[ یا رفیق من لا رفیق له ]
-
۲۰رمضان۱۴۴۶ | حرممقدسحضرتمعصومه(س)
فرستندهی پیام، برخلاف همیشه خویشتن نبود، اینبار شیعهی علیع۸۲//
شاعر میگفت : "آدم آمد که ز افلاک و ملک سر باشد." اندیشیدم به انسان، به ذات انسان که اگر اصالتش را حفظ کند، اجتماعش احسن الحال است برای بشریت. که عدالت مستقر است بر جهانیان. و عدالت است رازِ زیستِ نیکو در این دنیا. در غشای سلولهای های خاکستری مغزم پرواز کردم به دهه چهارم هجری قمری، آنجا که امیرالمؤمنین علی(ع) بر منبر خطبه میخواند. اصلا به قول شاعر: "که علی(ع) علت اصلی خلافت باشد!"
#خویشتَن
•| مَلْجَأ |•
باید به عبارت "إِنَّ اللَّهَ لَقَوِيٌّ عَزِيزٌ" ایمان قوی و راسخ داشته باشیم، آنچنان که کوه از جا کن
ولی وقتی به آیهی "يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لَا تَدْخُلُوا بُيُوتَ النَّبِيِّ ..." رسیدم، بغض کردم و یادم به فاطمیه رفت.
_ شب قدر بود. روضه حضرت علی اصغر(ع) خوانده شد. بغضم شکست و تصاویر غزه از مقابل چشمم گذشت. گفتند قرآنها را مقابل صورت بگیرید. به رسم همیشه دنبال نشانه بودم که مرهمی باشد اینبار بر دلِ داغدارِ غزه. قرآن مقابل صورتم بود و چشمانم بارانی. سوره احزاب بود، آیهی "وَبَشِّرِ الْمُؤْمِنِينَ بِأَنَّ لَهُمْ مِنَ اللَّهِ فَضْلًا كَبِيرًا"
سرد بود، هوا. بر فرش های قرمزِ ایرانیِ صحنِ امام رضا(ع) نشسته بودم. چادرم را بر صورتم کشیده بودم تا سوزِ سرمای هوا چشمانم را بارانی نکند. از باریکهی دیدبانیام فقط رفت و آمد مردم بر سنگفرشهای حرم مشخص بود. نگاهم به کفشها بود. دختر بچهای با کتونیهای کرمرنگ رد شد از برقِ نوکِ کفشش مشخص بود برای عید خریده است چرا که هنوز هیچ غباری را لمس نکرده است. پیرمردی لخ لخ کنان با عصایش گذر کرد. نوجوانی با صندلِ راحتیاش آمد، گمانم خانهاش همان نزدیکیها بود؛ بر خلافِ جوانی که با پوتینهای سربازی آمده بود. پسربچهای با شوق و ذوق اولین گامهایش را بر صحن و سرای بانو گذاشت و مادرش دستش را گرفت و گامهایش را پشت سر او تنظیم کرد تا مراقبش باشد. مردی با نعلین مشکی مقابل گنبد ایستاد و باد بر عبایش بوسه زد. ناگاه تصویری مقابل چشمم نقش بست. سنگفرش حرم، شد کوچهپس کوچه های مدینه، شد کوچههای خاکیِ منتهی به مسجد کوفه. مردی را دیدم که آسمان بر نوک پا میایستاد تا عبای فتاده بر شانههایش را بوسه زند. مردی که در میدان خطابش میکردند حیدرِ کرار، اهل مدینه از زبان پیامبر(ص) شنیده بودند ابوتراب، و دوستان میگفتند امیرالمؤمنین(ع). گامهایش مستحکم است، آنقدر که اگر در دستانش ذوالفقار باشد یا درِ خیبر، تاثیری بر ایستادگی زانوانش ندارد. گامهایش قدرتمند بود... گامهایش پر از امنیت بود... امن بود...
یک خبرنگار شهید در انتهای وصیتنامهاش نوشته است : اکنون از شما میخواهم سخن گفتن درباره غزه را متوقف نکنید، نگذارید جهان رویش را از آن برگرداند. به مبارزه ادامه دهید، به روایت داستانهای ما ادامه دهید، تا فلسطین آزاد شود... برای آخرین بار، حسام شبات، از شمال غزه.
همیشه بهار که میشه مامان در و پنجره ها رو باز میکنه و میگه : باد اول بهار برعکس زمستون برای آدم خوبه. چون همون تاثیری رو داره که رو گیاهها و درختها داره...
بسم الله الرحمن الرحیم برای شروعِ همون کاری که همیشه گوشه ذهنته و به بعد موکول میکنی.
#خطاببهآیینه