در عجبم از کسانی که انگشت اتهام سوی وزیر امور خارجه میگیرند و او را متهم به سازش میکنند حال آنکه مقام معظم رهبری حتی وظیفهی یک نویسنده را گوشزد میکنند و دستش را در دست میفشارند و امر میکنند برای ایران بنویس. این رهبرِ آگاه و حکیم به مردانِ سیاست امر نمیکنند؟ وظیفهشان را گوشزد نمیکنند؟ برایشان مهم نیست؟ کاش همان کسانِ پرادعا دست بردارند از این نگرش، از این حجم تخریب و از این خطکشیها و تنگ کردن دایره. کاش زمانهشناس باشند. ضمناً شرایطِ جنگ است و تصمیمگیریها از راهِ خاصی میگذرد! سهل انگار نباشیم.
#یکڪلام
•| مَلْجَأ |•
شهید مصطفی چمران : ؛ هر گاه دلم رفت تا محبت کسی را به دل بگیرد، تو او را خراب کردی، خدایا، به هر که
خدایا تو را بر همه این نعمتها شکر میکنم.
هویت؟ یعنی چه؟ میگویند نوعی احساس تعلق است. دانستن معنای هویت به چه کار میآید اگر از آن در امورِ زیستن چشمپوشی کنیم؟! ریزبینانهتر بگویم؛ ۶ ماهِ قبل که جزواتِ۷ ترم کارشناسی را دستهبندی کرده و در پوشه گذاشتم، در مغزم انقلابی شکل گرفت، انقلابی به تاسی از انقلاب اسلامی ایران. رشد دهنده بود و تحولخواه. از لابه لای نظریات کوناگونِ آکادمیکِ توی مغزم جوانههایی رشد کرد و فکرم را پر و بال داد. با خود گفتم رویای دانشجویی همین بود؟ هفت ترم درس بخوانی و تنها حسنش این باشد که حال میدانی فلان فیلسوف در فلان کتاب چه گفته است؟ یا بدانی فلان اندیشمند بر مبنای چه سیستمی نظام بین الملل را تحلیل میکند؟ یا تاریخ کشورها را روانشناسی سیاسی کنی و نظام سیاسی حقوقیشان را از نظر بگذرانی؟ نهایت هم صاحبِ قلم شوی و تحلیل ارائه دهی از اوضاع روز منطقه؟ نه! فراتر از این است. در اصل باید صاحب فکر شد، صاحب فکر که شوی صاحب نظر میشوی، آنگاه صاحب قلم هم میشوی. فکر؟ تاملِ جدّی، عقیده و اندیشه. فکر از هویت میآید. و هویت یعنی احساس تعلق. امروز و در این لحظه هرکه هرکجای این وادی علم که ایستاده است باید تمامِ هم و غمّش این باشد که با منظومهی معرفتی و ارزشی و فرهنگی خود علم را فراگیرد و میانِ مطالعاتِ شبانه روزیاش در پیِ نظریهپردازی باشد، که به پشتوانهی تمدنِ تاریخیاش حرفی نو در وادی علم را تئوریزه کند. جهادِ علمی نیاز است. بسمالله . . .
#خویشتَن
هدایت شده از |مُنتَهیَ الاَماني🌿|
«رزقی که برایم مقدر شده، هرگز از دستم نمیرود.»
گفت : برای رسیدن به آمالتان با تمام وجود تلاش کنید؛ شبانهروزی، یکنفس، بیوقفه و مومنانه.
وطن!
خاک تو از طلاست . . .
چرا که دوستدارانِ
ضامن آهو، آقا امام رضا علیه السلام
بر آن قدم نهاده اند.
خاک تو از طلاست . . .
و اینچنین است که
بزرگمردانِ خطهی سبزت
هرچه خاکی تر اند
ارزشمند تر اند...
خاک تو از طلاست؛
وجب به وجبت!
چرا که در هر وجب
شهیدی پلک بر هم نهاده
و از خود آلالهای به یادگار گذاشته.
وطن!
تو مصداق آلالهای؟
یا آلاله مصداق تو؟
چنان خوشبویی
که فکر می کنم گلها
از خصلتت وام گرفته اند،
تا نامی میان خلایق کسب کنند.
هوایت عطر خوشی دارد،
عطر دعا دارد؛
دعایی که بزرگ مردِ نامدار
و حکیمِ برجستهی عصر معاصرت
صبح و شام نثارت می کند...
همان بزرگ مردی که فرمود :
"ای ایران بخوان!"
و آن شب یک جهان نامت را زمزمه کرد و
تو را ایرانِ عاشورایی خطاب کرد.
تو زیبایی ای وطن!
چنان خیمهی اباعبدالله علیه السلام
در شب عاشورا زیبایی و نورانی.
خارق العادهای و اعجاز آمیز.
تو پرچمدار حقّی...
تو لطیفی اما قدرتمندی
چرا که فرزندانت
نسل به نسل و جد اندر جد
جز الله از کسی پروا نکردند و
در مکتب زورخانهای،
مرام پهلوانی را از اهل بیت آموختند.
تو ای وطن،
هوایت معطر است به دعای سحرگاهی.
همان سحرگاهی که نسیمش
آرامگهِ یار را میداند . . .
و شاعران قرن به قرن در شوقِ دیدارش
جامه دریدند و اشک ریختند.
وطن؛ تو نستوهی و امیدوار و پابرجا!
بمانی برایمان، بمانیم برایت.
آمین!