*من دوست دارم ولی تو دوسم نداری*
تو همونی هستی که قبلا هم پیام داده بودی ؟بگو کی هستی بشناسمت ، اینجوری آخه من بهت چی بگم عزیز من ؟
@Adrienne_WN
والا دلم تنگم چی بگه براتون.. لونا هستم، معنی لونا میشه الهی ماه. وقتی داشتم اولین رمانم (که هنوز هم بعد از سالها نصفهاس) رو مینوشتم صمیمیترین دوستم این اسم رو برای یکی از کاراکترا پیشنهاد کرد... منم در حدی خوشم اومد که جای جای اینترنت خودمو با اسم لونا معرفی کردم. حالا که سه سال گذشته دیگه باهم حرف نمیزنیم، خیلی تغییر کردیم و متفاوت از هم شدیم و این اسم تنها چیزیه که ازش دارم، یا بهتره بگم تنها چیزیه که میخوام ازش داشته باشم...💔✨
از مهرههای شطرنج درونت به خوبی استفاده کن، مراقب باش که یه وقت پیادهت رو از دست ندی، پتانسیلی که توی یه مهره سرباز خوابیده میتونه به وزیر تبدیلش کنه، رخهات رو زندانی نکن، یادت باشه یه رخ عاشق مسیرهای صاف و طولانیه، وقتی تونستی بزار برای خودش طول و عرض صفحه رو بدوئه. حواست به فیلهات هم باشه، یه وقتایی میتونن خیلی روی مخ و اعصاب خو کن باشن یکیشون میخواد روی سفید حرکت کنه و اون یکی خونههای سیاهو دوست داره، ولی به یاد داشته باش برای تسلط بر تمام صفحه تو به جفتشون نیاز داری. به اسبها توجه کن، اونا هم مثل رخها روحیه شادی دارن، هی این طرف و اون طرف میپرن و در کسری از ثانیه از یه سمت صفحه به سمت دیگهای میرسن، فقط باید حواست باشه که بازیگوشیهاشون تو رو از اتفاقات مهمتر و نبرد اصلی که روی صفحه اتفاق میوفته، پرت نکنن. وزیرت با ارزشترین مهرهته اما بعضی وقتا برای تکون خوردن زیادی ارزشمنده، با ورودش به صحنه نبرد، نابودیش فکر و ذکر حریفت میشه، کاری که باید بکنی اینه که به موقع ازش استفاده کنی، نه خیلی جوگیر بشی که زود از دستت بره و نه اونقدر از از دست دادنش بترسی که نزاری بجنگه. میدونم الان با خودت میگی شاهو کجای دلم بزارم، من بهت میگم فقط دور نندازش، شاهت بهترین مهره برای جنگهای تن به تنه زمانی که همه مهرههای قدر از بین رفتن و شاه تنها کسیه که استوار ایستاده و یکی یکی خونهها رو از سر میگذرونه. مثل شاهی که در برابر وزیر و اسب و فیل و رخ حریف استوار میایسته تو هم در مقابل مشکلاتت بایست، هرچقدر که بخوان میتونن کیشت کنن ولی تا وقتی که کیش و مات نشی بازی متوقف نمیشه و نباید بشه♟🎖🩵✨
#loona
#دلنوشته
من هیچوقت کسی نبودم که با یادآوری خاطرات دلم خوش بشه و با لبخند بگم یادش بخیر. خاطراتم حکم فیلمای کوتاه غمانگیز سیاه سفید رو دارن که آخرش با خودت میگی عجب چیزی دیدم، حالم بد شد از افسردگی. خاطرات پرتالهایی برای برگشتن به گذشته نیستن، تنها کاغذای باطلهای محسوب میشن که نشون میدن چه ساعتها، روزها، هفتهها و ماهها و سالهایی رو پشت سر گذاشتی... فقط یادآوری هستن که میگن هیچ چیز دوباره به سادگی و شادی و رنگارنگی گذشته نمیشه، یادآوری هستن که دیگه اوضاع هیچ وقت مثل قبل نمیشه، هرچقدر هم که تلاش کنی یه سری از خاطراتت رو دوباره زندگی کنی باید یادت باشه که هیچ وقت بازسازی یه فیلم قدیمی به قشنگی فیلم اصلی نبوده... 💔✨
#loona
#دلنوشته
پذیرش
من هیچوقت کسی نبودم که با یادآوری خاطرات دلم خوش بشه و با لبخند بگم یادش بخیر. خاطراتم حکم فیلمای ک
بین کاغذ های باطلهت چند تا نوشتهی قشنگ هم برای ما پیدا نمیشه؟؟
پذیرش
بین کاغذ های باطلهت چند تا نوشتهی قشنگ هم برای ما پیدا نمیشه؟؟
روی قشنگترینش از دوران بچگیم نوشته، زمانی که هنوز به کلاس چهارم نرسیده بودم، موقعای که هرروز تابستونا از ساعت 6 تا 8 و زمستونا 5 تا 7 توی حیاط ساختمون بازی میکردیم. خیلی بچه بودم که کوتاه بودن این دو ساعت رو حس کنم. همیشه برای بازی رای میگرفتیم، یه وقتایی وسطی بازی میکردیم، یه روزایی فوتبال، یه موقعهایی هم سراغ استوپهوا میرفتیم. هر وقت که میخواستیم قایمموشک بازی کنیم به بهونه اینکه توی هوای تاریک بازی باحالتر میشه سراغ بازی دیگهای میرفتیم. زمانی که توپ نداشتیم سراغ دوچرخهها و اسکیتهامون میرفتیم. سر تا سر اون پارکینگ رو با سرعت میرفتیم و باهم مسابقه میدادیم، اونایی که اسکیت پاشون بود مثل قطار پشت دوچرخهای رو میگرفتیم و با سرعت اون یکی میشدیم. حواسمون به هم دیگه بود، سر ساعت از بالاترین طبقه شروع میکردیم و در خونه همدیگه رو میزدیم، التماس مامانا میکردیم و میگفتیم بزار دوستمون بیاد، وقتی بازیمون تموم شد میاد درس و مشقشو مینویسه.
وقتی همه رو صدا کرده بودیم و با پلهها از بالاترین طبقه میخواستیم به سمت حیاط بریم، توی راهپله اسم کسی که توی اون طبقه زندگی میکرد و دیگه از اون ساختمون رفته بود رو با کلید حک میکردیم تا همیشه به یادش باشیم... یادم نیست اگه هیچ وقت اسم من روی طبقه چهارم حک شد یا نه ولی یادمه لیست اسمای ساختمونمون خیلی دراز بود.
وقتی درخت بزرگ توت سفید، توی حیاط کوچیکه میوه میداد سرایدار یه پارچه بزرگ زیر درخت میبست تا توتها روی اون بیوفتن، ما هم با اینکه دعوامون میکردن همیشه میرفتیم توتهای روی پارچه رو میخوردیم. زمانی که درخت سیب، اون میوههای ترش و آبدار خوشمزرهاش میرسید اونی که از همه سبکتر بود از درخت بالا میرفت و برای همه سیب میچید. وقتی که تشنهامون میشد همه کنار شیلنگی که سرایدار باهاش باغچه رو آب میداد صف میشدیم و از طولانی آب خوردن نفر جلویی غر میزدیم.
زمانی که خورشید نورشو ازمون میگرفت همه باهم سوار آسانسور میشدیم و طبقه به طبقه وایمیستادیم و از دوستی که پیاده میشد خداحافظی میکردیم و میدونستیم فردا باز هم همدیگه رو میبینیم... 💔✨
پذیرش
روی قشنگترینش از دوران بچگیم نوشته، زمانی که هنوز به کلاس چهارم نرسیده بودم، موقعای که هرروز تابست
چقد دراز شد🤣🤣😂
ببخشید خیلی پرحرفی کردم😂✨
هان، کجاست؟
پایتخت این دُژآیین قرن پر آشوب.
قرن شکلک چهر.
برگذشته از مدار ماه،
لیک بس دور از قرار مهر.
#شعر
#مهدی_اخوان_ثالت
#م_امید
شعر آخر شاهنامه