eitaa logo
پذیرش
67 دنبال‌کننده
797 عکس
27 ویدیو
0 فایل
گاهی اوقات انسان ها فقط انسان هستند.... https://abzarek.ir/service-p/msg/4281664 ۲۱ / ۲ / ۱۴۰۳
مشاهده در ایتا
دانلود
چشم چشم 😔✨
من هیچ‌وقت کسی نبودم که با یادآوری خاطرات دلم خوش بشه و با لبخند بگم یادش بخیر. خاطراتم حکم فیلمای کوتاه غم‌انگیز سیاه سفید رو دارن که آخرش با خودت میگی عجب چیزی دیدم، حالم بد شد از افسردگی. خاطرات پرتال‌هایی برای برگشتن به گذشته نیستن، تنها کاغذای باطله‌ای محسوب میشن که نشون میدن چه ساعت‌ها، روزها، هفته‌ها و ماه‌ها و سال‌هایی رو پشت سر گذاشتی... فقط یادآوری هستن که میگن هیچ چیز دوباره به سادگی و شادی و رنگارنگی گذشته نمیشه، یادآوری هستن که دیگه اوضاع هیچ وقت مثل قبل نمیشه، هرچقدر هم که تلاش کنی یه سری از خاطراتت رو دوباره زندگی کنی باید یادت باشه که هیچ وقت بازسازی یه فیلم قدیمی به قشنگی فیلم اصلی نبوده... 💔✨
پذیرش
بین کاغذ های باطله‌ت چند تا نوشته‌ی قشنگ هم برای ما پیدا نمیشه؟؟
روی قشنگ‌ترینش از دوران بچگیم نوشته، زمانی که هنوز به کلاس چهارم نرسیده بودم، موقع‌ای که هرروز تابستونا از ساعت 6 تا 8 و زمستونا 5 تا 7 توی حیاط ساختمون بازی میکردیم. خیلی بچه‌ بودم که کوتاه بودن این دو ساعت رو حس کنم. همیشه برای بازی رای میگرفتیم، یه وقتایی وسطی بازی میکردیم، یه روزایی فوتبال، یه موقع‌هایی هم سراغ استوپ‌هوا میرفتیم. هر وقت که می‌خواستیم قایم‌موشک بازی کنیم به بهونه اینکه توی هوای تاریک بازی باحالتر میشه سراغ بازی دیگه‌ای میرفتیم. زمانی که توپ نداشتیم سراغ دوچرخه‌ها و اسکیت‌هامون میرفتیم. سر تا سر اون پارکینگ رو با سرعت میرفتیم و باهم مسابقه می‌دادیم، اونایی که اسکیت پاشون بود مثل قطار پشت دوچرخه‌ای رو می‌گرفتیم و با سرعت اون یکی می‌شدیم. حواسمون به هم دیگه بود، سر ساعت از بالاترین طبقه شروع میکردیم و در خونه همدیگه رو میزدیم، التماس مامانا میکردیم و می‌گفتیم بزار دوستمون بیاد، وقتی بازیمون تموم شد میاد درس و مشقشو مینویسه. وقتی همه رو صدا کرده بودیم و با پله‌ها از بالاترین طبقه می‌خواستیم به سمت حیاط بریم، توی راه‌پله اسم کسی که توی اون طبقه زندگی می‌کرد و دیگه از اون ساختمون رفته بود رو با کلید حک میکردیم تا همیشه به یادش باشیم... یادم نیست اگه هیچ وقت اسم من روی طبقه چهارم حک شد یا نه ولی یادمه لیست اسمای ساختمونمون خیلی دراز بود. وقتی درخت بزرگ توت سفید، توی حیاط کوچیکه میوه میداد سرایدار یه پارچه بزرگ زیر درخت می‌بست تا توت‌ها روی اون بیوفتن، ما هم با اینکه دعوامون میکردن همیشه میرفتیم توت‌های روی پارچه رو می‌خوردیم. زمانی که درخت سیب، اون میوه‌های ترش و آبدار خوش‌مزره‌اش می‌رسید اونی که از همه سبک‌تر بود از درخت بالا می‌رفت و برای همه سیب میچید. وقتی که تشنه‌امون میشد همه کنار شیلنگی که سرایدار باهاش باغچه‌ رو آب میداد صف می‌شدیم و از طولانی آب خوردن نفر جلویی غر میزدیم. زمانی که خورشید نورشو ازمون می‌گرفت همه باهم سوار آسانسور می‌شدیم و طبقه به طبقه وایمیستادیم و از دوستی که پیاده میشد خداحافظی میکردیم و میدونستیم فردا باز هم همدیگه رو می‌بینیم... 💔✨
ریواچ؟؟ 😭😭😭😭😭✨✨✨✨✨
1.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اینجا داره برف میاد ✨😭🌫❄️☃️
هان، کجاست؟ پایتخت این دُژآیین قرن پر آشوب. قرن شکلک چهر. برگذشته از مدار ماه، لیک بس دور از قرار مهر. شعر آخر شاهنامه
چون درختی در صمیم سرد و بی ابر زمستانی هرچه برگم بود و بارم بود، هر چه از فرّ بلوغ گرم تابستان و میراث بهارم بود، هر چه یاد و یادگارم بود، ریخته‌ست. آخر شاهنامه ، شعر پیغام
لوناترین چیزی که تاحالا شنیدین چی بوده؟
پذیرش
https://harfeto.timefriend.net/17321099989674 ناشناس لونا
اینجا برام بگین که یه متن ریزی هم مثل‌ بنویسم