InShot_20240727_011809890_27072024.mp3
زمان:
حجم:
7.78M
🔖|فصل شیدایی لیلاها|
برمیخیزد...
مصمم به دنبال خاطرهایی که دست فکرش هر چه میکند، نمییابدش لابه لای خورجین گذشتهاش؛
سنگ ریزهایی میان بی انتهایی رمل ها...
🎧 این پادکست رو از دست ندید!
✍برگرفته از کتاب فصل شیدایی لیلاها/ نویسنده: سید علی شجاعی
#داستان
#فصل_شیدایی_لیلاها
🆔https://eitaa.com/ZeynabiyehGolshahrKaraj
4_5945225466360108335.mp3
زمان:
حجم:
14.96M
🔖|فصل شیدایی لیلاها|
حتما با جناب حُر ابن ریاحی آشنایی دارید و چندین بار اسمشون رو شنیدید.
‼️ ولی مطمئنم که این داستان متفاوت رو ازشون نشنیدید!!
زاویهای نو از جنسِ جریانِ پیوستن...
🔵 قسمت اول
🎧 این پادکست رو از دست ندهید.
منتظر قسمت دوم باشید...
#فصل_شیدایی_لیلاها
#امام_حسین
#داستان
🆔https://eitaa.com/ZeynabiyehGolshahrKaraj
"تاج بندگیم"
🔰قسمت اول:
میخوام قصه عاشق شدنمو وهمچنین کامل شدن تاج بندگیم رو با یه گریزی از دوران کودکیم شروع کنم براتون بگم👧☺️
حتما پیش خودتون سوال میپرسید چرا گفت عاشق شدن🤔
به جوابش میرسید به زودی...😊
من دخمل ته تغاری خانوادمون هستم از سه سالگیم که یادمه مادرم عزیز دلم ،منو محرما میبرد روضه خونگی،مجلس امام حسین جانم❤️
جرقه عاشق شدنم از روضه امام حسین شروع شد🥹
یه شعری هست که میگه به علی شناختم من به خدا قسم خدا را
برای من این مدلیه که
به حسین شناختم من به خدا قسم خدا را😭
آره قصه عشق من از امام حسین شروع شد...
هیئت که میرفتم پر بود از خانمهایی که چادر مشکی سرشون بود و من هرچی سنم بیشتر میشد(۶ یا ۷ ساله بودم) بیشتر ذوق چادر به سر کردنو داشتم 😍
حتی برای عروسکام چادر دوخته بودم به کمک مادرم و سرشون میکردم ☺️
همیشه به خودم میگفتم من بزرگ شم میخوام چادری شم ...میخوام حجابم کامله کامل باشه ...
ولی خب من هرروز بزرگ تر میشدمو...
از چادری شدن خبری نبود😔...
ادامه دارد....
#تاج_بندگی
#داستان
#فاطمیه
🆔https://eitaa.com/joinchat/589168647Cd580981c2f
زینبیه گلشهر کرج🇵🇸
"تاج بندگیم" 🔰قسمت اول: میخوام قصه عاشق شدنمو وهمچنین کامل شدن تاج بندگیم رو با یه گریزی از دورا
"تاج بندگیم"
🔰قسمت دوم:
داستان عاشقمی و تاج بندگیمو تو روزهایی مینویسم براتون که ایام شهادت بانوی دوعالم
مادرمون فاطمه زهراست😭
از هرجایی که میخوام بگم متصل میشه به نام مقدس مادر...مادرم 😭
من تو خانواده ای که بزرگ شدم هیچکس از خانمهاو فامیل های نزدیکمون به اون صورت حجاب کامل ندارن ...
یعنی شرایطم جوری نبود که بگم تا به سن تکلیف رسیدم چادرم به سر کردم،نه !
تنها کسی که همیشه الگوم بوده تو زندگیم وحجابش هم کامل بوده و نمازش رو همیشه اول وقت میخوند ...مادرم بوده😭
راه عاشقی من از مسیر زندگی سبز مادرم میگذره💚
ولی خوب مادرم هم بهم سخت گیری نکرد تو حجاب
ولی جوری که منو بزرگ کرد ...
با عملش بهم نشون داد ...
که من هم درست زندگی کنم ...
با ایمان وعشق به خدا واهل بیت❤️
آرزوی قشنگ بچگیم🥹چادری شدنم ...
یه گوشه ذهنم مونده بودو...
هر سال بزرگتر میشدم...
تو مدرسه هم همیشه ظاهر ساده ی داشتم ولی هنوز قلبم راضی نبود ...
تا اینکه به سن جوانی و ورود به دانشگاه رسیدم☺️
یه دختری که اصلا فراموش کرده بود آرزوی گوشه ذهنش رو...😞
وفقط تو فکر ساختن یه ظاهر جذاب و آرایش برای زیباتر شدن و تیپ خاص بودم 😐
اولین محیطی بود که درش جنس مخالف هم بود و من دلم میخواست از هر نظر جذاب باشم بین دخترای دیگه 🤷♀
ولی چون اونی که باید باشم نشده بودم
هرکاری میکردم هر آرایشی هر تیپی منو راضی نمیکرد یجورایی تو عذاب بودم ...
ادامه دارد...
#تاج_بندگی
#داستان
#فاطمیه
🆔https://eitaa.com/joinchat/589168647Cd580981c2f
"تاج بندگیم"
🔰قسمت سوم:
روزهایی که بیشتر موهام بیرون میزاشتم از مقنعه و بیشتر آرایش میکردم وقتی خودمو تو آینه نگاه میکردم ...
زیبایی بود...اما صورتم تاریک بود😞
نور نداشت...اینجا باید واقعیت رو بگم حس واقعی که شاید خیلی از دخترایی که الان داستانمو میخونن حال اون روزهای منو دارن😓
زیبایی...آرایش...تیپ خاص...
اما درکنار اینها...نبودن 👇
آرامش...نور درون...نور بیرون...ناب بودن...عزت... بسیار پررنگ بود...
یه سوال درونی،که ارزش من لیاقت من بیشتر از این حرفهاست...که بخوام خودمو زیباییمو انقدر راحت و در دسترس هرکسی قرار بدم😔
خلاصه باهر حسی که تو ثانیه هایی که خودمو تو آینه میدیدم بود میرفتم بیرون و دانشگاه و خلاصه میگذشت...
اما یه روزایی واقعا خسته بودم ...
باخودم درگیر بودم...
یادمه یه روز که خیلی به قولی تیپ خفن زده بودم امتحانای دانشگاه بودو کفش های پاشنه بلندی پام کرده بودم 👢زمستون بود با یه پالتوی شیک 🧥و آرایش💅 رفتم سرامتحان
خیلی غرور منو گرفته بود که وای زیباترین دختر دنیا داره وارد سالن میشه...😌
یه فرش قرمزی هم بخاطر لیز نبودن انداخته بودن چون برف اومده بود ...
تا پرده ها رو زدم کنار وارد سالن شدم ...
جمعیت دیدن که یک دختر باصورت خورد زمین😅🤭
بععله غرور بیجا کار دستم داد...
واقعا عصبانی و شاکی بودمو ...
دیگه حسابی از خودمو کارام خسته بودم ...
ودیگه ساده تر میرفتم دانشگاه حتی مقنعمو آورده بودم جلو ...آرایشم کم شده بود...
میشه گفت آرامشم بیشتر بود...
از روزهایی که انقدر تلاش میکردم برای دیده شدن...
اونم دیده شدن زیبایی که خدای مهربون داده
وانقدر برای دختران وزنان عزت قائل شده توصیه کرده است در قرآن کریم و به پیامبرش درباره پوشش زنان فرموده است
وبرای هرکسی حلال نیست که بخواد این زیبایی رو انقدر راحت ببینه(نامحرم)
ادامه دارد...
#تاج_بندگی
#داستان
#فاطمیه
🆔https://eitaa.com/joinchat/589168647Cd580981c2f
"تاج بندگیم"
🔰قسمت چهارم:
روزهای محرم رسید...مادرم معلم بودو دیرمیومد خونه خیلی خسته بود...
نزدیک خونمون هیئت بود شبها...
ومن تنهایی میرفتم هیئت هرشب...
چندبار که رفتم ...
به دلم افتاد با چادر مشکی برم....
خونمون یه راهرو بزرگ داشت ...
من یواشکی چادر مشکی مادرمو که کنارداشت تو راهرو سرم میکردمو میرفتم هیئت...😥
راستش نمیدونم چرا انقدر خجالت میکشیدم ...راز گوشه ذهنمو کسی بدونه ...یا حتی بخوام مدل پوششمو عوض کنم ...خیلی خیلی میترسیدم...
شاید از ترد شدن فامیل...دوستام...دیده نشدنه...حتی مسیر ازدواج😅☺️فکر میکردم چادریا یا کلا تیپ های مذهبی نمیتونن عاشقی کنن...🤐
اونموقع ۲۰ سالم بود ...
خلاصه خیلی کیف میداد با چادر میرفتم هیئت...
چون من خیلی خجالتی هم بودم حتی از اشک ریختن جلو مادرم تو مجلس روضه هم امتناع میکردم 😬
تو اون هیئت که تنها بودم...بی اراده زدم زیره گریه نه یکشب بلکه هرشب این گریه هام بیشتر میشد تا جایی که خانما دست میزاشتن روشونم که ان شاءالله مشکلت حل شه دخترم...😯
ولی میدونید این اشکا از چی بود و چی با خدای خودم تو دلم فریاد میزدم ...😭😭
با تموم وجود میخواستم از خدا که راهو نشونم بده ...
من ترسوعم...من خجالت میکشم ....من بلدش نیستم...من راه بندگی کردنو بلد نیستم....
نجاتم بده
من از حجابی که دارم...از مانتوی تنگی که میپوشم...تو خیابون یکعالمه چشم دنبالم میکنه تو عذابم😭😭😭😭😭
از اینکه یه عده نامحرم...که حتی لیاقت دیدن انگشت پای منو ندارن بخوان راحت زیبایی منو اندامم رو چهرمو موهامو ببینن بدنم میلرزید😭😭😭
تو اون هیئت از خدا خواستم ...عزمم جزم بشه ....وتغییر کنم ....
و یه مدت حتی بیرون میرفتم هدبند میزدم آرایش اصلا...
اما بازم موقتی بودو ....دوباره برگشتم سره خونه اول...😣
ادامه دارد...
#تاج_بندگی
#داستان
#فاطمیه
🆔https://eitaa.com/joinchat/589168647Cd580981c2f
"تاج بندگیم"
🔰قسمت پنجم:
یه روز که تو راهرو دانشگاه قدم میزدم ...
روتابلو یه اطلاعیه دیدم....
من درباره شهدا و راه شهدا زیاد نمیدونستم
یعنی اینجور بگم بیشتر عشقم به خدا واهل بیت وبویژه امام حسین ❤️بود...
حتی هیچ شهیدی رو به اسم نمیشناختم ...
اطلاعیه این بود...راهیان نور...جنوب کشور...
اسمش برام جذاب بود ...وتابحال با دانشگاه هم سفری نرفته بودم یکسالی از تحصیلم میگذشت...
این اطلاعیه از سمت دفتر بسیج بود...
اومدم برم تو...یهو یه نگاه به ظاهرم کردم عقب کشیدم گفتم من با این قیافه کجا برم!
دفتر بسیج!!!😰
دلمو زدم به دریا ...
با ترس ولرز رفتم داخل خلاصه...
یه خانم چادری مهربونی نشسته بود...😊
بهشون گفتم راجع به این اطلاعیه سوال داشتم
آیا منم میتونم شرکت کنم؟
خیلی خنده رو با لحن گرم گفتن چرا که نه
تشریف بیارید😍
راستش خیلی آروم شدمو ترسم ریخت ...
و بایه ذوقی از دفتر اومدم بیرونو...
خونه رفتم و اجازه رو گرفتم وثبت نام کردم...
ادامه دارد...
#تاج_بندگی
#داستان
#فاطمیه
🆔https://eitaa.com/joinchat/589168647Cd580981c2f
"تاج بندگیم"
🔰قسمت ششم:
روز موعود فرا رسید🥹😍
رفتیم برای جلسه توجیهی ...
اینم بگم من انقدر ذوق داشتم 🙈
یه چادر مشکی برده بودمو تو جلسه توجیحی با چادر شرکت کردم ...
واینم بگم خیلی بلد نبودم چادر سرکردنو ...یجورایی معلوم بود انگار تازه سرم کردم😅
تو جلسه تو جیحی با یه دختر خانمی هم دوست شدیمو...قرار شد تو این سفر کنارهم باشیم ایشونم مثل من چادری نبود...
وبعد راهی شدیم...
راهی دیار عشق...
راهی راهیان نور...
از تو قطار که سوار شدیم منو دوستم با یه دختر فعال چادریه خوش اخلاق دوست شدیم...😍
که حسابی مارو جذب خودش کرد...
تو کل سفر با حرفاش...گوش دادن به دردل منو...راهنمایی هایی که کرد...
خیلی منو مصمم کرد به سمت کامل شدن حجابم...وتاثیر بینظیر حال وهوای یادمان های شهدا...
✅(پیشنهاد و تاکید من اینه هرکس که میخواد حجابش کامل شه ولی مثل من میترسه ودلایل دیگه یه سفر راهیان نور بره)✅
من و اون دوستی که تو جلسه توجیهی باهم دوست شده بودیم عهد کردیم که وقتی برگردیم دیگه چادر از سر برنداریم...😭😭
راستش انقدر تو اون پنج روز با چادرم اخت شده بودم که جدا شدن ازش محال بود برام...
وآرامشی که برای من رقم زده بود درسایه پوشش کامل🙏😭
ولی این همه ماجرا نبود...
وتازه از سفر برگشتیمو...
ادامه دارد...
#تاج_بندگی
#داستان
#فاطمیه
🆔https://eitaa.com/joinchat/589168647Cd580981c2f
"تاج بندگیم"
🔰قسمت هفتم:
از سفر که برگشتم باهمون چادر مشکی مادرم اومدم خونه...
فقط مامانم خونه بود...
این قسمتاش که میرسه دستم میلرزه برای نوشتن و بغض خفم میکنه🥺🥺
رفتم سرمو گذاشتم روپای مادرم...
(یا فاطمه زهرا سخته برام از مادر گفتن...کمکم کن...دختری که انقدر وابسته مادرش بود رفیق شفیقش بود...سخته براش از مادر گفتن و خاطرات)😭
اره رفتم سرمو گذاشتم روپاهاش
گفتم مامان😭😭😭
من دیگه نمیخوام این چادرو از سرم بردارم...
یاد اون هیئت پارسال افتادم که چقدر اشک ریختمو از خدا خواستم کمکم کنه...
وحالا به آرزوم رسیده بودم ...
مامانم سریع گفت اصلا حرفشم نزن ...😢
الان رفتی راهیان نور...جوگیر شدی...
سه ماه دیگه یادت میره ...
چادر حرمت داره...
اونوقت بخوای بزاریش کنارو...
با گریه گفتم نه مامان خدا میدونه از ته دل میگم 😭😭😭😭😭
هیچ وقت نمیزارمش کنار....
حتی اگه مسخرم کنن
حتی اگه همه تردم کنن
نمیزارمش کنار😭😭😭😭
(این من بودم این حرفارو میزدم ...😭)
انقدر گفتمو ...گفتم...
تا رسید بجایی که به مامانم گفتم
مامان جون این چادرت برام بزرگه ...
یه چادر میخوام بخرم که برای خودم باشه...
میای باهم بریم بخریم؟🥹
مامانم که هنوز ته دلش باور نداشت که من سرحرفم بمونمو ...واقعا تصمیم جدی گرفته باشم گفت من نمیام ولی پولش بامن😍
ومن خیلیییی ذوق کردمو دستشو بوسیدم...
همون عصرش رفتم تنهایی امامزاده حسن🥹
یه چادری که همون دخترخانمی که توراهیان نور سر میکردو مارو راهنمایی کرد
یکی شبیه چادرش خریدم
همونجا سرم کردم😍😊😊
دیگه تو حال خودم نبودم ...انگار رو ابرا قدم میزدم ...
وقتی تو خیابون راه میرفتم...
دیگه مثل قبل نگاهها دنبالم نبود...
احترامم خیلییییی بیشتر شده بود
اگه قبلا مردی از کنارم رد میشد درست خودشو کنار نمیکشید حتی تو تاکسی😞
اما اینبار حتی بخاطر من و شانی که با حجاب کامل پیدا کرده بودم مردها از صندلی جلوی ماشین عقب میرفتن که من راحت بشینم😍😭😭😭
ادامه دارد...
#تاج_بندگی
#داستان
#فاطمیه
🆔https://eitaa.com/joinchat/589168647Cd580981c2f
"تاج بندگیم"
🔰قسمت هشتم:
خیلی خیلی حالم خوب بود...خیلی زیاد
از ته دلم دعا میکنم همه بانوان سرزمینم که حجابشون کامل نیست به این حس قشنگ و بینظیر برسن ...بحق خانم فاطمه زهرا🥹🙏
انقدر آرامش داشتم...انقدر همه چیز تغییر کرده بود که حتی ذره ای به قبل از این اتفاق و برگشت به عقب فکرنمیکردم...
وخیلی خیلی عاشقی من با خدای مهربون بیشتر شد...
ودوستی و شناخت وعشق به راه شهدا...
وآرزوی شهادت هم به این حال واحوال اضافه شد😭🙏
عید نوروز هم از راه رسید و من ۲۲ سالم شده بود ...
واولین بار بود که قرار بود با چادر بریم مهمانی خونه مادربزرگ و همه فامیل منو ببین...
من آنقدر حالم خوب بود...که اصلا از خجالت و ترس شدیدی که قبلا داشتم خبری نبود...
حتی اعتماد به نفسم هم بیشتر شده بود
وقتی رفتیم تو بعصیاشون خندیدن ...
بعضیا تمسخر کردن ...زیره لب ...😊
اما یه عدشونم با محبت بهم گفتن خانم تر شدی...اصلا یجور دیگه برخورد کردن یه احترام خیلی زیاد ....
قوربونت برم خدا که چقدر عزت بنده هات رو میخوای و چقدر بنده هات رو دوست داری وهر امری که فرموده ای برای صلاح وعزت و راحتی خودبند ه هاست😭🙏🙏🙏🙏
اینم از فامیل که بالخره کنار اومدن😉
ادامه دارد...
#تاج_بندگی
#داستان
#فاطمیه
🆔https://eitaa.com/joinchat/589168647Cd580981c2f
"تاج بندگیم"
🔰قسمت نهم:
من و دوست راهیان نوریم یه روز باهم رفتیم دفتر بسیج...😍
و درخواست فعالیت و عضویت تو بسیج دانشگاه رو دادیم و عضو شدیم ☺️
با اینکه دوستای قبلیم رو از دست داده بودم
خیلی اتفاق های دیگه که مجال گفتنشون نیست...
اما خدای مهربون انقدر جایگزین های بینظیر تو مسبر زندگیم گذاشت که صدبرابر بهتر و شادترو ناب تر شد زندگیم...❤️❤️❤️
تو دفتر بسیج قرار براین شد که یادواره شهدا برگزار بشه ...ومنو دوستم هم جزو ستاد برپایی این یادواره شدیم ....
تو طول هفته به خانه های شهدا میرفتیم برای تهیه گزارش
خیلی روزهای خوبی بود ...
ودانشگاه ما تو شهرمون رتبه برتر تو یادواره شهدا شد😍
اولین اتفاق شیرین زندگیم بعداز اون سفر و چادری شدن
خادم معراج شهدای اهواز شدنم بود😭
ده روز خادمی کنار پیکر ۲۳ شهید گمنام دفاع مقدس 😭
اونم تو روزهای عید نوروز
بنظیر بود
یادتونه گفتم چقدر عاشق امام حسین بودم از بچگی ...❤️😭
من کنار ضریح شهدای گمنام معراج شهدای اهواز توسل کردم و از شهدا کربلا خواستم😭
ادامه دارد...
#تاج_بندگی
#داستان
#فاطمیه
🆔https://eitaa.com/joinchat/589168647Cd580981c2f
"تاج بندگیم"
🔰قسمت دهم:
بلطف خدا،دعای شهدا با عتبات دانشجویی به سفرعتبات مشرف شدم برای اولین بار😍😭
نه پاسپورت داشتم نه حتی پول سفر رو...
ولی همش جور شد...
تموم این اتفاق های زیبا بعداز چادری شدنم برام افتاد...
ولی خوب تو این میون روزهای سخت هم داشتم ...
من رشتم مشاوره بود و برای کار به یه مرکز مشاوره کنکور رفتم و پذیرفته شدم....
بعداز دوسه روز کار کردن
مدیر مجموعه جلسه ای گذاشت
ومن تنها دختر چادری بین خانم های دیگه بودم
😢
ولی کارمو خیلی خوب انجام دادم ...
ولی توی جلسه هم تک وتنها بودم ...
با این حال پاسخ سوال میدادم و میحواستم تو بحث باشم که مدیر یکدفعه چشمش بمن افتاد ویه نگاهی سرتا پا بهم انداخت ...
وخیلی سریع گفت شما بفرما بیرون 😡
باورم نمیشد تو اون لحظه اینجوری باهام برخورد کنه
هدفم از بیان این خاطره این بود که بگم
اگه چادری شدی
اگه خیلی جاها ترد شدی ...توهین شد بهت ...به تاج بندگیت ...کم نیاری یوقت ...
حسبنا الله ونعم والوکیل
خدا کفایتت میکنه
ومن از اونجا تا خونه اشک ریختم
اما خدای خودم رو شاهد میگیرم
که مدام تکرار کردم که اگه حتی تو خونه زندانی بشم ولی چادرمو ...چادر خانم حضرت زهرا رو از سرم برنمیدارم😭😭😭😭😭
والان ۱۰ سال از اون روزها میگذره ...
ومن هرروز عاشق تر میشمو☺️
حالم با تاج بندگیم احسن الحاله 😍
ازدواج کردم...صاحب فرزند شدم ...
دنیای بچه مذهبیایی مثل ما دنیای بسیار شیرینیه 😍
اگه دلت لرزید ...اگه میخوای رضای خدا رو داشته باشی...نه رضایت بنده خدا ...
یاعلی بگو...تاج بندگیت رو کامل کن🌹
این روزها...ایام شهادت خانم فاطمه زهرا سلام الله علیها بهترین فرصته برای تغییر زیبا🌷
(راستی یادتونه گفتن از مادر برام سخت بود...
آخه دوساله از دست دادم یارو همدم و رفیق نابم رو😭😭😭 ایام فاطمیه دوساله برام خیلی قابل وصف ترو سنگین تره برای منی که مادرم تو بستر بیماری از دنیا رفت...
قدر مادراتونو بدونید...
شادی روح مادر من هم صلواتی عنایت کنیدو
برای شهادت حقیر در راه خدا در رکاب امام زمان دعا کنید )
اللهم الرزقنی شهادت فی سبیلک
نویسنده:ی.ز
یاحق.
#تاج_بندگی
#داستان
#فاطمیه
🆔https://eitaa.com/joinchat/589168647Cd580981c2f