یادم نیست چه کتابی بود، اصلا حتی جملهبندیش هم یادم نیست. اما جوان شرمنده سر به زیر انداخت و پیرمرد ریش سفید دست بر شانهاش زد و گفت :
_ سرتو بگیر بالا جوون. شیعهی مرتضی علی(ع) سرافکنده نیست!
•| مَلْجَأ |•
تو کارگاه نشریهنویسی استاد می گفت : هر سبکی که بخونید چه کلاسیک چه توصیفی چه روایی چه و چه و چه ناخ
یه کتاب فارغ از موضوعِ کلی که از یه نقطه شروع بشه و به اتفاقاتی منجر بشه و در نهایت به پایانی ختم بشه، باید دیالوگهای تاملبرانگیز داشته باشه. نویسنده باید در انتخاب کلمات وسواس به خرج بده. به جزئیات اهمیت بده.
•| مَلْجَأ |•
آخرین نفسهای امیدواری بود که دیدم اتوبوس اتوبوس آدم داره راه میوفته سمت غزه! :)
یکی میگفت : طوفان الاقصی، طوفان بشری بود. همه ما آدمها رو تکون داد و بهمون اعتماد به نفس داد تا راه درست تاریخ رو پیدا کنیم و ادامهش بدیم.
فَلَمَّا آسَفُونَا انْتَقَمْنَا مِنْهُمْ فَأَغْرَقْنَاهُمْ أَجْمَعِينَ ﴿زخرف۵۵﴾
و چون ما را به خشم درآوردند از آنان انتقام گرفتيم و همه آنان را غرق كرديم..
ملتهای ترکیه، سوریه، اردن، سعودی اگر غیرت داشته باشند مقابل دولتهایشان میایستند تا کشورشان در جبههی آمریکا و اسرائیل نایستند.
[ #روایت روز اول جنگ ]
من؟ حالتی میان بغض و حماسه، حسرت و امید، فراق و افتخار. اصلا چرا من؟ حال یک ایران این است، یک ایران!
•| مَلْجَأ |•
همش صدای انا لله میاد...
سردار حاجیزاده عزیزم!
من قول دیدار شما را به دلی که دلتنگ حاج قاسم بود دادم. شما بوی حاجقاسم را داشتید و لبخندتان، امیدِ در نگاهتان یادآور پدرانههای او بود. شما تسکین جانمان بعد از فراق حاجقاسم بودید. وعدهی دیدارمان چه میشود؟ چند صباح دیگر؟