https://eitaa.com/A_littlegod/2595
منم این کتاب رو خوندم، یه روزه تموم کردمش
ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد
چشم ها دروغ میگویند عزیز من، تا ابد هم میتوانند دروغ بگویند. میتوانند آنقدر بی نقص دروغ بگویند که
چشمهایش بوی مرگ میداد، رنگ خوشبختی چشم هایش را غم شسته بود، شاید هم چیزی فراتر از غم اینکار را با او کرده، شاید یک امید، امید مانند یک طناب است، شاید حواسش پرت شده و بخاطر این است که در چشمهایش رنگی از زندگی دیده نمیشود.
گفتم فراتر، کسی که او به آن امید داشته، امید را زندانی کرده و از اینجا رفته، او فقط امید را همراه خودش نبرد، دل و چشمی را که از او این امید را گرفته هم برده؛ او خیلی چیزها را همراه خود برده، مثلا او یک زندگی را از صاحبش دزدیده.
اندی سال ۱۹۸۷ توی یه مزرعه در نبراسکا به دنیا اومد.
پا نداشت، پس نمیتونست مثل بقیهی غازها زندگی کنه.
یک روز سر و کلهی جین فلمینگ پیدا شد، که دلش به حال اندی سوخت.
جین کفشهای مخصوص طراحی کرد تا «اندی» بتونه راه بره.
کمکم اندی توی محل معروف شد و همه دوستش داشتن.
انقدر محبوب که به یه برنامهی تلویزیونی دعوت شد.
به این ترتیب اون نماد امید و نماد خلاقیت آدمها شد.
اما وقتی چهار سالش شد، یک روز در ۱۹ اکتبر ۱۹۹۱ به شکل مرموزی ناپدید شد.
یک روز بعد، جنازهاش در پارک محلی در هستینگز پیدا شد.
گردن او شکسته، و بالها و سرش جدا شده بود و کفشهاش هنوز توی پاش بود.
همه به دنبال قاتل میگشتن و مردم محلی ۱۰ هزار دلار برای پیدا کردن قاتل پول جمع کردن.
هیچ کس رسما شناسایی یا محاکمه نشد.
جین تا سال ۲۰۰۰ زنده موند و به دنبال قاتل میگشت.
داستانش هنوز بهعنوان یه معمای حلنشده باقی مونده.
The Footless goose
Shadows come to life amidst ancient whispers. When magic awakens, no laws remain; only the truth hidden in the darkness of the night’s eyes whispers that the impossible is merely an illusion.
🌫
مرواریدی که در اعماق اقیانوس گرفتار شده بود، همه به دنبال نجات مروارید از تاریکی بودند، اما چرا کسی برای لحظهای نپرسید چرا خود مروارید خودش را نجات نمیدهد؟
مروارید انتخاب کرده بود و حالا برای ابد در آن تاریکی باقی میماند.
امیدش را از دست نداده، فقط آن را تا کرده و به کناری گذاشته است.