🕋 حضور امام زمان (عج) در ایام حج در کنار حجاج
✅ ابن بابویه (شیخ صدوق) از محمد بن عثمان (دومین نایب خاص امام زمان (عج) در زمان غیبت صغری) روایت کرده که گفت:
🔸 «به خدا سوگند که صاحب الامر- عجّل اللّه تعالی فرجه- هر سال در موسم حج، در کعبه و مشعر حاضر میشود و مردم را میبیند و میشناسد و مردم نیز او را میبینند اما نمیشناسند.
▫️ و از او پرسیدند که:
🔹 تو صاحب این امر را (در ایام حج در مکه) دیدهای؟
▫️ گفت:
🔸 بلی! در این نزدیکی دیدم که به پردههای کعبه چسبیده بود، در مستجار و میگفت:
🔶 خدایا به [وسیله] من، انتقام بکش از دشمنان خود»
⬅️ کمال الدین، ج ۲، ص ۴۴۰؛ بحار الانوار، ج ۵۱، ص ۳۵۰ و ۳۵۱.
🏷 #امام_زمان_عج #حج #مکه
『#جَوانانِـ_مَــهـدَویَٺــ❥⇣•』___
@Youth_of_mahdi ✨⃟🌱⌋•
به جستجوی او سر به بیابان گذاشتم
🔸افرادی که ارتباطاتی با امام زمان عجل الله فرجه دارند در ایام حج بیشتر به محضر ایشان مشرف میشوند. [مرحوم آقاشیخ حسین فاضلی] گفت: یک شب در ایام حج در منا بودیم. شب خیلی اشتیاق پیدا کردم و بیتاب شدم. دیدم نمیتوانم در کاروان باشم. سر به بیابان گذاشتم.
🔸...همین طور میرفتم و گریه میکردم. رسیدم به جایی و دیدم یک خیمه و بارگاه عظیمی برپاست. ناخودآگاه کشیده شدم به آن طرف. رفتم و وارد شدم. دیدم که آقا مشغول صحبت هستند و اطرافشان انواع طوایف از نژادها و زبانهای مختلف بودند. رو میکنند به هر کسی و به زبان خودش با او حرف میزنند.
➖...تا نوبت به من رسید. به من توجه نمودند و فرمودند: «فضائل ما را به مردم به زبان خودشان بیان کنید. اگر فضائل ما را بشناسند، بیشتر ترقی میکنند.»
➖ گفت: من این پیام را دریافت کردم که نظر آقا این است که باید زبان دیگران را یاد بگیریم و با زبان خودشان با آنها صحبت کنیم.
🔸...آنها غافل هستند و ما باید آنها را هدایت کنیم. باید طوری بگوییم که آنها بفهمند. گفت: بعد مجلس تمام شد و ما بیرون آمدیم. وقتی متوجه شدم و به عالم خودم آمدم، دیدم نزدیک مسجد خیف هستم.
#امام_مهدی
#مهدویت
#حج
『#جَوانانِـ_مَــهـدَویَٺــ❥⇣•』___
@Youth_of_mahdi ✨⃟🌱⌋•
✿❀رمان #واقعی
✿❀ #زندگینامہ_شہیدایوب_بلندے
✿❀نیمہ ݐــنہان ماه ۱۵
✿❀قسمت #سی_ویکم
#رسیدگی به درس بچه ها کار خودم بود.
ایوب زیاد توی خانه نبود. اگر هم بود خیلی #سختگیری می کرد.
چند بار خواست به بچه ها #دیکته بگوید همین که اولین غلط املایشان را دید، کتاب را بست و رفت.
مدرسه ی بچه ها گاهی به مناسبت های مختلف از ایوب #دعوت می کرد تا برایشان #سخنرانی کند.
#روز_جانباز را قبول نمی کرد، می گفت:
_من که جانباز نیستم، این اسم را روی ما گذاشته اند، وگرنه جانباز #حضرت_عباس است که جانش را داد
از طرف بنیاد، جانبازها را #حج می برند و هر کدامشان اجازه داشتند یک مرد همراهشان ببرند.
ایوب فوری اسم #آقاجون را داد.
وقتی برگشت گفت:
_"باید بفرستمت بروی ببینی"
گفتم:
_"حالا نمیخواهم، دلم میخواهد وقتی من را میفرستی، برایم گاو بکشی،
بعد برایم مهمانی بگیری و سفره بندازی از کجاااا تا کجااا"
برایم پارچه آورده بود و لوازم آرایش.
#هدی بیشتر از من از آن استفاده می کرد، با حوصله لب ها و گونه هایش را رنگ می کرد و می آمد مثل عروسک ها کنار ایوب می نشست.
ایوب از خنده ریسه می رفت و صدایم می کرد:
_"شهلا بیا این پدرسوخته را نگاه کن"
هدی را فرستاده بودم #جشن_تولد خانه عمه اش.
از وقتی برگشته بود یک جا بند نبود.
می رفت و می آمد، من را نگاه می کرد.
می خواست حرفی بزند، ولی منصرف می شد و دوباره توی خانه راه می رفت.
_چی شده هدی جان؟ چی میخواهی بگویی؟
ایستاد و اخم کرد
_ من #نوار میخواهم، دلم می خواهد برقصم. میخواهم مثل #دوست_هایم #لاک بزنم.
جلوی خنده ام را گرفتم:
+ خب باید در این باره با بابا ایوب حرف بزنم، ببینم چه می گوید.
ایوب فقط گفت:
_"چشمم روشن"
ادامـہدارد . . .
بہروایــت✍🏻«همسرشہــــــیدبلنـدۍشهلاقیـاثوند🌿»