«در میکده دوش، زاهدی دیدم مست
تسبیح به گردن و صراحی در دست
گفتم: ز چه در میکده جا کردی؟ گفت:
از میکده هم به سوی حق راهی هست»
هدایت شده از شماره "۱"
پسر کاغذی لای کتاب گذاشت و آن را به قفسه برگرداند. کار هر روزش شده بوده، هر روز به کتابخانه میآمد و سر ساعت مشخصی شعری لای یک کتاب شعر میگذاشت. دختر هم ساعتی دیگر شعر را بر میداشت و در پاسخ یکی دیگر لای آن میگذاشت. اینگونه با هم مشاعره میکردند، اینگونه بود که عاشق شدند.
با شعر عاشق شدند و آن را با شعر ادامه دادند. شعر که از قلب شعرا آمده بود حالا در قلب عشاق مینشست.
برای پذیرش
از طرف شماره "۱"
پذیرش
پسر کاغذی لای کتاب گذاشت و آن را به قفسه برگرداند. کار هر روزش شده بوده، هر روز به کتابخانه میآمد و
محبوبم اینجوری پیدات میشه؟ 😭😭😭😭😭😭😭😭