eitaa logo
عباس موزون
50.2هزار دنبال‌کننده
988 عکس
2.3هزار ویدیو
8 فایل
مدیرکانال: عباس موزون ✍️پیشینه: پژوهشگر نویسنده تهیه کننده کارگردان مجری تلویزیون گوینده رادیو ✍دانش ها: کارشناسی: مهندسی تکنولوژی کارشناسی: کارگردانی سینما کارشناس ارشد: مدیریت اجرایی دکتری: مدیریت رسانه دانشجوی دانشگاه تهران ☎روابط عمومی @My_net_admin
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
💠 تجربه دکتر رستگار در فصل سوم پخش شد. معتقدم تجربه این تجربه‌گر (به ویژه در سوابق و گذشته شخصیتی ایشان) نکات بسیار آموزنده و عمیقی داشت که می‌توانست بیش از این‌ها مورد توجه جامعه مخاطب قرار گیرد. و با اطمینان عرض می‌کنم که ظرفیت اجتماعی «میزان و نوع تحولات این تجربه‌گر» بالاتر از چیزی است که تا به امروز رخ داده. و بنده همچنان چشم به راهم که مخاطبان برنامه با دقت بیشتر و بار دیگر این تجربه را در اینترنت بیابند، بازبینی فرمایند و بیشتر بیاندیشد که طرز تهیه و مراحل پخت و پز یک ریاکار توسط جامعه چگونه می‌تواند باشد و ضمناً به این هم توجه شود که عمق نفوذ یک تجربه در جان یک تجربه‌گر تا چه حد می‌تواند باشد که تا این حد ریا را از او بشوید و باور را در جان او جایگزین کند. (هر چند میزان پایداری در تحولات تجربه‌گران و وفادار ماندنشان به محتوای تجربه، بین تجربه‌گران مختلف، فرق می‌کند و میزان اثرپذیری و وفاداریشان به عالم غیب از صفر درصد تا صد درصد می‌تواند متغیر باشد). 🌺🍃🌺🍃🌺🍃🌺🍃🌺 🆔 @abbas_mowzoon 🆔 @abbas_mowzoon_links
18M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
💠 عنوان: (گزیده‌ای از قسمت بیست و سوم فصل سوم) 🔸سال ۱۳۹۵ دانشجوی مهندسی دانشگاه رودهن بودم؛ ۱۰ آبان ماه سر کلاس بودم دوستم پیام داد میای بریم گردش بام تهران؟ از کلاس بیرون آمدم به مادرم زنگ‌ زدم و جریان بهش گفتم، انگار یک نگرانی داشت مخالفت کرد که تو صبح هم سر کار بودی و از آنجا دانشگاه رفتی خسته‌ای، بیشتر که اصرار کردم گفت: با پدرت تماس بگیر و‌ از ایشون بپرس که ایشان هم ابتدا مخالفت کردند بعد قبول کرد... 🎬 با کیفیت بالاتر از اینجـا در آپــــارات ببینید: https://aparat.com/v/qQNjH 🌺🍃🌺🍃🌺🍃🌺🍃🌺🍃 🆔 @abbas_mowzoon 🆔 @abbas_mowzoon_links
15.74M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
💠 عنوان: (گزیده‌ای از قسمت بیست و سوم فصل سوم) 🔸حس خاصی نداشتم تنها چیزی که فکرش بودم حال مادرم بود بعد متوجه شدن تصادف، دوستم از ماشین پیاده شد دنبال گوشی‌اش می‌گشت من گفتم: مصطفی زیر چرخ عقب سمت شاگرد هست (این ایمان بیرونی که فقط نگاه بودم) ولی او من را نه می‌دید نه می شنید که با او صحبت می‌کنم... 🎬 با کیفیت بالاتر از اینجـا در آپــــارات ببینید: https://aparat.com/v/cnQVM 🌺🍃🌺🍃🌺🍃🌺🍃🌺🍃 🆔 @abbas_mowzoon 🆔 @abbas_mowzoon_links
22.43M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
💠 عنوان: (گزیده‌ای از قسمت بیست و سوم فصل سوم) 🔸می‌دیدم چقدر برادران ناراحتند، من هم نگران پدر و مادر و برادران می‌شدم، اصلاً نگران خودم نبودم. سی تی اسکن را که گرفتند یکراست مرا بردند اتاق عمل، دکتر با دیدن سی تی نمی‌خواست عمل را بپذیرد، ولی وقتی گریه‌های پدر و مادرم را دید، پذیرفت... 🎬 با کیفیت بالاتر از اینجـا در آپــــارات ببینید: https://aparat.com/v/a0nY5 🌺🍃🌺🍃🌺🍃🌺🍃🌺🍃 🆔 @abbas_mowzoon 🆔 @abbas_mowzoon_links
21.97M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
💠 عنوان: (گزیده‌ای از قسمت بیست و سوم فصل سوم) 🔸بابام رفت من پشت سرش رفتم که همراهش برم و بگم بایست من هم بیام با هم بریم خونه ببین من خوب شدم! تا جایی رفتم، انگار کششی مرا عقب کشاند. 🔸دیدم پشت پنجره آی سی یو ملاقات کننده‌ها می‌آیند و می‌روند، خیلی از فامیل یا دوستان که سال‌ها ندیده بودم می‌آمدند دعا می‌کردند، مادرم که می‌آمد از شدت ناراحتی از حال می‌رفت. 🎬 با کیفیت بالاتر از اینجـا در آپــــارات ببینید: https://aparat.com/v/IW4jU 🌺🍃🌺🍃🌺🍃🌺🍃🌺🍃 🆔 @abbas_mowzoon 🆔 @abbas_mowzoon_links
16.31M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
💠 عنوان: (گزیده‌ای از قسمت بیست و سوم فصل سوم) 🔸مهدیس برادرزاده‌ام اولین کسی بود که مرا دید، تا قبل مهدیس هر کس می‌آمد ملاقات (پدر، مادر، برادران) صدایشان می‌کردم که من اینجام منو ببینید هیچ کس مرا نمی‌دید! گفتم: خدایا چه کار کنم؟!! خواستم کاری کنم شاید کسی مرا ببیند، خواستم میله تخت را تکان بدهم شاید متوجه من شوند که اینجام دستم را به میله گرفتم از میله رد شد... 🎬 با کیفیت بالاتر از اینجـا در آپــــارات ببینید: https://aparat.com/v/t6ASP 🌺🍃🌺🍃🌺🍃🌺🍃🌺🍃 🆔 @abbas_mowzoon 🆔 @abbas_mowzoon_links
13.85M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
💠 عنوان: (گزیده‌ای از قسمت بیست و سوم فصل سوم) 🔸یک مداحی داشتیم که همسایه خودمان است، آقای ایمان حسنی یک روز خبر تصادف مرا می‌شنود به ملاقاتم که می‌آید، با خودش می‌گوید یک زیارت عاشورا برایش بخوانم. آن روز شلوغی آی سی یو بود که ملاقات کننده‌های تخت های دیگر هم آمده بودند... 🎬 با کیفیت بالاتر از اینجـا در آپــــارات ببینید: https://aparat.com/v/tJ6P8 🌺🍃🌺🍃🌺🍃🌺🍃🌺🍃 🆔 @abbas_mowzoon 🆔 @abbas_mowzoon_links
17.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
💠 عنوان: (گزیده‌ای از قسمت بیست و سوم فصل سوم) 🔸دخترخاله‌ام الهام هم سرش را روی شیشه گذاشت می‌گفت: ایمان تو خوب شو من به حضرت رقیه(س) نذر کردم خوب بشی بریم دامغان اونجا برایت یک گوسفند قربانی کنم... وقتی خوب شدم یک‌ شب که دیدنم آمد گفتم: الهام گوسفند من چی شد؟ گفت: کدام گوسفند! گفتم: همان که آمده بودی بیمارستان و مداح روضه می‌خواند تو‌ در دلت نذر کردی... 🎬 با کیفیت بالاتر از اینجـا در آپــــارات ببینید: https://aparat.com/v/swiCI 🌺🍃🌺🍃🌺🍃🌺🍃🌺🍃 🆔 @abbas_mowzoon 🆔 @abbas_mowzoon_links
20.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
💠 عنوان: (گزیده‌ای از قسمت بیست و چهارم فصل سوم) 🔸با همه پرستاران بعد بهوش آمدن و خوب شدنم دوست شدم، ببشتر پرستاران آی سی یو رو‌ به اسم و فامیل می‌شناختم، ۵۸ روز در کما بودم، مثلاً آقای سهرابی متولد ۱۳۷۰ بچه تهرانپارس بود که در آی سی یو معروف به سهراب بود، آمدم گفتم: سلام آقا علیرضا گفت: سلام! تعجبی کرد گفت: چطور من را میشناسی؟! با اشاره عدد ۴ را که نشانه استقلالی‌هاست نشانش دادم، در کما که بودم می‌دانستم چه کسی استقلالی هست چه کسی پرسپولیسی... 🎬 با کیفیت بالاتر از اینجـا در آپــــارات ببینید: https://aparat.com/v/R1Tuf 🌺🍃🌺🍃🌺🍃🌺🍃🌺🍃 🆔 @abbas_mowzoon 🆔 @abbas_mowzoon_links
30.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
💠 عنوان: (گزیده‌ای از قسمت بیست و چهارم فصل سوم) 🔸یک کمک پرستاری بود خانم ابراهیمی مادر یکی از دوستان که لویزان ۳ باهم همکلاس بودیم (حمید بافتی) ایشان خانه تعریف کرده بود پسری هست بچه لویزان ۳ بوده آوردنش بخش آی سی یو اسمش ایمان عبدالمالکی هست، پسرش می‌گوید این رفیق من است و هر روز حال مرا از مادرش می‌پرسید... 🎬 با کیفیت بالاتر از اینجـا در آپــــارات ببینید: https://aparat.com/v/ePmLD 🌺🍃🌺🍃🌺🍃🌺🍃🌺🍃 🆔 @abbas_mowzoon 🆔 @abbas_mowzoon_links
26.05M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
💠 عنوان: (گزیده‌ای از قسمت بیست و چهارم فصل سوم) 🔸در بیمارستان اتاق اِسموک بود که پرستاری آنجا سیگار می‌کشید که از سوراخی که روی توری پنجره ایجاد کرده بودند، دوده سیگار را به بیرون می‌دادند که محیط بیمارستان بوی سیگار نگیرد. 🔸محل استراحت کمک بهیاران و پرستاران را هم دیدم که از یک پنجره وارد می‌شدند به کمک یک پله آهنی که آن طرف هم همین پله را داشت، تخت دو طبقه داشت و حتی پرده بوسیله نخ وصل بود... 🎬 با کیفیت بالاتر از اینجـا در آپــــارات ببینید: https://aparat.com/v/ozdPO 🌺🍃🌺🍃🌺🍃🌺🍃🌺🍃 🆔 @abbas_mowzoon 🆔 @abbas_mowzoon_links