همه شب دست به دامانِ خدا تا سحرم
که خدا از تو خبر دارد و من بیخبرم...
رفتی و هیچ نگفتی که چه در سر داری...
رفتی و هیچ ندیدی که چه آمد به سرم...
گرمیِ طبعم از آن است که دل سوختهام
سرخیِ رویم از این است که خونین جگرم...
کار عشق است نماز من اگر کامل نیست!
آخر آنگاه که در یاد توام در سفرم...
ای که در آیینه هر روز به خود مینگری:
من از آیینه به دیدارِ تو شایسته ترم...
عهد بستم که تحمل کنم این دوری را...
عهد بستم ولی از عهدِ خودم میگذرم..!
🌱میلاد عرفانپور
#شعر
•✾•❀﴾@aavaregi﴿❀•✾•
ذره را باد به هر سو ببرد اما من...
دلخوشم سوی تو آیم چو دلم شیدا برد
ذره گر بی سر و پا رقص کنان میآید...
ذمّ او نیست جنون، چون که دلش لیلا برد
قنبرِ عشق نگر، لاف مزن نزد نگار...
همه جانش بشد از دست، دلش مولا برد
بزم عاشق که سراپردهی نور ازلیست
عارف اندر سفر فیض، به یک سودا برد
🌱محسن غرویان
#شعر
#علویات
•✾•❀﴾@aavaregi﴿❀•✾•
هدایت شده از آوارگیها
آوارگیها
💠بالا نرفت سوز صدایی که داشتم... 🌱حجت الاسلام میرزا محمدی #مناجات #إلهیات •✾•❀﴾@aavaregi﴿❀•✾•
حال و هوای پاکیام از دست رفته است
یادش بخیر، حال و هوایی که داشتم...
آوارگیها
یکی دیگر از هراسهای ما این بود که: مبادا زندگی شبیه ادبیات از کار درنیاید! 🌱جولین بارنز، درک یک پا
کهن شود همه کس را به روزگار ارادت
مگر مرا که همان عشق اولست و زیادت
گرم جواز نباشد به پیشگاه قبولت
کجا روم که نمیرم بر آستان عبادت
مرا به روز قیامت مگر حساب نباشد
که هجر و وصل تو دیدم چه جای موت و اعادت
شنیدمت که نظر میکنی به حال ضعیفان
تبم گرفت و دلم خوش به انتظار عیادت
مرا هرآینه روزی تمام کشته ببینی
گرفته دامن قاتل به هر دو دست ارادت
اگر جنازه سعدی به کوی دوست برآرند
زهی حیات نکونام و رفتنی به شهادت
🌱 سعدی
#شعر
•✾•❀﴾@aavaregi﴿❀•✾•