پذیرش
«O Captain! My Captain!»
نمیتونم حتی تو کلمات جا بدم که چقدر شعر من رو به وجد میاره. مثل رقصیدن تو باد، مثل دویدن تو بارون، هیجان و شادی. یه احساس خاص تو سینه. تو عمق وجود و ذرهذرهی روح. گرم و بزرگ و پر سر و صدا مثل صداهای قوی؛ مثل خواستن. شعر یه چیزی فرای هر کلمهی دنیویه. شعر یه چیز عجیبه، قشنگه، متفاوته، واقعیه. شعر تاثیرگذاره. شعر ذهنو تکون میده و قلب رو جابهجا میکنه. شعر مثل تماشای ستارهها تو آسمونه صحرا و بیابونه. مثل خوردن غذای موردعلاقهست. مثل خندیدن به یه جوک خوب یا به یاد آوردن یه خاطرهست.
شعر مثل لحظهی بیدار شدنه، تو اون روزهایی که هوا هنوز تو گرگ و میش بخ سر میبره، هوا خنکه ولی سرد نیست و یه گرمای غریبی تو تمام سلولهای آدم هست، بیدار شدنی که بعدش خسته نیستی و وقتی چشمهات رو باز میکنی و با خوشحالی و رضایت آه میکشی، همونجا دراز میکشی و چند دقیقهای رو به بیرون نگاه کردن از پنجره میگذرونی تا وقتی خورشید خیلی آروم میاد بیرون و یه باریکهی نور ازش میفته تو صورتت و احساس گرم و قشنگی داری. شعر مثل بغل کردن آدم مورد علاقهته، گرم و مهربون، انقدری که نمیخوای بذاری بره. شعر تا ته ته ته قلبت رو بیدار میکنه. مثل صدای ساعت. شعر چیزیه که منو به زندگی امیدوار میکنه. پر شور و زنده. مثل بپر بپر کردن و پرواز.
۱۶/۱۱/۱۴۰۴
#دلنوشته
هدایت شده از ☆بیت آزاد در مثلث برمودا☆
چرخش قلم در تاریکی✍.
همانگونه که خورشید غروب میکند، خروش نویسندهای که روزی اسمش میان زبان ها میچرخید هم به بن بست خود رسید و پایان یافت. کتاب ها در سکوت کناری از کتابخانه بزرگش مانده بودند و خاک میخوردند و قلم جوهرش را گم کرده بود.
نویسنده در تاریکی به ماه نگاه میکرد. کتاب هایی که نوشته بود را پاره کرده بود و در شومینه انداخته بود. آتش که برگ برگ نوشته ها را خاکستر میکرد، به حرف آمد و کت نویسنده را گرفت:" آتش هم خوراک خوب میخواهد. این که به من دادی میسوزد و آتش من خاموش میشود. چیز دیگری بده."
نویسنده آتش را دوباره برد در شومینه گذاشت و صفحات کتاب را دید که سیاه شده بودند و میان آتش ناپدید میشدند. یک برگه دیگر را هم انداخت و سوختنش را تماشا کرد.
_ من دارم تلاش ده سالهام را برای تو هدیه میکنم. اینها... اینها...
اتش شعله ور شد و بالاتر رفت:"پس چرا آنها را میسوزانی؟"
_دوستشان ندارم، چون... چون...
آتش انگار که میخندید از دو سمت خروشید و بالا رفت. با بی رحمی و لحنی تیز خنجری فرو کرد:"چون؟"
_یاد... یادش رحم ندارد. یادش تک تک ورقه ها را گرفته. چه زمانی که میگفت نوشته هایم را دوست دارد، چه زمانی که خودش کنارم مینشست و نوشتنم را نگاه میکرد. اینها همه در برگ برگ کتاب خفتهاند...
آتش دور نویسنده را گرفت و چرخید و چرخید. خروشید و جوشید. سقف را آتشین کرد، فرش را سیاه کرد.
و در آخر جسد نویسنده را خاکستر کرد. چرا؟ چون یاد او برایش بیرحم بود....
Hey, little train, wait for me
Was held in chains, but now I'm free
I'm hanging in there, don't you see?
In this process of elimination