
و شاید سربازان حزب الله الان مشغول زمزمهی این نوحه هستند و با مدد فاطمه الزهراء سلام الله علیها میگ
وقتی ده بهمن اینو تو ملجأ گذاشتم فکرشم نمیکردم جنگ انقدر قابل لمس بشه که ما هم با تجمع های شبانهمون بشیم رزمنده..
دلم یه هیئت توسل به حضرت زهرا سلام الله علیها میخواد مثل وقتایی که شهید تورجی زاده وسط جنگ تو گردانِ تخریب روضه حضرت مادر رو میخوند...