اول آنکس که خریدار شدش، من بودم . . .
پ.ن : شعرهای وحشی بافقی یه جور دیگه به دل میشینه
توجه به جرئیات مهمه. فکر کردن و نگاه کردن به یک قضیه از زاویهای که معمولا بهش فکر نمیکنند، قشنگه. امروز از حانیه یه روسری گرفتم. برگشتنی که خواستم برم و احتمالا چند روز نبینمش، روسریای که بهش برگردوندم رو آورد گفت :"خالهجونی میشه اینو خودت تا کنی بزارم تو کمد که هر وقت دلم برات تنگ شد بهش نگاه کنم یاد تو بیوفتم؟" تعبیرش دربارهی رفع دلتنگی به دلم نشست، مثل محمدحسین که میگفت :"من بهت نمیگم خالهجونی بهت میگم خالهجونیِ مهربون." و هر دفعه با یه صفت جدیدی که بهم اضافه میکنه سوپرایزم میکنه بچه :)
الحمدلله برای وجودشون تو زندگیم.
بعضی حرفها رو پیش خودتون نگه دارید. تا زمانی که محقَق نشده، حتی به خودتون هم نگید.
هدایت شده از شِیخ .
دوست دارم ساعتها از چیزهایی که توی ذهنم میگذره حرف بزنم. اما این روزها بیشتر به فکر نیاز دارم.
دیروز در کانال یکی از خبرنگارهای فلسطینی پستی ارسال شد با مضمونِ :"خبرها حاکی از آن است که صالح در دسترس نیست یا ربوده شده یا شهید شده است" به همراه چند خط فاصله میان جملات که خبر از هولناکیِ قضیه میدهد. ساعاتی بعد هم پست بعدی گذاشته شد : "شهید شد" این بار بدون هیچ نقطه و علامت تعجبی که خبر از هولزدگی و اندوهِ فراوانِ رفیقِ روزهای جنگش میدهد که حتی حال تایپ کلمهای بیشتر از آن را ندارد. طبق معمول من در حال تماشا بودم و نهایت کارم هم آن بود که در قسمت ریاکتها آیکون پرچم ایران را پیدا کنم و عددی به آن بیفزایم تا بگویم ما در کنار شما هستیم. صالح لبخندِ غزه بود و هست. او خودش وعده الهی را بارها و بارها مقابل دوربین میخواند که أُولَٰئِكَ عَلَيْهِمْ صَلَوَاتٌ مِنْ رَبِّهِمْ وَرَحْمَةٌ ۖ وَأُولَٰئِكَ هُمُ الْمُهْتَدُونَ
•| مَلْجَأ |•
دیروز در کانال یکی از خبرنگارهای فلسطینی پستی ارسال شد با مضمونِ :"خبرها حاکی از آن است که صالح در
به قول گروس عبدالملکیان : جنگ تمام شده بود و حالا صلح داشت آدم میکشت...