eitaa logo
آبادی شعر 🇵🇸
1.8هزار دنبال‌کننده
8.5هزار عکس
2.1هزار ویدیو
94 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
🌸🌱🌸 🌱 🌸 بگو تب کن! برایت آتش نمرود خواهم شد بگو قدری از این بی تابتر شو! دود خواهم شد اگرچه بیکران آبی ام از لکه ها پاک است اگر باران دلت میخواهد ابرآلود خواهم شد چنان این روزها با تو زلال و پاک و آرامم اگر جریان بگیرم با دویدن، رود خواهم شد اگر دیرعاشقی، یک عمر ایوب تو خواهم ماند اگر آهندلی، یک چند هم داوود خواهم شد به رسم عارفان اول خیالم کن، پس از چندی صدایم کن، میان جمع تو مشهود خواهم شد عدم هم پس نمیگیرد مرا بی هیچ تردیدی چنان از باور دوری تو نابود خواهم شد تو سرمستانه در این باغ میچرخی، نمیدانی... که از عطرت چگونه شاخه شاخه، عود خواهد شد! 🌸 🌱🌸🌸🌱🌸🌱🌺🌱🌸🌱🌸🌱
امشب تا می توانی عاشقـانه شب بخیـر بگو جوری که با صدایت شـب در من غـرق شود... ❤️ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌ ‍‌ ‌ ‌‌ ‌‌
ای غبار خاک پایـت توتیای چــشم من کمترین گردی ز کویت خونبهای چشم من چشم من جز دیدن رویت ندارد هیچ رای راستی را روشن و خوبست رای چشم من....!! 🌻🌻🌻
شدم محکوم تنهایی ولی جرمم فقط این بود که هرلحظه دلم بی تاب ان چشمان رنگین بود نباریدم ،فروخوردم تمام گریه هایم را اگرچه حنجره بی تو پراز بغضی غم اگین بود دوچشمت را درون قابی از احساس پیچیدم مرورهر نگاهت بردلی اشوب تسکین بود به گوشم خوانده بودی قصه تلخ جدایی را برایم باور این بی وفایی ها چه سنگین بود برای انکه یادت از دلم بیرون شود این بار سرسجاده ام برلب دعا و ذکر امین بود اگرچه خط زدم یک شب تمام خاطراتت را ولیکن شعر من لبریز ان احساس دیرین بود. .
میان سینه‌ی ما آتشی به نام دل است  که یادگار گرانمایه‌‌ای ز دلبر ماست!... ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌شعر آباد ،قلبت آباد به عشق الهی
می دهد تاوان دو چشمش را زلیخا پای دل زن که باشی، بی محابا دل به دریا می زنی
گفته بودی عاشق شعری و من این روزها می نویسم شعر و بعدش هم حسادت میکنم...
‌ ‌‌ ‌ ای کاش! کسی بود که غمخوار دلم بود مانند غزل های خودم، یارِ دلم بود عاشق شده بودم دلم از درد، نمیرد آری سخن عشق، پرستارِ دلم بود هرجا نفسم تنگ شد آمد غزلی نو غم بود ولی قافیه، غمخوار دلم بود بازار وفا بود و حراجی محبت یک رهگذرِ مست، خریدار دلم بود یک بوسه فقط، مطلع دل میشد و آنجا سمفونیِ هر شعر، دگر کار دلم بود خال و خط و ابرو و لبش رنگ خدا داشت من بنده ی او بودم و دادار دلم بود رفته است از این کوچه ی بن بست همانکه همسایه ی دیوار به دیوار دلم بود ‌ ‌
دردم دهی به فصلی، درمان کنی به وصلی ماتم که بر چه اصلی درد و دوایم از توست؟!🦋
ماجرای من و تو، باور باورها نیست ماجرایی است که در حافظه ی دنیا نیست نه دروغیم نه رویا نه خیالیم نه وهم ذات عشقیم که در آینه ها پیدا نیست تو گمی درمن و من درتو گمم - باورکن جز در این شعر نشان و اثری از ما نیست شب که آرام تر از پلک تو را می بندم بادلم طاقت دیدار تو - تافردا نیست من و تو ساحل و دریای همیم - اما نه! ساحل این قدر که در با دریا نیست شاعر: محمد_علی_بهمنی ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
یا صاحب الزمان(عج) ما منتظریم از سفر برگردی یکروز شبیه رهگذر بر گردی با کاسه آب و مجمری از اسپند ما آمده ایم پشت در برگردی وقتی سر شب که رفتنت را دیدیم گفتیم نمی شود سحر برگردی؟ ما منتظر تو ایم آقا نکند یک جمعه غروب بی خبر برگردی من گوشه نشین کوچۀ بر گشتم ای کاش که از همین گذر برگردی پرواز نمی کنیم از اینجا باید در فصل نبود بال و پر بر گردی وقتش نرسیده است ای مرد ظهور، با سیصد و سیزده نفر بر گردی؟!