احساس میکنم برای آدما بعد از یه مدت از مد میافتم، وقتی چیز جدید میبینن از چشمشون میفتم 🧐
#دلنوشته
#هانا_نیک_نامی
پذیرش
https://docs.google.com/document/d/1Ll3kNE59vrR-Vke-gUrCX7ab8SRbyfEp/edit?usp=sharing&ouid=101389342
هلو، بچهها این لینک رمان درحال تایپمه؛ درخشش لوناریا. هنوز نسخه اولیه بید. از اونجایی که داخل انجمن یک رمان هم این داستان رو میزارم زمانی که آماده شد لینک اونجا رو هم براتون میزارم✨
پذیرش
هلو، بچهها این لینک رمان درحال تایپمه؛ درخشش لوناریا. هنوز نسخه اولیه بید. از اونجایی که داخل انجم
رمان لونا رو دریابید 🥹🥹🥹🥹🥹🥹
دوست نداشتن!
Part 1
《 رونا! می تونی بیای اینجا ؟ 》
دختر موهای قهوهای خود را تاب داد : 《 حتماً! فقط یه ذره صبر کن ، باید یه کاری رو تموم کنم . 》
رونا دستش را بالا کشید و تصویر تور را به هم ریخت . تصویر کمکم محو شد و اثری از خودش باقی نگذاشت . رونا کاغذهای روبهرویش را جمع کرد و پنج دقیقهای طول کشید تا مرتبشان کند .
فضای اطرافش آرامش بخش و مناسب کارهای تحقیقاتی و نوشتن گزارش هایی بود که هر افسری از گارد سلطنتی مجبور به نوشتنشان می شد .
تقریبا تمام وسایل داخل اتاق از چوب فندقی رنگی ساخته شده بودند که بوی بسیار ملایمی می داد ، میز کار دختر کنار پنجره قرار داشت و نور خورشید آن را روشن می کرد . کمی آن طرفتر کتابخانهای بسیار بزرگ و سرشار از کتاب های قدیمی و جدید قرار داشت که هر کدام رنگ متفاوتی داشتند و چشم هرکسی را که پایش را در اتاق می گذاشت ، می گرفتند .
بر دیوار دیگری هم قفسه هایی وجود داشت که پرونده ها و کاغذ های گوناگونی براساس درجهی اهمیت و سپس حروف الفبا مرتب شده بودند .
علاوه بر اینها میز کار رونا محل زندگی مدادها ، نوشتافزار ، کاغذهای اضافه و مورد نیاز ، چند شمع ، بستهای کبریت و نشان های ارتشیاش بود که مثل بقیهی اتاق مرتب و سرجای خودشان بودند .
رونا بالاخره تمامی کاغذ ها را جمع کرد و آنها را در قفسهی پروندهها جای داد .
لباسش را به تن کرد و نشان هایش را بر آن مرتب کرد ، اسلحهاش را برداشت و کاملاً آماده به سمت قصر راه افتاد تا تور را ببیند .
وقتی به قصر رسید تور منتظرش بود : 《 می بینم مثل همیشه آمادهای . 》
《 درسته . مشکلی پیش اومده ؟ 》
《 تقریباً! 》
- سی دقیقه بعد -
صدایش کمی بلندتر از چیزی شد که باید : 《 بزار تکرار کنم! میولنیر گم شده و لوکی می دونه کجاست برای همین باید باهاش همکاری کنی تا چکش پیدا بشه و از من می خواین همراهیتون کنم ؟ چرا ؟! 》
《 چون تو در کارت ماهری و اون مناطق رو هم خوب میشناسی! دلیل دیگه هم اینه که پدر به من اجازه نمی ده تنهایی لوکی رو ببرم! اگه یکی از افراد مورداعتمادش همراهم باشه ، اون مطمئن میشه که مشکلی پیش نمیاد! خواهش می کنم کمک کن! 》
《 می دونی که مجبورم کمک کنم درسته ؟ تو شاهزادهای و وقتی چیزی رو می خوای باید انجام بدم! 》
《 اینجوری نیست! تو دوست منی! یه دوست ارزشمند! 》
《 خیلی خب! کِی می ریم ؟ 》
《 فردا صبح زود حرکت می کنیم . آماده باش . و ممنونم که میای! 》
رونا سری برای شاهزاده تکان داد و به سمت خانه راه افتاد تا وسایل مورد نیازش را جمع کند ولی لوکی از ذهن او بیرون نمی رفت ، آنها هرگز نمی توانستند یکدیگر را تحمّل کنند! یک افسر منضبط و تابع عدالت و قوانین چگونه می توانست با خدای شرارت و درهمریختگی کنار بیاید ؟
این ماموریت قرار بود مشکلساز شود....
#دوست_نداشتن
#داستان
#هانا_نیک_نامی
برای دختر پوسایدون که نه تنها بوی دریا میده بلکه بوی خوشحالی هم میده