تا مرا عشقِ تو . . . تعلیمِ سُخن گُفتن کرد؛
خلق را وردِ زبان مدحَت و تحسینِمن است
شرم از آن چشمِ سیَه بادش و مُژگانِ دراز
هر که دل بردنِاو دید و در انکارِ من است
پیشِ رفتار تو. . .
پا برنگرفت از خِجلت ؛
سروِ سرکش ،
که به ناز از قدوقامت برخاست.
آخر به چه گویم هست،
از خود خبرم؟ چون نیست .
وز بَهرِ چه گویم نیست،
با وی نظرم، چون هست .