شنیدم زمزمهش رو که میگفت : تمام سرمایهی من تو این دنیا همین اشکهاییه که برای حسینت از چشمام میریزه معبودِ من، الله من .
چشمامو بستم و دارم به صدای کشتی گوش میدم، به غوغای باد روی عرشه، به هیاهوی امواج طوفانزده و صدای رادار کشتی. نوتِ ظریفی از بارون هم پخش شده در پسزمینهی تصوراتم. نمیدونم چرا ولی امشب خیالم به سمت دریای طوفانی رفت.
تا مرا عشقِ تو . . . تعلیمِ سُخن گُفتن کرد؛
خلق را وردِ زبان مدحَت و تحسینِمن است
شرم از آن چشمِ سیَه بادش و مُژگانِ دراز
هر که دل بردنِاو دید و در انکارِ من است