پذیرش
بین کاغذ های باطلهت چند تا نوشتهی قشنگ هم برای ما پیدا نمیشه؟؟
روی قشنگترینش از دوران بچگیم نوشته، زمانی که هنوز به کلاس چهارم نرسیده بودم، موقعای که هرروز تابستونا از ساعت 6 تا 8 و زمستونا 5 تا 7 توی حیاط ساختمون بازی میکردیم. خیلی بچه بودم که کوتاه بودن این دو ساعت رو حس کنم. همیشه برای بازی رای میگرفتیم، یه وقتایی وسطی بازی میکردیم، یه روزایی فوتبال، یه موقعهایی هم سراغ استوپهوا میرفتیم. هر وقت که میخواستیم قایمموشک بازی کنیم به بهونه اینکه توی هوای تاریک بازی باحالتر میشه سراغ بازی دیگهای میرفتیم. زمانی که توپ نداشتیم سراغ دوچرخهها و اسکیتهامون میرفتیم. سر تا سر اون پارکینگ رو با سرعت میرفتیم و باهم مسابقه میدادیم، اونایی که اسکیت پاشون بود مثل قطار پشت دوچرخهای رو میگرفتیم و با سرعت اون یکی میشدیم. حواسمون به هم دیگه بود، سر ساعت از بالاترین طبقه شروع میکردیم و در خونه همدیگه رو میزدیم، التماس مامانا میکردیم و میگفتیم بزار دوستمون بیاد، وقتی بازیمون تموم شد میاد درس و مشقشو مینویسه.
وقتی همه رو صدا کرده بودیم و با پلهها از بالاترین طبقه میخواستیم به سمت حیاط بریم، توی راهپله اسم کسی که توی اون طبقه زندگی میکرد و دیگه از اون ساختمون رفته بود رو با کلید حک میکردیم تا همیشه به یادش باشیم... یادم نیست اگه هیچ وقت اسم من روی طبقه چهارم حک شد یا نه ولی یادمه لیست اسمای ساختمونمون خیلی دراز بود.
وقتی درخت بزرگ توت سفید، توی حیاط کوچیکه میوه میداد سرایدار یه پارچه بزرگ زیر درخت میبست تا توتها روی اون بیوفتن، ما هم با اینکه دعوامون میکردن همیشه میرفتیم توتهای روی پارچه رو میخوردیم. زمانی که درخت سیب، اون میوههای ترش و آبدار خوشمزرهاش میرسید اونی که از همه سبکتر بود از درخت بالا میرفت و برای همه سیب میچید. وقتی که تشنهامون میشد همه کنار شیلنگی که سرایدار باهاش باغچه رو آب میداد صف میشدیم و از طولانی آب خوردن نفر جلویی غر میزدیم.
زمانی که خورشید نورشو ازمون میگرفت همه باهم سوار آسانسور میشدیم و طبقه به طبقه وایمیستادیم و از دوستی که پیاده میشد خداحافظی میکردیم و میدونستیم فردا باز هم همدیگه رو میبینیم... 💔✨
پذیرش
روی قشنگترینش از دوران بچگیم نوشته، زمانی که هنوز به کلاس چهارم نرسیده بودم، موقعای که هرروز تابست
چقد دراز شد🤣🤣😂
ببخشید خیلی پرحرفی کردم😂✨
هان، کجاست؟
پایتخت این دُژآیین قرن پر آشوب.
قرن شکلک چهر.
برگذشته از مدار ماه،
لیک بس دور از قرار مهر.
#شعر
#مهدی_اخوان_ثالت
#م_امید
شعر آخر شاهنامه
چون درختی در صمیم سرد و بی ابر زمستانی
هرچه برگم بود و بارم بود،
هر چه از فرّ بلوغ گرم تابستان و میراث بهارم بود،
هر چه یاد و یادگارم بود،
ریختهست.
#شعر
#مهدی_اخوان_ثالت
#م_امید
آخر شاهنامه ، شعر پیغام
پذیرش
https://harfeto.timefriend.net/17321099989674 ناشناس لونا
اینجا برام بگین که یه متن ریزی هم مثل بنویسم
من پیامت رو در ناشناس رو خوندم
کاش کاش کاش کاری از دستم برمیومد ولی حیف که فقط میتونم دعا کنم بهترین چیزی که میشه برات اتفاق بیفته ، امیدوارم هر چیزی که میشه در آینده تو بتونی قوی باشی
کاش میتونستم بغلت کنم و بهت دلداری بدم ولی نمیتونم
هر وقت حس کردی نیاز داری حرف بزنی من اینجا خواهم بود
شاید درک نکنم ، شاید نفهمم ولی گوش میدم و هیچ چیز نمیگم تا خودت رو خالی کنی و بهتر بشی
من بلد نیستم حرف بزنم ولی امیدوارم همین دلت رو گرم کنه
امیدوارم بهترین چیز ممکن برات اتفاق بیفته ، هر چیزی که شد امیدوارم تو خوب باشی
شرمنده که کاری جز این از من برنمیاد
امیدوارم حالش خوب بشه