هر بار میآیم از شما بنویسم واژهای برای بیانتان نمییابم. اینطور بگویم؛هیچ واژهای آنقدر آراسته نیست که وصف احساسم را به دوش کشد. فیالنهایه با لبخندی محزون زمزمه میکنم : چه بگویم؟ نگفته هم پیداست ..
نمیدونم چطور بگم. اما با اینکه ذهنم باور کرده شهادت آقا رو، اما همش از فکر کردن بهش فرار میکنم ... اصلا روی فکر به شهادت آقا عمیق نمیشم. به سطحیترین شکل ممکن به قضیه نگاه میکنم . مثلا تا به ذهنم میاد میگم بیخیال، لایقش بود. اما اگه دقیق شم و فکر کنم و فکر کنم ، میبینم که ای وای. چقدر بدبخت شدیم. چقدر بیچاره شدیم. چه غم عظیمی. اونجوری غمگین میشم. اینجوری غافلم و ادامه میدم. اونجوری بی تاب میشم.... درستش چیه؟ در این مدل غم ها در بی تابی بمونیم (سازنده است؟) یا مثل من فرار کنیم...
#شما_فرمودید
تابستون و بارون؟ نمیدونم چرا فکر میکنم اشکِ سماواتنشینان بر این اندوهه که داره میباره:)