•| مَلْجَأ |•
هنوز در گوشم میپیچد، خندههای شیرینِ علیِ اصغرِ رباب سَـ... در محمل، با هر تکانِ اشتر، آوی
_بس کن رباب زخم گلو را نشان نده
گهواره نیست!دستخودتراتکاننده
تا سوار اسب شد،
خواهر پشت سرش دوید
_ مهلاً مهلا... یابن الزهرا
برادر ایستاد...
از اسب پیاده شد... عطرِ نگاهِ آسمانیاش، بر چهرهِ زینبس نشست!
_ جانم خواهرم؟
_ برادرم... مادرمان گفت در کربلا من نیستم اما تو جای من گلوی حسینم را ببوس!