هدایت شده از ارغوان ؛
به آلمانی که حرف بزنی حالتی در صدایت نیست، نه غمی، نه غمبادی، نه ...
ای مردهشور این حال آدم را ببرد که فقط وقتی به زبان مادری حرف میزند، همهی هستیاش میآید بالا. آدم رو میشود.
حرف که میزنی خودت را تعریف میکنی؛ همین که دهنت باز شود میفهمند چی هستی و چند مرده حلاجی :(
کتاب فریدون سه پسر داشت/*
«در میکده دوش، زاهدی دیدم مست
تسبیح به گردن و صراحی در دست
گفتم: ز چه در میکده جا کردی؟ گفت:
از میکده هم به سوی حق راهی هست»
هدایت شده از شماره "۱"
پسر کاغذی لای کتاب گذاشت و آن را به قفسه برگرداند. کار هر روزش شده بوده، هر روز به کتابخانه میآمد و سر ساعت مشخصی شعری لای یک کتاب شعر میگذاشت. دختر هم ساعتی دیگر شعر را بر میداشت و در پاسخ یکی دیگر لای آن میگذاشت. اینگونه با هم مشاعره میکردند، اینگونه بود که عاشق شدند.
با شعر عاشق شدند و آن را با شعر ادامه دادند. شعر که از قلب شعرا آمده بود حالا در قلب عشاق مینشست.
برای پذیرش
از طرف شماره "۱"
پذیرش
پسر کاغذی لای کتاب گذاشت و آن را به قفسه برگرداند. کار هر روزش شده بوده، هر روز به کتابخانه میآمد و
محبوبم اینجوری پیدات میشه؟ 😭😭😭😭😭😭😭😭