هیئت انصارالقائم (عج)
⬛ ﷽ | إِنَّ الَّذِينَ يَأْكُلُونَ أَمْوَالَ الْيَتَامَىٰ ظُلْمًا إِنَّمَا يَأْكُلُونَ فِي بُطُونِهِم
⬛ ﷽ | يُوصِيكُمُ اللَّهُ فِي أَوْلَادِكُمْ ۖ لِلذَّكَرِ مِثْلُ حَظِّ الْأُنْثَيَيْنِ ۚ فَإِنْ كُنَّ نِسَاءً فَوْقَ اثْنَتَيْنِ فَلَهُنَّ ثُلُثَا مَا تَرَكَ ۖ وَإِنْ كَانَتْ وَاحِدَةً فَلَهَا النِّصْفُ ۚ وَلِأَبَوَيْهِ لِكُلِّ وَاحِدٍ مِنْهُمَا السُّدُسُ مِمَّا تَرَكَ إِنْ كَانَ لَهُ وَلَدٌ ۚ فَإِنْ لَمْ يَكُنْ لَهُ وَلَدٌ وَوَرِثَهُ أَبَوَاهُ فَلِأُمِّهِ الثُّلُثُ ۚ فَإِنْ كَانَ لَهُ إِخْوَةٌ فَلِأُمِّهِ السُّدُسُ ۚ مِنْ بَعْدِ وَصِيَّةٍ يُوصِي بِهَا أَوْ دَيْنٍ ۗ آبَاؤُكُمْ وَأَبْنَاؤُكُمْ لَا تَدْرُونَ أَيُّهُمْ أَقْرَبُ لَكُمْ نَفْعًا ۚ فَرِيضَةً مِنَ اللَّهِ ۗ إِنَّ اللَّهَ كَانَ عَلِيمًا حَكِيمًا
⬛حکم خدا در حق فرزندان شما این است که پسر دو برابر دختر ارث برد، پس اگر همه دختر و بیش از دو تن باشند فرض همه دو ثلث [فرضها یعنی سهمیههای معیّن ارث، شش نوع است: نصف، رُبع ، ثُمن (یک هشتم)، سُدس (یک ششم)، ثلث، ثُلُثان (دو سوم).] ترکه است، و اگر یک دختر باشد نصف، و فرض هر یک از پدر و مادر یک سُدس تَرَکه است در صورتی که میّت را فرزند باشد و اگر فرزند نباشد و وارث منحصر به پدر و مادر بود، در این صورت مادر یک ثلث میبرد (باقی را پدر)، و اگر میّت را برادرانی باشد در این فرض مادر یک سُدس خواهد برد، پس از آنکه حقّ وصیّت و بدهی که به مال میّت تعلق گرفته جدا شود. شما این را که پدران و فرزندان کدام یک به خیر و صلاح (و به ارث بردن) به شما نزدیکترند نمیدانید. (این احکام) فریضهای است که خدا معیّن فرموده، که خدا به هر چیز دانا و آگاه است.
«ایه ۱۱ سوره نساء»
#یک_لحظه_آرامش
🔸هیئت دانشجویی انصار القائم (عج)
| ایتا | بله | تلگرام | اینستاگرام
🔸@a_ghaaem
📍 •مسیر عشق•
💠 #دلنوشته_شماره_چهارده
«بخش اول»
برای کسانی که از بچگی توی محرم میرفتن مسجد محلشون و برای امام حسین و حضرت ابوالفضل عزاداری میکردن و اشک میرختن. دیدن کربلا یکی از آرزوهای همیشگی اون هاست. همیشه از تو مسجد و هيئت ها شنیدیم کربلا. بعد از همه بدتر اینه که همه دور و بریا حداقل یکبار رفته بودن کربلا. یکبار دیده بودن بین الحرمین کجاست. اما من فقط تو کلیپ های محرم تو عکس ها و تلویزیون...
بعد از یه جایی به بعد این فکر میاد تو سرت که خب اونا ادم های مقرب به خاندان عصمتن و تو قطعا جزء اون دسته نیستی وگرنه چطور ممکنه همهههه رفته باشن من هنوز نرفته باشم.
خلاصه یه چند سالی توی دوراهی اصلا جای من کربلا هست. اصلا من گناهکار چه به کربلا. خلاصه امسال که همسرم برای سومین بار میخواست بره و من همچنان دو به شک. به من گفت نمیخوای بیای. نمیدونم چی شد گفتم میام. از فردا میوفتم دنبال کارهاش. حالا زمان ثبت نام کاروان انصار هم نزدیک بود.
تو اخبار گفتن سرباز ها هم اوکیه رفتن. منم گفتم اوکی صبح اول وقت اداری میرم دنبال کارها. من رفتم دنبال کارها ولی انگار تقدیر چیز دیگه ای بود. تو مرحله اول باید میرفتم از سازمانی که امریه هستم نامه میگرفتم. صبح اول وقت رفتم. گفتن کارمند مربوطه امروز نمیاد. گفتم اشکال نداره فردا میام. رفتم سرکارم.
فردا صبحش طرف مرخصی بود و خلاصه روز بعدش هم نشد. تازه سه روز بعدش نامه از اون بخش سازمان گرفتم. پرسیدم مرحله بعد چیه؟ گفتن باید ببری ستاد مرکزی سازمان مهر و تایید بشه. رفتم و گرفتم و رفتم شرکت مدیر شرکت گفت ۷ روز هم که میخوای بری کربلا روز ها هم که داری ساعت ۱۲ میای شرکت. خلاصه کلی انتقاد و بحث، بابت این معطلی ها و حرف شنیدن ها ناراحت شده بودم. به خودم گفتم آیا اینا نشونه هست که جای من کربلا نیست ؟؟؟
گفتم نه. ازین به بعد دیگ تمومه.
روز بعد اول وقت اداری لباس سربازی پوشیدم که برم پادگان. رفتم پیش مسئولش گفتم نامه از سازمان امریه ام اوردم برای خروج. گفتن این فرم پر کن. پر کردم. گفتن حالا برو فلان بخش. رفتم اونجا گفتن برو کپی های کارت ملی و شناسنامه و سامانه سماح بیار. گفتم کسی به من نگفت کپی چیزی لازمه. با خنده گفت الان بهت گفتم دیگ. حالا ساعت داشت از وقت سرکارم میگذشت. باعصبانیت و سرعت از پادگان اومدم بیرون رفتم کپی هارو تهیه کردم. برگشتم که برم داخل. کارمند مربوطه مرخصی گرفته بود و رفت و کسی به من اجازه ورود نداد. هی از من اصرار و از اونها انکار برای ورود. دوباره به خودم گفتم این نشونه هست که جای من کربلا نیست ؟!
یه خرده این پا اون پا کردم. دیدم دارم زمان از دست میدم. یکیو دیدم کلی خواهش تمنا که جناب من تازه داخل بودم فقط میخوام کپی تحویل بدم و بیام بیرون. به هر مکافاتی اجازه داد. سریع خودمو رسوندم پیش کارمند و گفتم اینم مدارک برگه اجازه درخواست گذرنامه بهم بده برم سریع گذرنامه بگیرم چون کاروان گفته تا شنبه بیشتر مهلت نداریم. دوباره خندید. گفت این پروسه حداقل ۳ روز زمان میبره. گفتم یعنی چی ؟! یعنی الان بهم نمیدی ؟! گفت معلومه که نه. باید کلی امضا و بررسی بشه. هروقت انجام شد زنگ میزنیم بیا بگیر.
گفتم باشه بفرست شاید شد.
ناامید و بی رمق زنگ زدم به خانمم گفتم برنامه کربلا بدون من بچین. احتمال اومدن من خیلی کمه.
روز بعد سرکار بودم. گوشیم زنگ خورد گفتن از پادگانیم و نامتون اماده شده اقای فلانی هستید دیگ گفتم اره اره.
مرخصی ساعتیگرفتم. رفتم خونه لباس نظامی پوشیدم و رفتم پادگان تو راه ازینکه حس کردم امام حسین طلبیده ک برم تو اتوبوس گریم گرفت.
رفتم پادگان با ذوق که فلانی هستم اومدم نامه برای گذرنامه بگیرن. گفتن مگه دیروز نیومدی. گفتم اره. ولی امروز بهم زنگ زدن. گفتن فامیلیت چیه گفتم فلانی. گفتن اعع این فلانی اون فلانی نیست که اشتباه زنگ زدن. این اسمش علیه اسم تو علی نیست ک...!! یه پارچ آب یخ ریختن روم...
گفتم حالا برم دفتر رئیس یا جایی یه پیگیری. رفتم و گفتن اصلا سیستمیه. بیاد انجام میشه. فایده نداره اومدن هات.
دیگ واقعا گفتم کنسله دیگ. شنبه هم گذشت من هنوز اجازه گذرنامه نگرفتم چه برسه به گذرنامه.
ناامیدتر از قبل رفتم سمت شرکت. فقط تو دلم گفتم خوب شد زنگ نزدم به بقیه امید ندادم که الان دوباره نااميد بشن.
دیگ راستش اصلا دل و دماغی برام نمونده بود.
فردای اون روز گفتم زنگ بزنم به کاروان اطلاع بدم خب. ولی باز دلم نیومد کنسل کنم و بگم نمیام. زنگ نزدم. دو روز بعد زنگ زدن بیا نامت امادست. ولی خب ساعت ۱۱ونیم زنگ زدن محل کار من نزدیک میدون ازادی و پادگان شرق تهران هیچ جوره نمی رسیدم. یک روز هم این شکلی پرید. فردا صبح گفتم دیگ یه روزه میرم جمعش میکنم به هر سختی که هست. رفتم پادگان نامه گرفتم رفتم اداره گذرنامه درخواست گذرنامه دادم.
#ادامه ... 👇
زنگ زدم به کاروان گفتن از ما لیست میخوان. حالا ازین به بعد کار من و خانمم شده بود دعا کردن که لیست دیرتر از سایت دانلود کنن.
صبح یکی دو روز بعد از کاروان انصار زنگ زدن که اقا ماداریم لیست میبندیم. چی شد کارت؟ گفتم گذرنامم چاپ شده تحویل پسته. گفتن بگیر تاظهر بفرست.خودم رفتم اینور اونور شماره پیک پست گرفتم گفتم داداش کجایی هرجا هستی همونجا باش دارم میام پیشت. پیداش کردم سریع عکس فرستادم برای مسئول کاروان.
دوباره بارقه های امید زنده شد. خون حس میکردم داره میچرخه تو بدنم. از ذوق زنگ زدم به خانمم گفتم من باز شمال نمیام وسایل منم بردار بیار تهران.خوشحال بودیم.
فردای اون روز دوباره صبح اول وقت رفتم پادگان برای تیک خروج از کشور. رفتم گفتن گذرنامتو باید تحویل بدی روز قبل حرکت بهت تحویل میدیم. بعدش گفتن البته نامه اجازه خروج از کشورت قبلش باید بیاد. گفتم مگه تموم نشده. گفتن خیر تا اون نیاد از کشور نمیتونی خارج بشی. باز شروع شد. با استرس و دلخوری شدید که قطعا بی حکمت نیست این همه داستان پیش اومدن ها و شاید واقعا نباید برم.
تا سه روز هروز کارم شده بود لباس نظامی بپوش نامه اجازه اومد؟خیر . دوباره برو شرکت.
۲۴ام زمان حرکت ما بود.
۲۳ام شد. گفتم دیگ چیکار کنم هرکاری میکنم نمیشه. بهمگفتن برو ستادکل.
چاره ای نبود. ۲۳ام صبح اول وقت رفتم ستادکل. همون اول یه پارچ یخ ریختن رو سرم و گفتن راه نمیدیم داخل. کجا میری. گفتم سربازم نامه میخوام فردا کاروان میره. گفتم سربازم بذار برم داخل اذیت نکن. کارت میخواستن. گفتم امریه ام. گفت برو از سازمانت نامه بیار. گفتم اینجا جنوب شرقه اون شماله. برم و بیام که ۴ساعت حداقل زمان میبره. قبول نکرد. گفتم شماره داخلی بگو به مسئولش زنگ بزنم. گفت شماره داخلی نمیدونم. دیگ جونی برام نمونده بود.
با ناامیدی نشستم روی صندلی های اونجا ، دیگه بریده بودم ، اشک تو چشام جمع شده بود.
یهو یه صدایی شنیدم دو نفر اومدن پشت سرم نشستن و درباره کارمند ها صحبت میکردن. باهاشون صحبت کردم و داستان توضیح دادم. دو تا شماره داخلی بهم دادن. زنگ زدم گفتن صبحانه میخوره یکم دیگ زنگ بزن. یکم بعد زنگ زدم گفت اسم و فامیلت چیه. گفتش امروز تاییدیه اومد. برو پادگان بگیر. گفتم خدایا شکرت بالاخره تمام شد.
سریع با اسنپ رفتم پادگان. گفتم نامه ام اومده. فردا دارم میرم. گفتن اعع فردا میخوای بری. تا حالا کجا بودی؟! دستم زیر سنگ بود گفتم شما درست میگی. الان گذرنامه رو میدی من برم؟ گفت من میدم اره برو. فقط یه سر قبلش برو اداره گذرنامه تیک خروجتو با این نامه بزنن.
این داستان تموم نمیشد.. رفتم اداره گذرنامه توی صف های چند ساعته. گفت که ما گذرنامه رو ۲ روز نگه میداریم. بعدش تیک خروج میزنیم و میتونی بری. دیگ نمیشد بهش گفت پارچ آب. گفتم جناب سرهنگ من دارم فردا میرم. ۲روز نگه میدارم چیه. گفت تا حالا کجا بودی!. گفتم اون تیک بزن من برم. گفت تیک خروج که در زودترین حالت میشه ۵شنبه غروب. گفتم من اخر شب چهارشنبه میرسم مرز ، دیره.گفت نمیخوای بردار ببر. نمیدونستم کارمندا قهر هم میکنن.
گفتم باشه بزن. داشتم میرفتم از اداره بیرون. گفتم این شکلی که من خوابم نمیبره. چیکار کنم. برم یه رئیسی چیزی پیدا کنم. رفتم توی صف طولانیه دیگ. گفتم اقای رئیس من فردا ۶صبح میرم سمت مرز. جناب سرهنگ فلانی گفت تا قبل ۵شنبه غروب اصلا انجام نیمشه. چیکار کنم. یکم فکر کرد. گفت خب کپی برگه اجازه خروجت که دستته همرات ببر انشالله درست میشه.
من موندم توی برزخ. چی میشه اخر؟! یا امام حسین اسم مارو خط نزن. فردا صبح شد. رفتیم بهشت زهرا.
به هرچیزی فکر کرده بودم تا یکاری کنم کاروان یکم دیرتر برسه مرز تا اون تیک بزنن. بعد گفتم حالا یه اتفاقی میوفته کربلا که نرفتیم هیچی باعث میشیم کل برنامه های کاروان بخاطر یه اتوبوس جامونده بهم بخوره. ولش کن.
ساعت ۱۱ از شانس بد اولین اتوبوس رسیدیم به مهران. استرس توی بالاترین حد ممکن. اخرین راه حل وامید نذر ذکر الهی یا رقیه
خداروشکر تا شام بخوریم و راه بیوفتیم ساعت شد ۱ بامداد ۵شنبه.
رفتیم سمت گیت خروج از مرز ایران.با خودم هی فکر میکردم یعنی چی میشه. دیگ صورتم میفهمیدم لمس شده. اینجا بگن نه اجازه خروج نداری. یعنی واقعا طلبیده که نشدی هیچ. به طرق مختلف بهت هم گفته شد شما در شأن اونجا نیستی و هرکسیو که راه نمیدن. رسیدم دم گیت گذرنامه دادم بهمنگاه کرد و مهر خروج زد مهر خروج زد. دیگ فقط اشک بود که میومد. باورم نمیشد. حس طرد شدگی داشتم. خوشحال شدم فکر هام درست نبود. حضرت فاطمه نوکر مجالس پسرشو رد نمیکنه.
خوشحال بودم ازینکه لجاجت کردم تا برسم به کربلا.
خیلی بهم فشار اومد و امیدهام هر دفعه ناامید میشد کلی جواب رد شنیدم. خیلی زیاد.
ولی ارزششو داشت این همه دویدن.
از نفس افتادم ولی رسیدم کربلا.
🔸هیئت دانشجویی انصار القائم (عج)
| ایتا | بله | تلگرام | اینستاگرام
🔸@a_ghaaem
هیئت انصارالقائم (عج)
⬛ ﷽ | يُوصِيكُمُ اللَّهُ فِي أَوْلَادِكُمْ ۖ لِلذَّكَرِ مِثْلُ حَظِّ الْأُنْثَيَيْنِ ۚ فَإِنْ كُنَّ
⬛ ﷽ | ۞ وَلَكُمْ نِصْفُ مَا تَرَكَ أَزْوَاجُكُمْ إِنْ لَمْ يَكُنْ لَهُنَّ وَلَدٌ ۚ فَإِنْ كَانَ لَهُنَّ وَلَدٌ فَلَكُمُ الرُّبُعُ مِمَّا تَرَكْنَ ۚ مِنْ بَعْدِ وَصِيَّةٍ يُوصِينَ بِهَا أَوْ دَيْنٍ ۚ وَلَهُنَّ الرُّبُعُ مِمَّا تَرَكْتُمْ إِنْ لَمْ يَكُنْ لَكُمْ وَلَدٌ ۚ فَإِنْ كَانَ لَكُمْ وَلَدٌ فَلَهُنَّ الثُّمُنُ مِمَّا تَرَكْتُمْ ۚ مِنْ بَعْدِ وَصِيَّةٍ تُوصُونَ بِهَا أَوْ دَيْنٍ ۗ وَإِنْ كَانَ رَجُلٌ يُورَثُ كَلَالَةً أَوِ امْرَأَةٌ وَلَهُ أَخٌ أَوْ أُخْتٌ فَلِكُلِّ وَاحِدٍ مِنْهُمَا السُّدُسُ ۚ فَإِنْ كَانُوا أَكْثَرَ مِنْ ذَٰلِكَ فَهُمْ شُرَكَاءُ فِي الثُّلُثِ ۚ مِنْ بَعْدِ وَصِيَّةٍ يُوصَىٰ بِهَا أَوْ دَيْنٍ غَيْرَ مُضَارٍّ ۚ وَصِيَّةً مِنَ اللَّهِ ۗ وَاللَّهُ عَلِيمٌ حَلِيمٌ
⬛سهم ارث شما مردان از تَرَکه زنانتان نصف است در صورتی که آنها را فرزند نباشد و اگر فرزند باشد برای شما ربع خواهد بود، پس از خارج کردن حق وصیت و بدهی که به دارایی آنها تعلق گرفته است. و سهم ارث زنان ربع ترکه شما مردان است اگر دارای فرزند نباشید، و چنانچه فرزند داشته باشید هشت یک خواهد بود از ترکه شما، پس از اداء حقّ وصیّت و بدهی شما. و اگر مردی یا زنی بمیرد که وارثش کلاله او باشند و یک برادر و یا خواهر (اُمّی) داشته باشد در این فرض سهم ارث هر یک نفر از آنها یک سُدس خواهد بود و اگر بیش از یک نفر باشد همه آنها ثلث ترکه را به اشتراک ارث برند، بعد از خارج کردن بدهی و حقّ وصیّت میّت در صورتی که وصیّت یا بدهی زیانآور نباشد. این حکمی است که خدا سفارش فرموده، و خدا دانا و بردبار است.
«ایه ۱۲ سوره نساء»
#یک_لحظه_آرامش
🔸هیئت دانشجویی انصار القائم (عج)
| ایتا | بله | تلگرام | اینستاگرام
🔸@a_ghaaem
20.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📍«مسیر عشق»
🎥#نگارخانه_اربعین
به دلت بگو ... میریم کربلا
«ارسالی همسفر کربلایی»
#اربعین۱۴۰۳
#سفر_عشق
#سنصلی_فی_القدس
🔸هیئت دانشجویی انصار القائم (عج)
| ایتا | بله | تلگرام | اینستاگرام
🔸@a_ghaaem
📍 •مسیر عشق•
💠 #دلنوشته_شماره_پانزده
آخرین باری که قسمتم شد کربلا برم
بهمن ماه سال ۹۴ دانش آموزی رفتم...(۹سال پیش)
شب عاشورا بود،تو مسجد شهرستان نشسته بودم اون شب خیلی دلم گرفته بود
مردم در حال عزاداری و سینه زنی بودند اشک چشمم مجال نمیداد گوشیم که در مقابلم بود صفحش روشن شد
پیامک اومد بی حوصله باز کردم،فائزه امسال اربعین نمیای بریم کربلا؟
برق از سرم پرید.شب عاشورا و دعوت ارباب و بنده ی روی سیاه و زیارت اربعین؟؟؟
بدون توجه به هیچ شرایطی سریع تایپ کردم آره رفیق حرم لازمم😭
اون شب تا پایان عزاداری فقط خواستم کربلا اومدنم ردیف بشه تا بتونم ذره ای آروم بگیرم
آخه خیلی از امور دنیوی به ستوه آمده بودم
خیلی حالم بد بود...
دو سه باری خانواده در چند ماه اخیر قسمتشون شد و اومدن کربلا و من واقعا برگه دعوتم بدون مهر ارباب مانده بود.
خسته،غمگین و ناامید که این سری هم مثل سری های قبل به مانعی برخورد میکنم که نمیتونم برم، کارهامو انجام دادم،اون شب که میخاستم ثبت نام کنم،موعد آخر بود.
مدارک رو بارگزاری کردم و چون به مادرم قول داده بودم ببرمش جمکران بعد از ثبت نام راهی جمکران شدم.
تو راه همش پیش خودم میگفتم من دانشجوی قمم اگر کاروان انصار موافقت نکنه باهاشون راهی شم چی؟
هر آن در خوف و استرس بودم
رسیدم جمکران.
گفتم آقاجان میگن هر کسی میخاد بره زیارت آقا امام حسین باید از شما اجازه بگیره
پرونده ی دخترتو امضا کن
خودت میدونی چقدر دلم تنگ شده
صبح که پیامک تایید ِ کاروان اومد خداروشکر کردم
و از صاحب الزمان تشکر کردم
چون واقعا فکر نمیکردم کاروانی که به نام دانشجو های تهران هست دانشجوی ارشد قم رو قبول کنن.
با رفیقم یه گوشه تو صحن کاظمین نشسته بودیم گفتم این سفر و این کاروانو تو بهم معرفی کردی
تو باعث شدی من راهی شم...
گفت نه کار خود ارباب بوده و من وسیله بودم.
اولین بار بود که اربعین توفیق زیارت داشتم.توی طریق دلسوزی و مهربونی بچه ها ،پذیرایی عراقی ها،حال خوبی که همگی به نوعی در درون احساسش میکردیم،نوحه های کاروان،پیگیری و عشقِ خادمان واقعا تحسین برانگیز بود.
در این راه کوچک و بزرگ و پیر و جوان، همگی مالامال از شور و شعور حسینی هستند که تمامِ جهانیان را به حیرت وا داشته است.
این حسین کیست که عالم همه دیوانه ی اوست.
در آخر یاد و نام دوست و همسفر عزیزم، خانمِ طیبه نیک خواه را گرامی میداریم. ایشان با اظهار لطف و مهربانیی که به تمام اعضای کاروان داشتند امام حسین خریدارشان شدند.خوش به سعادتشان و واقعا به حال این بزرگوار هر آن و هر لحظه غبطه میخورم.
شکر خدا که لطف حسین سایه سار ماست
شکر خـدا که نوکـری ات کار و بار مـاست...
#اربعین۱۴۰۳
#خاطره_باطعم_اربعین
#سنصلی_فی_القدس
🔸هیئت دانشجویی انصار القائم (عج)
| ایتا | بله | تلگرام | اینستاگرام
🔸@a_ghaaem
📍 •مسیر عشق•
💠 #دلنوشته_شماره_شانزده
آمدم حسین جانم🌹
آمدم بعد از ۱۰ سال حسرت و انتظار، بعد از ۱۰ سال غصه و دلتنگی
آمدم بعد از ۱۰ سال اشک ریختن پشت صفحه شیشه ای تلویزیون که نظاره گر زائران اربعینت بود😢😢
آمدم بعد از ۱۰ سال بغض در گلو،
بغضی که همه ساله با بدرقه زوار اربعینت می شکست
و یک سوال پرتکرار که مدام در مغزم تکرار میشد:
"چرا ارباب، نوکر بی لیاقتش را میهمان اربعین نمیکند؟!"😔😔
آمدم بعد از ۱۰ سال پر فراز و نشیب که هر چه رشته میکردم میهمان اربعینت باشم، نمیدانم چرا رشته هایم مثل همیشه پنبه میشد‼️
آمدم بعد از ۱۰ سال حسرتِ اینکه حال و هوای مشایه را درک کنم، در هوایش نفس بکشم و لااقل یک چای عربی بنوشم☕️☕️
آمدم بعد از ۱۰ سال انتظار،
انتظار شمردنِ عمودهای مسیر بهشت،
انتظار خستگی و حتی تاول زدن پاهایم در مسیر نجف تا کربلا
آمدم بعد از ۱۰ سال دلتنگی برای کوله بستن توشه اربعینت، انتظار اینکه با لذت هر چه تمام تر لیست وسایل سفر را بنویسم و کوله ام را سبک و سنگین کنم
حسین جانم🌹
مولای مهربانم
بالاخره اربعین میهمانت شدم
یا بهتر بگویم :
بالاخره میهمانم کردی....
بالاخره با دستهای مهربانت درآغوشم گرفتی😭
و من ....
مثل کودک نوپای تازه راه افتاده....
از شوق قدم برداشتن در این مسیر، نفهمیدم که چگونه نجف تا کربلا را با عشق آمدم❤️
آمدن که نه، راستش را بخواهی در این مسیر پر کشیدم
و لحظه دیدارم در کربلا بالاخره آرام گرفتم
و چه آرامشی .....
به اندازه تمام دلتنگی های ۱۰ ساله ام
اشک شدم 😭😭
به اندازه تمام روزهای دوری از تو، گریستم
به اندازه تمام غربت و تنهایی ام ذوب شدم و سوختم
و چه لحظه شیرینی که در آغوش حسین باشی و گرمای وجودش را با تمام جان حس کنی❤️
خدای مهربانم! فقط یک درخواست
این اربعین را آخرين اربعین عمرم قرار مده که من بدون مولایم حسین می میرم.
من بدون او مرده متحرکم، من بدون آغوش گرم او دنیا را با تمام زیبای هایش نمیخواهم.😔😔
#اربعین۱۴۰۳
#خاطره_باطعم_اربعین
#سنصلی_فی_القدس
🔸هیئت دانشجویی انصار القائم (عج)
| ایتا | بله | تلگرام | اینستاگرام
🔸@a_ghaaem
💫اختتامیه قافله اربعین انصارالقائم (عج) و دورهمی بچه های کاروان
📆 در تاریخ جمعه ۲۳ شهریور
همزمان با آغاز ولایت و امامت حضرت ولیعصر (عج)
🙃با برنامه های متنوع از ساعت ۱۴:۱۵
برگزار میگردد.
🎬اکران فیلم سینمایی قلب رقه ساعت ۱۴:۳۰
🧳بیان خاطرات سفر
🗳️پاسخ برخی انتقادات سفر
💸کلیات گزارش مالی
🪧تقدیر از برخی همسفران و خادمین
🎁هدیه یادبود کاروان (صرفا برای حاضرین)
📍مکان : خیابان آیت الله طالقانی - سازمان بسیج دانشجویی ؛ سالن بصیرت
🎋حضور به همراه خانواده بلامانع و موجب خوشحالی ماست، فقط حتما تعداد نفرات خود رو به شماره 98660000352 بفرستید (۱ یا بیشتر)
🔸هیئت دانشجویی انصار القائم (عج)
| ایتا | بله | تلگرام | اینستاگرام
🔸@a_ghaaem