به مامان گفتم : دعا کن تو درسم موفق باشم، درسم زمینهساز شغلم باشه و شغلم به درد دنیا و آخرتم بخوره. از اینایی که سرشون به کار شخصی خودشون گرمه، صبح میرن سر کار برمیگردن تو کنج خلوت خودشون، نمیدونند تو جامعه چه خبره و دغدغه و قدرت تحلیل ندارند، نباشم.
مامان خندید و گفت : فکر کردم میخوای بگی از اینا باشم، داشتم با خودم فکر میکردم کجای معادلاتم اشتباه کردم که اینجوری میخوای باشی.
خندیدم. مگر میشد آنگونه اندیشید وقتی اصطلاحا "در خانه به جای سفره، روزنامه پهن میکنیم؟!"
حق مطلب رو جنابِ عراقی ادا کرد اونجایی که گفت : ماییم کنون و نیم جانی / و آن نیز نهاده بر کف دست...
همیشه وقتایی که فکر میکنم از اینجا به بعدش دیگه در توانم نیست، یادم میاد که "مسلمان بنبست ندارد" اون وقت زمزمه میکنم این یه بیت رو :
اسب همت را چو در زین آوریم
هر دو عالم گوشهٔ میدان ماست
پارسال، همین ماه، ۱۹ روز بعد زیاد میگفتیم : که حال بیخبران بهترین حالات است :')