از صبح سحر تا دل شب های غم انگیز
او منتظر طفره بی حاصل ما بود
ان چشم که در سایه خورشید درخشید
ساید به نظر دوست ولی قاتل ما بود
یه اتش دل بود که میسوخت برایت ان هم دل ما و دل ما و دل ما بود
تازه فهمیدم که مهری در دلت پیدا شد
حالت چشمت نگاهت دیدنت زیبا شد
راست میگویند عاشق بنده ی خوب خداست
لباس بندگی بر قامتت دیبا شد
ان که میترسید از دریاچه قوهای ما
کاش میدیدی حالا ناجی دریا شد