اماما سلام !
بیگمان اگر این روزها بودید و تصویر منتشر شده از دیدار جدیدتان را میدیدم، زیرلب ولاحول ولا قوة الا بالله نثار قامتِ استوارتان میکردم و با غرور و افتخار میگفتم: علی به وقتِ حوادث عصا نمیگیرد .. بی آنکه پلک برهمنهم واژه به واژهی کلامتان را گوش میسپردم، مکثهای بامعنیتان را، کوبشِ بهموقع و لطافتِ صمیمانهتان را، بالا و پایین شدن طنینِ بم و گیرایتان را تا مباد کلمهای را جا بیندازم. اگر بودید آرامش را در دعای آخر سخنرانیتان مییافتم و همراه جمعیتی که در بیت بودند من هم آمین میگفتم تا در عالمِ معنا آمینِ من هم بیاید آنجا بپیچد میان صداها و ارتعاشِ نوتِ بلندش، مولکول های هوا را پس بزند و خود را به گوشهی عبایتان برساند و بوسه زند بر آن. اگر بودید سوال هایم را دغدغههایم را برمیداشتم و با همان دفتر و خودکارِ مارک کیان مینشستم مقابل تلویزیون تا ایدهی پاسخهایم را از میان در و گوهر سخنانتان برگیرم و با هر لبخندِ گرمابخش و اخمِ غیورتان قربان صدقه تان میرفتم و گوشه دفترم مینوشتم آیه آخر سوره فتح را آنجا که خدا میفرماید اشداء علی الکفار رحماء بینهم. فاش میگوییم؛ دلمان تنگ شده برایتان! راستی؛ اگر سلاممان را به سیدالشهدا رساندید از جانبِ کمینه نیز بگویید گرچه دوریم به یاد تو سخن میگوییم .. صادقانه بگویم، بینی و بین الله؛ دورم، فرسنگها دورم، طوری که هنوز اندر خمِ یک کوچه ام!
امضاء: خویشتَن
مورخه پانزدهم اسفندِ یکهزار و چهارصد و چهار هجری شمسی
اماما .. آخرین باری که گفته بودم "این همهلشکر آمده به عشقِ رهبر آمده" در بیت شما بود، وقتی که سر میکشیدم تا از بین جمعیت تماشایتان کنم. این روزهای فراقتان در مخیلهام هم نمیگنجید!
زهرا گفت : هر روز بیا از خودت خبر بده. باشه؟ پر کشیدم به صفحاتِ میانیِ کتابِ من زندهام. بوی باروت میآمد، بوی عطرِ یاس، بوی خاک و گوگردِ سوخته، بوی گرد و غبار بلوکهای آوارشده، بوی نم خاک، بوی گلدانِ سفالیِ حسنیوسف...
گفتم : نگرانی؟
گفت : نباشم؟
با لبخند گفتم : به عنوان یه دهه هشتادی که دومین تجربهی جنگ رو داره میبینه زیادی نگرانی! تا زندهایم، رزمندهایم. مگه نه؟
نگاهش میان نگاهم چرخید و با مکث لبخند زد.
•| مَلْجَأ |•
و شاید سربازان حزب الله الان مشغول زمزمهی این نوحه هستند و با مدد فاطمه الزهراء سلام الله علیها میگ
وقتی ده بهمن اینو تو ملجأ گذاشتم فکرشم نمیکردم جنگ انقدر قابل لمس بشه که ما هم با تجمع های شبانهمون بشیم رزمنده..
دلم یه هیئت توسل به حضرت زهرا سلام الله علیها میخواد مثل وقتایی که شهید تورجی زاده وسط جنگ تو گردانِ تخریب روضه حضرت مادر رو میخوند...
عکسِ همسر شهیدشو گرفته دستش پا به پای جمعیت تو تجمعات و راهپیمایی ها شرکت میکنه. نه دستش خسته میشه از نگه داشتن عکسِ همسرش، نه سنگینی غم توانشو میگیره که بشینه تو خونه. نگاهش غیرتمنده، یه جور غرور و غیرتِ زنانه، از جنسِ شیرزنانِ تاریخ. هفده سالشه و چهار روز پیش همسرش شهید شد!
+ به رسم عهد و قرارهای شخصیت های نوشتههامون، "فالله خیرا حافظا" نثارت میکنم حَنآ
_ منو بردی به دوران جنگ دهه ۶۰ و جنگ بیروت
+ انگار داریم نوشتههامونو زندگی میکنیم. از یه طرف دلم خونه برای رهبرم، مردمم، وطنم. از یه طرف میگم ایستادگی کن زهراء اینهمه نوشتی "گویند سنگ لعل شود در مقامِ صبر"، پس برای کی نوشتی؟
_ اینارو مینویسیم و هنگام عمل برمیگردیم به همون مصراع که "آری شود ولیک به خون جگر شود":))))
+ دقیقا به خونِ جگر شود ...
[ اندر احوالات ]
اندوهِ مقدسی ست که میچشیم. اشکهایمان محرک است، و حضورمان ظهور را رقم میزند انشاءالله ..
در خیالم، در روزهای مبارزه با اسرائیل رزمندگان پوتینهای نظامی پوشیده و سلاح به دست میروند به جنگ. امشب که گوشهای ایستاده بودم و از رزمِ شبِ رزمندگان عکس میگرفتم، به کفشهایشان دقت کردم، نعلینِ مشکی، کتونیِ اسپورت، نیمبوتِ مخملی، کفشتقتقیِ دخترانه، چکمهی سبز، بوتِ چرم، کفش فوتبالیِ پسرانه. میبینی؟ یک ملت به میدان آمده...