هربار که بارون میاد دو تا نوحه
تو ذهنم پخش میشه :
_ بارون منو یاد تو میندازه ...
پس بارونو خیلی دوسش دارم
_ بارون اومده، سید از میدون
غرق خون اومده ...
زندگی میکنیم، سفره پهن میکنیم، کتابها را تورق میکنیم، چای مینوشیم، دور هم جمع میشویم، در کلاسهای برخط بحث میکنیم، جزواتمان را مرور میکنیم، خیابانها را قدم میزنیم، نقاشی میکشیم، تمرین خط میکنیم، شعر میخوانیم، و در تمام این احوال غمِ فراق شما در قلبمان میتپد. غمِ مقدسی که محرک است، تپنده است، انگیزهی حرکت میدهد. حرکت به سمت همان قلهای که شما نشانمان دادید ای سیدنالقائدِ شهید، ای مظلومِ مقتدرِ ما :)
قبلترها شبها آرامش بیشتری داشت. شب که میشد، در روشنای ریسهی نور مینوشتم، میخواندم، به صدای شب گوش میدادم، راستیتش؛ زمان برکت داشت. این شبها فقط میگذرند. روزها هم همینطور. فقط دارند میآیند و میروند، به سرعتِ بادهای دیماه. به سرعتِ افتادن یک سنگِ سنگین از ارتفاع پنجاه متر که به قاعدهی فیزیک جسم سنگین زودتر از جسم سبک به زمین اصابت میکند. این روزها و شبها را نمیدانم شما چگونه میگذرانید، اما برای من میگذرند، سریع میگذرند.
فارِغ مرا ز رهگذرِ صبح و شام کن
کار مرا ،
به گردشِ چشمی ،
تمام کن :)
بُگشای صفحهای دگر
از دفتر جمال ..
بیتی فزون بر این غزلِ ناتمام کن
ای یادگارِ ساقیِ کوثر ؛
اباالحسن(ع) !
گاهی نظر ،
به جانب این تشنهکام کن :)
ای حکمرانِ کشور دلِ ..
با کرشمهای ،
زیر و زِبر قرارِ دلِ خاصوعام کن
بنمای ره به مُلک رضا،
جان خسته را ..
مرغِ رمیده را به شکر خنده رام کن
- سیدعلی حسینی خامنهای (امین)