امشب قصهی پسرانی را دیدیم که روی سنگفرشهای حقیقت قدم بر میداشتند و به همه نشان دادند که تیم بودن هنوز مهم است.
https://eitaa.com/A_littlegod/2595
منم این کتاب رو خوندم، یه روزه تموم کردمش
ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد
چشم ها دروغ میگویند عزیز من، تا ابد هم میتوانند دروغ بگویند. میتوانند آنقدر بی نقص دروغ بگویند که
چشمهایش بوی مرگ میداد، رنگ خوشبختی چشم هایش را غم شسته بود، شاید هم چیزی فراتر از غم اینکار را با او کرده، شاید یک امید، امید مانند یک طناب است، شاید حواسش پرت شده و بخاطر این است که در چشمهایش رنگی از زندگی دیده نمیشود.
گفتم فراتر، کسی که او به آن امید داشته، امید را زندانی کرده و از اینجا رفته، او فقط امید را همراه خودش نبرد، دل و چشمی را که از او این امید را گرفته هم برده؛ او خیلی چیزها را همراه خود برده، مثلا او یک زندگی را از صاحبش دزدیده.