[اینکه نمیتونم از چیزایی که واسم غمانگیزن حرف بزنم،خودش یه نمونه بارز از غم انگیزیه. غمانگیزهای درخودریز چرا؟
چون تفِ سر بالان چون نمیشه گفت چون نمیشه شرح داد باید به دیوار خیره شد و سکوت کرد و غمباد گرفت و مُرد..]
[افسردگی خیلی مواقع به معنی گوشه گیری و مُنزوی بودن نیست ، گاهی اوقاتم تو توی جمعی در حالی که داری میخندی و همه چی خوبه از درون ناراحتی و کافیه یکی انگشتشو بزنه بهت تا بشینی واسش گریه کنی! سعی کنین تو این مرحله از زندگی مدت دار گیر نکنین]
[وقتی توسط شخصی که براتون ارزش داره ناراحت میشید، واکنش مغز به این اتفاق درست شبیه درد جسمانیه]
نباید با تک تک سلولای عصبیت به کسی فکر کنی که حتی یدونه سلول عصبیش درگیر تو نیست!