نمیتونم خودمو در چیزایی که میبینم، حس کنم. انگار هیچچیزی منو یاد خودم نمیندازه. انگار به هیچچیزی تعلق ندارم. انگار این من، رفته و ردی از خودش به جا نذاشته...
· ✩ ·
شاید گاهی بعد از گذروندن یه عالمه بیستچهارساعتای سخت یا بدون حسِ سرزنده بودن، باید یه کار ساده و آروم، با حس برگشت به زندگی و حالخوب انجام داد. شاید دم کردن یه استکان چای و بدست گرفتنش و تمرکز روی تا قطرهی آخر نوشیدنش، بتونه بهمون یادآوری کنه که ما هنوز زنده ایم، نفس میکشیم و باید همچنان تلاش کنیم مدال متعلق به خودمون رو توی نبرد زندگی بدست بیاریم و مشغول باشیم تا قله ی خاص خودمون رو فتح کنیم./؟
البته مثل بخارهای چای که توی هوا محو میشن، منم توی افکار بیانتها محو میشم.
(اون دوتا ظرف عقبی، چای عراقی هستن)
تا هنوز در غزه، بیگناه جان میدهند
تا هنوز دختران و زنان افغانستان حق تحصیل و کار ندارند
تا هنوز جوانان با قلبهایی عاشق کشته میشوند
تا هنوز انساننماها در هوای محبوسِ آزادی را سوزاندن و ذلت را پذیرفتن، نفس میکشند
تا هنوز در اقیانوس دلها، طوفان بهپا نشده است
تا هنوز چشمهای کور، نیازمند نور برای بینایی نشدهاند
و تا هنوز باران نباریده...
و روزهای دنیا همچنان شب است
و منتظران طلوع، به تماشای ماه نشسته اند...
و هنوز مرغسحر، لال
و ما خفته ایم...
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_j5661pb&btn=سیب
دلم میخواد که دلتون بخواد باهام حرف بزنید:(