eitaa logo
پذیرش
67 دنبال‌کننده
772 عکس
26 ویدیو
0 فایل
گاهی اوقات انسان ها فقط انسان هستند.... https://abzarek.ir/service-p/msg/4281664 ۲۱ / ۲ / ۱۴۰۳
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از شماره "۱"
پسر کاغذی لای کتاب گذاشت و آن را به قفسه برگرداند. کار هر روزش شده بوده، هر روز به کتابخانه می‌آمد و سر ساعت مشخصی شعری لای یک کتاب شعر می‌گذاشت. دختر هم ساعتی دیگر شعر را بر می‌داشت و در پاسخ یکی دیگر لای آن می‌گذاشت. این‌گونه با هم مشاعره می‌کردند، اینگونه بود که عاشق شدند. با شعر عاشق شدند و آن را با شعر ادامه دادند. شعر که از قلب شعرا آمده بود حالا در قلب عشاق می‌نشست. برای پذیرش از طرف شماره "۱"
دارم گریه نمی‌کنم
«نمی‌دونم فردا چی‌کار کنم.» «چه هیجان‌انگیز.»
«O Captain! My Captain!»
پذیرش
«O Captain! My Captain!»
نمی‌تونم حتی تو کلمات جا بدم که چقدر شعر من رو به وجد میاره. مثل رقصیدن تو باد، مثل دویدن تو بارون، هیجان و شادی. یه احساس خاص تو سینه. تو عمق وجود و ذره‌ذره‌ی روح. گرم و بزرگ و پر سر و صدا مثل صداهای قوی؛ مثل خواستن. شعر یه چیزی فرای هر کلمه‌ی دنیویه. شعر یه چیز عجیبه، قشنگه، متفاوته، واقعیه. شعر تاثیرگذاره. شعر ذهنو تکون میده و قلب رو جابه‌جا می‌کنه. شعر مثل تماشای ستاره‌ها تو آسمونه صحرا و بیابونه. مثل خوردن غذای موردعلاقه‌ست. مثل خندیدن به یه جوک خوب یا به یاد آوردن یه خاطره‌ست. شعر مثل لحظه‌ی بیدار شدنه، تو اون روزهایی که هوا هنوز تو گرگ و میش بخ سر می‌بره، هوا خنکه ولی سرد نیست و یه گرمای غریبی تو تمام سلول‌های آدم هست، بیدار شدنی که بعدش خسته نیستی و وقتی چشم‌هات رو باز می‌کنی و با خوشحالی و رضایت آه می‌کشی، همونجا دراز می‌کشی و چند دقیقه‌ای رو به بیرون نگاه کردن از پنجره می‌گذرونی تا وقتی خورشید خیلی آروم میاد بیرون و یه باریکه‌ی نور ازش میفته تو صورتت و احساس گرم و قشنگی داری. شعر مثل بغل کردن آدم مورد علاقه‌ته، گرم و مهربون، انقدری که نمی‌خوای بذاری بره. شعر تا ته ته ته قلبت رو بیدار می‌کنه. مثل صدای ساعت. شعر چیزیه که منو به زندگی امیدوار می‌کنه. پر شور و زنده. مثل بپر بپر کردن و پرواز. ۱۶/۱۱/۱۴۰۴
«بیگانه به بیگانه، ندارد کاری خویش است که در پی شکست خویش است»
وقت چاووشی گوش کردنه ❤️‍🩹
چرخش قلم در تاریکی✍. همانگونه که خورشید غروب میکند، خروش نویسنده‌‌ای که روزی اسمش میان زبان ها میچرخید هم به بن بست خود رسید و پایان یافت. کتاب ها در سکوت کناری از کتابخانه بزرگش مانده بودند و خاک میخوردند و قلم جوهرش را گم کرده بود. نویسنده در تاریکی به ماه نگاه میکرد. کتاب هایی که نوشته بود را پاره کرده بود و در شومینه انداخته بود. آتش که برگ برگ نوشته ها را خاکستر میکرد، به حرف آمد و کت نویسنده را گرفت:" آتش هم خوراک خوب میخواهد. این که به من دادی میسوزد و آتش من خاموش میشود. چیز دیگری بده." نویسنده آتش را دوباره برد در شومینه گذاشت و صفحات کتاب را دید که سیاه شده بودند و میان آتش ناپدید میشدند. یک برگه دیگر را هم انداخت و سوختنش را تماشا کرد. _ من دارم تلاش ده ساله‌ام را برای تو هدیه میکنم. اینها... اینها... اتش شعله ور شد و بالاتر رفت:"پس چرا آنها را میسوزانی؟" _دوستشان ندارم، چون... چون... آتش انگار که میخندید از دو سمت خروشید و بالا رفت. با بی رحمی و لحنی تیز خنجری فرو کرد:"چون؟" _یاد... یادش رحم ندارد. یادش تک تک ورقه ها را گرفته. چه زمانی که میگفت نوشته هایم را دوست دارد، چه زمانی که خودش کنارم مینشست و نوشتنم را نگاه میکرد. اینها همه در برگ برگ کتاب خفته‌اند... آتش دور نویسنده را گرفت و چرخید و چرخید. خروشید و جوشید. سقف را آتشین کرد، فرش را سیاه کرد. و در آخر جسد نویسنده را خاکستر کرد. چرا؟ چون یاد او برایش بیرحم بود....