هدایت شده از الفلاممیم
به چشمهام التماس میکنم. روی هم میفشارمشان. از چت جیپیتی میپرسم: «تصاویر ذهنی چند مدت در ذهن میمونن؟ چطور میشه بیشتر بمونن؟». جواب مفصلی مینویسد. حافظهی حسی، حافظهی تصویری، خاطرهی تصویری. نهایتا چند ماه، چند سال. دلم رضا نمیدهد. آدمی به امید زنده است. میپرسم: «تو بهترین حالت بعد چند مدت محو میشن؟». چه کنم؟ صفحه را بالا و پایین میکنم. چشمهام را فشار میدهم. تمنا میکنم. عزیزِ من، بعد این هفت روز که نبایست کمرنگ شوی. به تصویرت چنگ میاندازم، به قابِ تمثالت. باکی نیست از گفتن. عزیزِ من، اصلا رسوایی آرزویِ من است. اصلا غبطهی من آنجاست که «نام سعدی همه جا رفت به شاهدبازی/وین نه عیب است که در ملت ما تحسینیست». به تمنات.
دلم میخواد وایستم رو به روی گنبدِ خانم فاطمهی معصومه سلام الله علیها و مثل جناب برقعی بگویم : تنها دلیلِ این که من اینجاییام تویی :)
•| مَلْجَأ |•
دلم میخواد وایستم رو به روی گنبدِ خانم فاطمهی معصومه سلام الله علیها و مثل جناب برقعی بگویم : تنه
اما از کنجِ اتاق محزون و خِجِل باز هم مثل جنابِ برقعی میگویم : از ما به جز بدی که ندیدی، ببخشمان..
وَاصْبِرْ نَفْسَكَ مَعَ الَّذِينَ يَدْعُونَ رَبَّهُمْ بِالْغَدَاةِ وَالْعَشِيِّ يُرِيدُونَ وَجْهَهُ...