من بعد از اینکه برای اولین بار توی زندگیم لب به یه چیزی زدم که توش یه درصد قهوه داره:
نداشتن یه کتابخونه پر از کتاب نخونده بعضی وقتا چقدر ناراحت کننده به نظر میرسه.
در عجبم که چطور یه نقاشی پاستلی میتونه اینقدر زنده و واقعی به نظر برسه. این خیلیی خفنههه.
اَلوکی در دامنهی زاگرس؛
زندگی ، امید ، نور ، شوق ، عشق .
شرمنده ها ولی بهتون توصیه میکنم کلا بیخیال کلمه هایی که گفتین بشین.
احساس میکنم داره در حق تابستون ظلم میشه. اگه بعد از تابستون دیگه من نتونم همین یه باریکه ی نور رو توی خونمون ببینم زندگی ارزش زندگی کردن خواهد داشت؟ من تابستون رو دوست دارم لطفا دربارهش با لطافت بیشتری صحبت کنین💔