«در میکده دوش، زاهدی دیدم مست
تسبیح به گردن و صراحی در دست
گفتم: ز چه در میکده جا کردی؟ گفت:
از میکده هم به سوی حق راهی هست»
هدایت شده از شماره "۱"
پسر کاغذی لای کتاب گذاشت و آن را به قفسه برگرداند. کار هر روزش شده بوده، هر روز به کتابخانه میآمد و سر ساعت مشخصی شعری لای یک کتاب شعر میگذاشت. دختر هم ساعتی دیگر شعر را بر میداشت و در پاسخ یکی دیگر لای آن میگذاشت. اینگونه با هم مشاعره میکردند، اینگونه بود که عاشق شدند.
با شعر عاشق شدند و آن را با شعر ادامه دادند. شعر که از قلب شعرا آمده بود حالا در قلب عشاق مینشست.
برای پذیرش
از طرف شماره "۱"
پذیرش
پسر کاغذی لای کتاب گذاشت و آن را به قفسه برگرداند. کار هر روزش شده بوده، هر روز به کتابخانه میآمد و
محبوبم اینجوری پیدات میشه؟ 😭😭😭😭😭😭😭😭
پذیرش
«O Captain! My Captain!»
نمیتونم حتی تو کلمات جا بدم که چقدر شعر من رو به وجد میاره. مثل رقصیدن تو باد، مثل دویدن تو بارون، هیجان و شادی. یه احساس خاص تو سینه. تو عمق وجود و ذرهذرهی روح. گرم و بزرگ و پر سر و صدا مثل صداهای قوی؛ مثل خواستن. شعر یه چیزی فرای هر کلمهی دنیویه. شعر یه چیز عجیبه، قشنگه، متفاوته، واقعیه. شعر تاثیرگذاره. شعر ذهنو تکون میده و قلب رو جابهجا میکنه. شعر مثل تماشای ستارهها تو آسمونه صحرا و بیابونه. مثل خوردن غذای موردعلاقهست. مثل خندیدن به یه جوک خوب یا به یاد آوردن یه خاطرهست.
شعر مثل لحظهی بیدار شدنه، تو اون روزهایی که هوا هنوز تو گرگ و میش بخ سر میبره، هوا خنکه ولی سرد نیست و یه گرمای غریبی تو تمام سلولهای آدم هست، بیدار شدنی که بعدش خسته نیستی و وقتی چشمهات رو باز میکنی و با خوشحالی و رضایت آه میکشی، همونجا دراز میکشی و چند دقیقهای رو به بیرون نگاه کردن از پنجره میگذرونی تا وقتی خورشید خیلی آروم میاد بیرون و یه باریکهی نور ازش میفته تو صورتت و احساس گرم و قشنگی داری. شعر مثل بغل کردن آدم مورد علاقهته، گرم و مهربون، انقدری که نمیخوای بذاری بره. شعر تا ته ته ته قلبت رو بیدار میکنه. مثل صدای ساعت. شعر چیزیه که منو به زندگی امیدوار میکنه. پر شور و زنده. مثل بپر بپر کردن و پرواز.
۱۶/۱۱/۱۴۰۴
#دلنوشته